تبليغاتX
فمنيسم از نوع 8

  مرا نقشیست از پرواز به دیوار کوفته،

از اوج ناگرفته

و محکومیت نگریخته...

همین تمام بلندیهایم را بس،

اینجا باز نمی خواهند طوطی را خوشایند تر است

بسته میماند این قصه دهان به دهان

دهان بسته میماند بالهایی که پرواز را تنها شنیده اند...........

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 4:4  توسط آزاد | 
         

 گاه باید سکوت کرد...

دهن بستن من تنها خاصیتی که دارد این است که این تلاش به خفه ماندنم هدر نمیرود....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 18:39  توسط آزاد | 

باور کن من هنوز در به در همان گذشته ها در میان مچاله خاطراتهای همیشگی دنبال گزینه همه موارد هستم تا ماشه را در دستانم  قطره قطره بچکانم ....شاید ترانه ای تولد شود عقیمی این همه دوری را.... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 20:33  توسط آزاد | 
د- کدیور می گوید روشنفکران دینی در این زمینه مشابه اسلام سنتی فکر می کنند. تاآنجا که من می دانم آرش نراقی به عنوان یکی از روشنفکران دینی، برخلاف کدیور، همجنس گرایی را امری طبیعی، عقلانی و اخلاقا قابل دفاع می داند. آیا آرش نراقی روشنفکر دینی و مسلمان نیست؟ نراقی مانند کدیور، قرآن را کلام خدای متشخص انسانوار می داند. با این حال، همجنس گرایی را ناسازگار با قرآن و اسلام نمی یابد. وی در مقاله ی مبسوط “درباره اقلیت های جنسی”(۲۵ نوامبر ۲۰۰۵)، با استناد به ادبیات گسترده همجنس گرایی، آن را پدیده ای طبیعی و اخلاقی معرفی کرد. پس از آن هم طی یک سخنرانی زیر عنوان “اسلام و مسأله اقلیت های جنسی” در دانشگاه کالیفرنیا ی لس آنجلس، پدیده همجنس گرایی را ناسازگار با قرآن نیافت و کوشش او مصروف آن شد تا قرائتی سازگار با قرآن از همجنس گرایی ارائه کند. در میان روشنفکران دینی افراد دیگری هم وجود دارند که معتقدند حقوق بشر شامل همجنس گرایان هم می شود و همجنس گرایی تعارضی با دینداری ندارد، منتها، به دلائل قابل فهم، نظر خود را بیان نمی دارند.

ه- کدیور همجنس گرایی را امری غیر عقلانی،غیر انسانی، انحراف از مسیر صحیح بشری و تأسف بار به شمار می آورد. اما هیچ دلیلی برای موجه کردن مدعای خود ارائه نمی کند. پرسش این است: مسیر صحیح بشری چیست؟ مگر فقط یک راه صحیح وجود دارد که بشریت باید آن را طی کند؟ آیا نفی پلورالیسم و قبول انحصار گرایی معرفتی و اجتماعی لازمه ی منطقی این مدعا نمی باشد؟ تا آنجا که من می فهمم ، هر رفتاری که از آدمیان سر می زند(خوب و بد)، عملی انسانی است، نه غیر انسانی یا حیوانی . انسان همان موجودی است که در تاریخ خود را محقق کرده (انسان واقعی مطابق تعاریف پسینی a posteriori)، نه انسانی آرمانی که وجود خارجی ندارد(انسان خیالی مطابق تعاریف پیشینیa priori ). همجنس گرایی همانقدر انسانی است که ناهمجنس گرایی. عدالت ورزی همانقدر انسانی است که ظلم و بیداد. با این تفاوت که عدالت از نظر اخلاقی فضیلت است و ظلم رذیلت. اگر درست فهمیده باشم، احتمالاً منظور کدیور آن است که ناهمجنس گرایی فضیلت است و همجنس گرایی رذیلت. اگر چنین باشد، این مدعا نیازمند دلیل است و با استناد به فقهی که اکثر احکام اجتماعی اش امروزه غیر اخلاقی تلقی می شوند نمی توان غیر اخلاقی بودن همجنس گرایی را اثبات کرد.مگر این همان فقهی نیست که بزرگترین فقهایش استفاده ی جنسی از شیرخوارگان را هم مجاز می دانند؟ داوری اخلاقی چه نمره ای به این فقه خواهد داد که بخواهد مبنای داوری در خصوص همجنس گرایی قرار گیرد؟

و- اگر منظور از “مسیر صحیح انسانی” مسیر طبیعی و فطری باشد، در آن صورت می پرسیم: به فرض آنکه با معیاری بتوان امور طبیعی را از امور غیر طبیعی تفکیک کرد، آیا هرجه طبیعی است خوب و اخلاقی است و هر چه غیر طبیعی است بد و غیر اخلاقی است؟ مغالطه طبیعی گرایان مورد حمله ی مور و هیوم عبرت آموز است. مور “طبیعی انگاری تصوری” را نقد و رد کرد و هیوم “طبیعی انگاری تصدیقی” را. مطابق نظر جرج ادوارد مور، هر کس خوبی را با محمول طبیعی یا مابعد الطبیعی ای یکی بگیرد، مرتکب مغالطه ی طبیعی انگارانه (naturalistic fallacy)شده است، برای اینکه خوبی برمبنای ویژگی های طبیعی و مابعد الطبیعی تحلیل پذیر نمی باشد[۶]. مطابق رأی هیوم استنتاج احکام ناظر به ارزش (value) و احکام ناظر به تکلیف (obligation) از احکام ناظر به واقع (fact) ، از لحاظ منطقی، مجاز نیست. اگر این نظر درست باشد، نمی توان ارزشها و تکالیف اخلاقی را از امور واقع(ماورای طبیعی، طبیعی، انفسی) اخذ کرد و ارزشها و تکالیف از سنخ امور مجعوله خواهند بود. اما اگر استنتاج گزاره های ارزشی (evaluative) و گزاره های تکلیفی (deontic) از گزاره های ناظر به واقع جائز باشد، ارزشها و تکالیف اخلاقی از سنخ امور مکشوفه خواهند بود.

کدیور برای رد همجنس گرایی باید چند نکته را اثبات کند : یک- مجاز بودن استنتاج باید از است. دو- غیر طبیعی بودن همجنس گرایی.ج- طبیعت و ماهیت و ذات ثابت داشتن آدمیان.اگر نوع آدمی دارای ذات ثابتی نباشد، و آدمی در طول تاریخ دگرگون شده باشد، به تبع آن دگرگونی قواعد و احکام اخلاقی آدمیان هم دگرگونی می یابند و یافته اند.

و- به فرض آنکه بتوان غیر طبیعی بودن همجنس گرایی را اثبات کرد و به فرض آنکه هر چه غیر طبیعی باشد، غیر اخلاقی هم خواهد بود، می پرسیم: آیا ازدواج خواهر و برادر غیر طبیعی تر از همجنس گرایی نیست؟ اگر روایت ادیان ابراهیمی از آدم و حوا داستانی حقیقی باشد، تمام انسانها زنا زاده خواهند بود. علامه طباطبایی داستان آدم و حوای قرآن را واقع گرایانه تفسیر می کرد، نه ناواقع گرایانه (نمادین و اسطوره ای). این نوع تفسیر او را مجبور می کرد به این پرسش پاسخ گوید: آیا ازدواج فرزندان یک پدر و مادر، یعنی خواهران و برادران، خلاف طبیعت و فطرت و اخلاق نمی باشد؟ طباطبایی این امر را غیر طبیعی، برخلاف فطرت و غیر اخلاقی نمی یابد. دلیل خلاف فطرت نبودن ازدواج خواهر و برادر، از نظر طباطبایی، تجربی است. یعنی چون تجربه نشان می دهد که انسانهایی این عمل را انجام داده و می دهند، پس خلاف فطرت و طبیعت آدمی نمی باشد.طباطبایی سه شاهد برای مدعای خود ذکر می کند:الف- در میان مجوسیان قرنها خواهر و برادر ازدواج می کرده اند.ب- ازدواج خواهر و برادر در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی سابق قانونی بوده است(معلوم نیست چگونه این ادعای کذب به تفسیر قرآن طباطبایی راه یافته است).ج- در اروپا و آمریکای متمدن پدران و برادران با دوشیزگان همبستر شده و پرده بکارت آنها را بر می دارند[۷]. در واقع، طباطبایی در اخلاق، پیامدگراست. به گمان وی ،ازدواج و همبستری خواهر و برادر با هیچ مشکل فطری یا اخلاقی ای روبرو نمی باشد. تنها مسأله این است که امروزه که تعداد آدمیان بی شمار است، این عمل ، فحشأ به بار خواهد آورد. اگر همبستری خواهر و برادر موجب فحشأ نشود، براساس مبانی طباطبایی، غیر اخلاقی نخواهد بود.

برمبنای استدلال طباطبایی، همجنس گرایی هم نباید خلاف فطرت و طبیعت باشد ، چون تاریخ آن به قدمت آدمیان است ، و در اروپا و آمریکا به رسمیت شناخته شده و همجنس گرایان بسیاری اینک در جهان زندگی می کنند. به تعبیر دیگر، همین که عملی از آدمی سر می زند، حکایت از آن دارد که آن عمل ، خلاف فطرت و طبیعت نمی باشد. ما مدعی نیستیم که طباطبایی گفته است همجنس گرایی خلاف طبیعت نمی باشد، ادعای ما این است که مبانی طباطبایی به چنین نتیجه ای ختم می گردد. وگرنه، طباطبایی، همجنس گرایی را خلاف فطرت می داند[۸].

ز- ادعای متکلمان و فیلسوفان مسلمان این است: نحن ابناء الدلیل(من فرزند و پیرو دلیل هستم) و انما المتبع هو البرهان(فقط تابع برهانم). مدعای فیلسوفان مسلمان و استدلالگرایی (rationalism) و بینه جویی (evidentialism) انسان مدرن مانع پذیرش احکام و فرامین بلادلیل می شود. بر این مبنا ما در مدعای محسن کدیور مناقشه کردیم. اما اگر دلیل یا دلائلی دال بر غیر اخلاقی بودن همجنس گرایی ارائه شود، ما تابع دلیل خواهیم بود. چون و چرا کردن در باورهایی که تاکنون می پنداشتیم درست و به سامان بوده اند، اما در واقع نبوده اند، و ظنی و نامتیقن یافتن آنچه تاکنون محکم و خالی از شبهه جلوه گر می شد، فرایندی انسانی است . رسوم و عرفهای موروثی و مشترک فرهنگ جامعه که عیوبشان نمایان شده است را باید موضوع بحث و گفت وگوی انتقادی قرار داد تا امکان زندگی اخلاقی تری فراهم گردد. نگرش ضد مرجعیت، به معنای رد ادعای افرادی که دعوی معرفتشان را فراتر از کند و کاو نقادانه می دانند، نگرشی عقلانی و اخلاقی است.

۶-دلیل گرایی: اقلیت های دینی، قومی و جنسی را از منظر دلیل گرایی هم می توان با یکدیگر مقایسه کرد. ویتگنشتاین می گوید:”این سوال که به چه دلیلی شما به این مطلب معتقدید؟ ممکن است بدین معنا باشد: از چه چیزی همین الان این مطلب را استنتاج می کنید(یا قبلاً این مطلب را استنتاج کرده اید)؟ اما امکان هم دارد که به این معنا باشد: با تأمل در باب این مطلب چه دلیلی می توانید به سود آن اقامه کنید؟”[۹]. بسیاری از باورهای ما فاقد شواهد و قرائن موجه اند. بسیاری از مدعیات دینداران درباره ی همجنس گرایان ، فاقد دلیل خرد پسند عقلی یا تجربی است. امروزه ادبیات گسترده ای درباره همجنس گرایی وجود دارد که مسلمین از آن بی اطلاع اند و نیازی به مطالعه ی آن هم احساس نمی کنند. یک راه داوری در خصوص این شیوه های زیست، ارزیابی آنها از موضع پایبندی به استدلال است. برخی از مخالفان ، همجنس گرایی را به دلیل پیامدهایش انکار و طرد می کنند(اخلاق میلی). به عنوان مثال، بسیاری از دینداران(خصوصاً مسلمین) همجنس گرایی را عامل بیماری ایدز معرفی می کنند. مسلمانها باید نشان دهند که با چه شواهدی مدعای خود را مدلل می سازند. همچنین همجنس گرایان باید نشان دهند که با چه شواهد و قرائنی این مدعا را رد می کنند؟ دینداران همجنس گرایی را عامل بیماری های دیگری هم معرفی کرده اند.

مدعیات غیر مدلل دینداران فقط ناظر به همجنس گرایان نیست، دینداران باورهای غیر مدلل بسیاری دارند. به عنوان نمونه باورهای مسیحیان را بنگرید: آیا زاده شدن عیسی بدون پدر زمینی معقول است؟ آیا خدای متجسد زمینی(عیسی)، قابل قبول و مدلل است؟ آیا زنده شدن عیسی پس از به صلیب کشیدن و دیده شدن او ، قابل اثبات و عقلانی است؟ دینداران گمان می کنند چون مدعیات بلا دلیل بسیاری را پذیرفته اند، می توانند(مجازند) هر سخن بلادلیل دیگری را هم بیان کرده و برمبنای آن اقلیتی را طرد کنند.

۷-عدالت انصافی و همجنس گرایی: محسن کدیور می گوید همجنس گرایان نظر ما را نخواهند پذیرفت، ما هم مدعیات آنها را نمی پذیریم، پس این مسآله” در نهایت به لحاظ عقلانی از قبیل امور جدلی الطرفین می شود”. تاآنجا که من می فهمم، کانت قضایای جدلی الطرفین (antinomy) را مربوط به حوزه ی متافیزیک و مابعدالطبیعه می دانست.مانند: وجود و عدم خداوند، حدوث و قدم عالم، بسیط بودن یا بسیط نبودن مواد تشکیل دهنده عالم، جبر و اختیار. اما بدون دلیل همجنس گرایی را رد کردن، دلائل همجنس گرایان را نشنیدن، و ادعای اینکه از آغاز خلقت تاکنون موافقان و مخالفان همجنس گرایی درباره آن بحث کرده و طرفین هر چه دلیل داشته ارائه کرده و به نتیجه نرسیده و هرگز هم به نتیجه نخواهند رسید(تکافوی ادله)، خود مدعایی بلادلیل است. این رویکرد قابل قبول نیست که بجای عرضه دلیل درباره ی یک مدعای مورد نزاع ، آن را به قضایای جدلی الطرفین تبدیل کرده و بحث را پایان یافته تلقی کنیم. کافی است یک بار، احساسات و غیرت و نقل(کتاب و سنت) را نادیده بگیریم و کوشش کنیم دلائل عقلی نفی همجنس گرایی را ارائه نمائیم. آنوقت روشن خواهد شد پشت مان چقدر قرص است؟اما شاید به نحو دیگری بتوان این بحث را پیش برد.

جان راولز معتقد بود که بحث در خصوص صدق آموزه های جامع متافیزیکی، دینی و اخلاقی ممکن است تا ابد هم به نتیجه نرسد. باید اجازه داد تا فیلسوفان و دینداران و اخلاقیون به گفت و گوهای خود در خصوص صدق مدعیاتشان ادامه دهند. اما در سطح سیاسی و جامعه، ما به همکاری و توافق نیاز داریم تا یک زندگی صلح آمیز داشته باشیم. به گمان او، فلسفه سیاسی چنین امکانی را برای ما فراهم می آورد. در این حوزه، ما آموزه های جامع متافیزیکی، دینی و اخلاقی را نادیده گرفته و بدون اتکای به آنها در خصوص عدالت و دیگر مفاهیم سخن خواهیم گفت.عدالت سیاسی یک نظر مستقل و قائم به خود (freestanding) برای ساختار پایه ای جامعه است. به تعبیر دیگر، دموکراسی و حقوق بشر و آزادی و عدالت، به بنیادهای متافیزیکی، دینی و اخلاقی نیاز ندارند.راولز می نویسد:”وقتی می گویم تصوری از عدالت سیاسی است… منظورم سه چیز است… : اول اینکه چنان قالب زده شده است که صرفاً با ساختار پایه ای جامعه تطبیق داشته باشد، یعنی نهادهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی عمده ی آن در مقام یک طرح هماهنگ همکاری اجتماعی، دوم اینکه مستقل از هرگونه آموزه ی دینی یا فلسفی گسترده تر و جامع عرضه می شود، و سوم اینکه بر حسب اندیشه های بنیادین، چنانکه در فرهنگ همگانی جامعه ای دموکراتیک مستتر است، ساخته و پرداخته می شود”[۱۰].

تئوری عدالت انصافی (justice as fairness) راولز یکی از مهمترین تئوری های دوران مدرن است. برمبنای این تئوری، همجنس گرایی مجاز است. برای اینکه این تئوری جامعه را در مقام نظام منصفانه ی همکاری اجتماعی میان شهروندان آزاد و برابر می داند. یکی از معانی آزادی شهروندان این است که آنها خود را مرجع اعتبار بخشیدن به دعاوی معتبر می دانند. دومی این است که آنها خود برمبنای تصوری که از خیر دارند زندگی خود را سامان می بخشند و هر گاه بخواهند می توانند برداشت خود از خیر را تغییر دهند ، دیندار یا بی دین گردند و هر سبک خاصی از زندگی را برگزینند، این مقتضای عدالت انصافی است. به گفته ی راولز، خیرهایی که انجمن های غیر سیاسی جامعه ی مدنی(به معنای هگلی) پدید می آورند، خیر زندگی سیاسی را کامل می کنند. عضویت در باهمادها اختیاری و داوطلبانه است. راولز انکار نمی کند که در عدالت انصافی ممکن است یک سبک زندگی به طور طبیعی حذف شود،یعنی نتواند در شرایط رواداری متقابل دوام آورد. آن نحوه ی زیست، سبک و برداشتی از خیر است که مستلزم سرکوب دیگری و خوار و خفیف کردن برخی از شهروندان به دلیل دگراندیشی و دگرباشی است. راولز به صراحت می گوید، عدالت انصافی:”مستلزم هیچ شکل خاصی از خانواده(تک همسری، ناهمجنس خواهانه و غیره) نیست و فقط ایجاب می کند که خانواده طوری آرایش یابد که این وظایف را به طور کارآمدی انجام دهد و با دیگر ارزش های سیاسی در تضاد نباشد”[۱۱]. راولز در ادامه می نویسد:”توجه کنید که این حرف نشان می دهد که عدالت به مثابه ی انصاف با مسأله حقوق و تکالیف مردان و زنان همجنس خواه چگونه برخورد می کند، و آن ها چگونه بر خانواده تأثیر می گذارند. اگر این حقوق و تکالیف با زندگی خانوادگی منظم و تربیت کودکان سازگار باشد، در صورت یکسان بودن دیگر شرایط، کاملاً قابل قبول هستند”[۱۲]. بدین ترتیب، عدالت سیاسی حکم می کند که از حقوق تمام اقلیت ها دفاع به عمل آید.

۸-شهروندی: شهروند یک واژه ی متعلق به یک منظومه از مفاهیم همبسته است. نمی توان این مفهوم را از آن منظومه جدا و وارد منظومه فکری دیگری کرد، بدون آنکه در دیگر مفاهیم منظومه سابق تغییری صورت پذیرد. ورود مفهوم شهروند به منظومه ی فقهی مسلمین، اقدامی مبارک است. اما اگر این مفهوم به معنای اصلی اش بخواهد در منظومه ی فقهی به کار برده شود، در فقه موجود باید انقلاب صورت پذیرد. یهودیان، مسیحیان، سنی ها، بهائیان و همجنس گرایان(؟! آقای خمینی تغییر جنسیت را مجاز و قانونی کرد) را نمی توان شهروند محسوب کرد بدون آنکه در مبانی کلامی تغییر اساسی صورت پذیرد.

آدمی وقتی در قدرت نیست و طعم ظلم و بیداد را می چشد، از حقوق دیگر مظلومان دفاع می کند. اما وقتی در قدرت است، از ایدئولوژی خود برای سرکوب دیگران استفاده می کند( در ایران آیت الله منتظری واقعاً یک پدیده ی استثنایی است. او به خاطر دفاع از حقوق مخالفان و اعتراض به اعدام ها و سرکوب ها، از رهبری جمهوری اسلامی گذشت). آقای خمینی در پاریس از حقوق همه دفاع می کرد و می گفت در حکومت آینده همه، حتی کمونیست ها، کاملاً آزادند و جمهوری آینده ، “جمهوری فرانسه” خواهد بود. اما وقتی انقلاب پیروز شد، از آزادی خبری نشد، ولایت مطلقه ی فقیه جای جمهوری فرانسه را گرفت و نظامی تآسیس شد که دهها برابر بیشتر از رزیم شاه مخالفین خود را قتل عام کرد. آقای خمینی فقهی را متکای رژیم جدید کرد که از دل آن می توان قتل و ترور مخالفین و اقلیت ها را استنتاج کرد(آقای خمینی برمبنای همین فقه حکم قتل عام چند هزار زندانی را در تابستان ۱۳۶۷ صادر کرد). اگر همان فقه مبنا باشد، شهروند معنا ندارد، پذیرش شهروندی مشروط به تحول کلامی – فقهی گسترده و بنیادین است. دین، باید مدنی و اخلاقی و کثرت گرا و سکولار و عادلانه شود تا با شهروندی سازگار افتد. پذیرش حقوق اقلیت ها برای ما که در قدرت نیستیم کارچندان دشواری نخواهد بود، اما مهمتر از آن شستن چشمها و نگریستن به همه آدمیان به عنوان انسان(غایت فی نفسه به تعبیر کانت)است تا سبک های زندگی شان و باورهایشان هم انسانی دیده شوند و به شمار آیند.

آیت الله منتظری درباره ی حقوق شهروندی مشی ای در پیش گرفته اند که بسیار هوشیارانه و با رویکرد راولز سازگار است.می فرمایند:”حقوق شهروندی یک واژه کلی است و حدود آن باید براساس عرف و قانون اساسی مورد پذیرش اکثریت مردم مشخص شود”[۱۳]. می توان قرائتی از نظر ایشان ارائه کرد که بافلسفه ی سیاسی راولز سازگار باشد. بدین معنا که شهروندی مربوط به حوزه ی سیاست است، نه حوزه ی دین و اخلاق و متافیزیک. شهروند به معنای سیاسی و مبتنی بر قانون اساسی، یعنی شهروندان آزاد و برابر[۱۴].

۹-قدرت سیاسی: اقلیتهای یاد شده از نظر قدرت سیاسی در وضعیت کاملاً متفاوتی به سر می برند. نظامی شیعی (حکومت سلطانی) در ایران حاکم است که حتی به شیعیان هم رحم نمی کند( برخورد با آیت الله منتظری و دیگر روحانیون شیعه ی دگراندیش گویای همه چیز است. بسیاری از افرادی که طی سه دهه گذشته در ایران سرکوب و زندانی و اعدام شده اند، شیعه بوده اند)،چه رسد به دیگر اقلیت ها. اقلیت شیعه در عراق حکومت تشکیل داده است و در لبنان نفوذ سیاسی گسترده ای دارد. این اقلیت نسبت به اقلیت های دینی و جنسی به شدت نامدارا عمل می کند.

اقلیت یهودی در خاورمیانه دولت اسرائیل را تشکیل داده است. دولت اسرائیل نسبت به فلسطنییان بسیار ناشکیباست و آنها را به شدت سرکوب و از حقوق اولیه و اساسی بشر محروم کرده است. به گفته ی رئیس جمهور سابق آمریکا(جیمی کارتر)، فلسطینی ها در شرایط آپارتاید بسر می برند، آپارتایدی که دولت اسرائیل بر آنها حاکم کرده است. یهودیان آزادیخواه بسیاری در جهان وجود دارند که رفتارهای دولت اسرائیل را به شدت نقد و رد می کنند.

همجنس گرایی تئوریی درباره ی نظام سیاسی نیست تا ادعای حکومت همجنس گرایان وجود داشته باشد. آنها فقط خواهان آنند که حقوق شهروندی شان به رسمیت شناخته شود. در خارج از جهان اسلام، همجنس گرایان رفته رفته به حقوق شهروندی دست یافته و در حال رسمیت یافتن اند. در کشور آمریکا در میان نمایندگان مجلس، شهرداری ها و فرمانداری ها، قضات دادگستری همجنس گرایان زن و مرد وجود دارد.

به گفته ویتگنشتاین:”ارائه ی دلیل برای کاری که کرده ایم یا سخنی که گفته ایم به معنای نشان دادن راهی است که به آن عمل می انجامد. در پاره ای از موارد، به معنای گفتن راهی است که خودمان رفته ایم، و در پاره ای دیگر از موارد، به معنای توصیف راهی است که به آنجا می انجامد و با قواعد پذیرفته ی خاصی مطابقت دارد”[۱۵]. بسیاری از برخوردهای دینداران قدرتمند با دیگر اقلیت ها، فاقد دلیل موجه می باشد. چه چیز یک گروه صاحب قدرت و دارای دولت را مجاز می دارد تا با اقلیت هایی که نمی پسندد، خشونت روا دارد؟

۱۰- متفاوت های حیوان: تأکید بر تفاوت های واقعی فرهنگها و انسانها و شیوه های زیست در دوران مدرن، متضمن چند اصل است. اولاً: گردن نهادن به واقعیت تفاوت(واقعیت پلورالیسم معقول مطابق تعبیر راولز)[۱۶]، ثانیاً: گشوده بودن نسبت به دیگری، مفاهمه ی با دیگری ،آموختن ازدیگری ونقد دیگری (نفی اسطوره ی چارچوب مطابق تعبیر پوپر)[۱۷] ،ثالثاً: امتناع از داوری قاطعانه و تحکم آمیز درباره دیگری ، فاصله گیری از دیگری و طرد دیگری(دشوارهای رسیدن به حکم به تعبیر راولز)[۱۸].

اما در جهان کهن(دوران ماقبل مدرن)، به نحو دیگری با دیگری و تفاوت برخورد می شد. برایان فی به نحو احسن فرایند برخورد با تفاوت را توصیف کرده است: ” تفاوتهای ارزشی شده می توانند متصلب شوند و به صورت “تفاوت” درآیند.آنهایی که به طرق خاصی متفاوت از ما هستند می توانند به سرعت تبدیل به یک “دیگری” کاملاً ناشبیه به ما شوند. این گام گذاشتن در راه سراشیبی لغزنده ای است که با این شروع می شود که می گوئیم “آنها مثل ما فکر نمی کنند” در گام بعدی می گوئیم “آنها درد و عشقشان با درد و عشق ما یکی نیست” و در گام بعدی “آنها مثل حیوان رفتار می کنند” و آخرش به اینجا می رسد که “آنها میمون، خوک ، انگل هستند“. نخستین گام به سوی نفرت ، انسانیت زدایی از آنهایی است که عجیب و غریب و ناشبیه به ما هستند، و نخستین گام به سوی انسانیت زدایی پافشاری بر تفاوتهای مطلق و آشتی ناپذیر است. بدین ترتیب پافشاری بر تفاوت می تواند منجر به عدم تساهل و تسامح شود”[۱۹].

در سنت فکری مسلمین تبدیل دیگری به حیوان ، برای طرد و حذف، سابقه بلندی دارد. مولانا، عارف بزرگ جهان اسلام، چنین می گوید:

خر نشاید کشت از بهر صلاح چون شود وحشی شود خونش مباح

گر چه خر را دانش زاجر نبود هیچ معذورش نمی دارد ودود

پس چو وحشی شد از آن دم آدمی کی بود معذور ای یار سمی

لاجرم کفار را شد خون مباح همچو وحشی پیش نشتاب و رماح

جفت و فرزندانشان جمله سبیل زانک بی عقلند و مردود و ذلیل

(مثنوی، دفتر اول، ابیات ۳۳۲۴-۳۳۲۰)

از معاصرین، آیت الله جوادی آملی، در تفسیر خود بر قرآن کریم همین موضع را اتخاذ کرده و مدعی است که قرآن کسی که از مسیر شرع(فقه) خارج می شود را الاغ و سگ و خوک و میمون می نامد.نه اینکه او فقط حیوان نامیده شود، بلکه با تغییر ماهیت ، واقعاً به الاغ و سگ و میمون و خوک تبدیل می شود. می نویسد:”فرد عادی هنگام تولد ، حیوان بالفعل و انسان بالقوه است، پس اگر از عقل و شرع پیروی کرد، انسان بالفعل می گردد و اگر از راهی که ممنوع عقل و شرع است عبور کند ، راه خوی حیوانی را طی کرده، در اوایل راه مانند حیوان “اولئک کالانعام” و در اواخر راه از حیوان هم گمراه تر می شود “بل اضل” ، در اوایل مسیر باطل مصداق آیاتی چون “مثل الذین … کمثل الحمار یحمل اسفاراً” و “فمثله کمثل الکلب” است و در انتهای مسیر ، مصداق “کونوا قرده خاسئین” خواهد شد، یعنی اگر چه شکل ظاهری انسان تبه کار که عرض است، شکل آدمی باشد، لکن نفس مجرد او که واقعیت و جوهر او را تشکیل می دهد ، بوزینه است”[۲۰].

به طور طبیعی حیوان خواندن همجنس گرایان، یا حیوانی خواندن عمل آنها، به منظور طرد و حذف آنها از جامعه ی انسانی است. وقتی به همجنس گریان به چشم شر نگریسته می شود، فقط با محو شدن از این دنیا رفع این شر قابل علاج است. این امر، پیامد منطقی نگرشی است که ما به همجنس گرایان به عنوان پدیده های فاقد حقوق داریم. داستایفسکی در جنایت و مکافات نشان می دهد که وقتی آدمی دیگری را حیوان به شمار می آورد، به راحتی او را به قتل می رساند.راسکولنیکوف دیگری را تهوع آور و نفرت آور می یافت. او پیرزن نزول خوار را به قتل می رساند و برای توجیه عمل خود می گوید:”ببین سونیا، من فقط یک شپش را کشته ام- یک شپش نفرت انگیز، بی مصرف، و مضر!”. اما سونیا(داستایفسکی) واقعیت تلخی را به می فهماند.می گوید:”اما آن شپش آدم بود“.راسکولنیکوف در برابر واقعیت آدمی سر خم کرده و مجبور به اعتراف می شود:”آه، من هم می دانم که او واقعاً یک شپش نبود.راستش، من دارم مزخرف به هم می بافم”. در منطق انسان گرایانه ی داستایفسکی، حیوان تلقی کردن آدمیان، معادل “مزخرف بافی” است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 18:0  توسط آزاد | 
                                         

اگر از جهان اسلام بیرون بیائیم، در جوامع غربی واژه ی همجنس گرایی به گونه ی دیگری به کار می رود. در مغرب زمین هم محافظه کاران این واژه را به گونه ای به کار می برند که طرد این اقلیت را ایجاب می کند. به عنوان نمونه، در ۲۷ نوامبر ۱۹۷۸ یکی از ناظران محافظه کار شهر سان فرانسیسکو ،دن وایت، که سابقاً پلیس بود و علیه تساهل با “منحرفان جنسی” فعالیت کرده بود، به سوی فرماندار جرج ماسکونی و ناظر شهر هاروی میلیک، رهبر همجنس گرایان، شلیک کرد و آنها را در دفاتر کار خود در فرمانداری به قتل رساند. در همان سال پیشنهاد محافظه کاران درباره ی منع همجنس گرایان از تدریس در مدارس دولتی به همه پرسی گذاشته شد. رأی دهندگان کالیفرنیا با اکثریت ۵۸ در صدی این پیشنهاد را رد کردند. در دهه ی ۹۰ میلادی ۱۰ در صد نیروی پلیس شهر سان فرانسیسکو را همجنس گرایان زن و مرد تشکیل می دادند. البته وضع ایالت کالیفرنیا و شمال شرق آمریکا(ورمانت، ماساچوست،نیویورک) با بقیه ایالت ها در این زمینه تفاوت چشمگیری دارد. ایالت ورمانت اولین ایالتی بود که حقوق مدنی و اجتماعی مترتب بر ازدواج را برای زوج های همجنس گرا به رسمیت شناخت(دادگاه یکی از شهرهای ایالت ورمانت طی حکمی جرج بوش را جنایتکار جنگی اعلام کرد و اعلام نمود در صورت حضور وی در این شهر، او را بازداشت خواهد کرد).ماساچوست اولین ایالتی بود که ازدواج همجنس گرایان را به رسمیت شناخت. با تمام مبارزه ای که همجنس گرایان برای قانونی کردن ازدواج خود کرده اند، اکثریت کنگره آمریکا در جولای ۱۹۹۶ ، ناهمجنس گرایی را پیش شرط ازدواج قانونی اعلام کرد. جرج بوش هم از سنا خواسته بود که با افزودن اصلاحیه ای به قانون اساسی آمریکا، ازدواج همجنس گرایان در کلیه ایالت ها را ممنوع کند. با اینکه اکثریت سنا در آن زمان در دست محافظه کاران بود، ولی به علت اینکه افزودن اصلاحیه به آرای دوسوم سناتورها نیاز دارد، این مصوبه به تصویب نرسید. اخیراً با حکم دادگاه عالی ایالت کالیفرنیا، ممنوعیت ازدواج همجنس گرایان در این ایالت لغو گردید. نئومحافظه کاران آمریکایی در مواقع انتخابات، به حزب دموکرات از این جهت به شدت می تازند. در مقابل لیبرال ها همیشه از همجنس گرایان، همچون هر اقلیت دیگری، دفاع کرده اند.ازدواج همجنس گرایان در اکثر کشورهای اروپایی قانونی است. در کشور کانادا هم ازدواج همجنس گرایان قانونی است.

۵-روشنفکری دینی و مسأله ی همجنس گرایی: برخی از چهره های شاخص روشنفکری دینی در برخی گفت و گوها همجنس گرایان را حیوان و عمل آنان را شنیع ، پست و حیوانی خوانده اند. گفته اند که در یک جامعه ی دینی اخلاق اسلامی اجازه نمی دهد تا این عمل غیر اخلاقی به همه پرسی گذارده شود. البته جامعه ی علمی هرگز اجازه نمی دهد تا سخنان بلا دلیل و اهانت آمیز در عرصه عمومی، شفاهی یا مکتوب، بیان گردد. بدینترتیب روشنفکران دینی مخالف همجنس گرایی، سکوت در برابر این مسأله را کم هزینه ترین استراتژی در مقابل این اقلیت می دانند. محسن کدیور از جمله روشنفکران دینی مخالف همجنس گرایی است. اما کدیور شجاعانه نظر خود را بیان کرده و با عرضه تلقی خویش از همجنس گرایی، این امکان را برای دیگران فراهم آورده است تا با وی وارد گفت و گوی انتقادی شوند و تلقی او از همجنس گرایی را نقد کنند. وی در رأی مکتوب خود، همجنس گرایی را “غیر عقلانی”، “غیر انسانی” و “انحراف از مسیر صحیح بشری” معرفی کرده و می گوید همجنس گرایی جزو حقوق بشر نمی باشد.به گفته ی وی، همجنس گرایان اول باید برادری خود را اثبات نمایند(یعنی نشان دهند که همجنس گرایی یکی از حقوق بشر است)، بعد تقاضای ارث و میراث کنند و در باره ی تبعیض جنسی سخن بگویند. به گفته ی وی، اسلام اشد مجازات را برای همجنس گرایان در نظر گرفته و روشنفکران دینی در این زمینه مشابه اسلام سنتی فکر می کنند.به گفته او مسلمانها کوشش می کنند تا جوامع بشری از این انحراف تأسف بار ریشه کن کنند. کدیور می نویسد:

“اولاً ارتباط جنسی با جنس موافق(همجنس بازی) در اعلامیه جهانی حقوق بشر و دو میثاق پیرو آن به رسمیت شناخته نشده است. تلاش همجنس گرایان در شناخته شدن آنها به عنوان یک اقلیت(اقلیت جنسی) در اسناد اصلی اجماعی بین المللی تاکنون به نتیجه نرسیده است.تا آنجا که من می دانم تنها جایی که به این امر اشاره شده در یک سند فرعی پناهندگی افرادی است که به خاطر در پیش گرفتن این رویه در کشور خود در خطر مرگ قرار گرفته اند. در برخی کشورهای اروپایی کوششهایی برای به رسمیت شناخته شدن همجنس گرایان و پذیرش خانواده متشکل از دو جنس موافق آغاز شده، اما نهایت موفقیت آنها این بوده که روابط جنسی از حقوق شخصی است و در صورتی که با تراضی طرفین باشد احدی حق مخالفت یا نادیده گرفتن آن را ندارد. همجنس گرایی در تمام جهان منتقدان بسیار جدی دارد چه در میان پیروان ادیان الهی(مسلمانان، مسیحیان ویهودیان) و چه در میان افراد عرفی غیر دینی. به هر حال همجنس بازی تاکنون فاقد پشتوانه اجماعی بین المللی به عنوان یکی از مصادیق حقوق بشر است.

ثانیاً: اصولاً همجنس بازی یا همجنس گرایی امری غیر عقلانی و غیر انسانی است و انحراف از مسیر صحیح بشری محسوب می شود.بی شک موافقان این رویه سخن ما را باور ندارند، آن چنانکه ما نیز در مدعیات و ادله ی همجنس گرایان سخن موجهی نیافته ایم. در نهایت به لحاظ عقلانی از قبیل امور جدلی الطرفین می شود.برای ورود در مصادیق حقوق بشر مبنایی عقلانی و موجه لازم است. همجنس گرایی تاکنون به لحاظ عقلانی از حقوق بشر شناخته نشده است. به قول مشهور اول برادریت را اثبات کن بعد ادعای میراث کن، در شمرده شدن همجنس گرایی در زمره ی حقوق بشر تردید جدی وجود دارد، با چنین تردیدی بحث از تبعیض درباره اقلیتهای جنسی چه محلی از اعراب دارد؟

ثالثاً: ارتباط جنسی با همجنس در همه ی ادیان ابراهیمی از جمله اسلام به شدت تقبیح و تحریم شده است.قرآن کریم با شدیدترین لحن ممکن این رویه را تحت عنوان رویه قوم لوط مذمت کرده است. علمای اسلام- اعم از اهل سنت و شیعه- در ممنوعیت شرعی و اشد مجازات همجنس بازان همداستانند. رضایت طرفین در فعلی که نهی موکد شرعی دارد کارساز نیست.حرمت شرعی لواط و مساحقه و مجازات شدید مرتکبین آنها از احکام ثابت و دائمی شرعی است. روشنفکری دینی در این مسأله که فاقد پشتوانه ی عقلانی است با اسلام سنتی در حرمت شرعی و اصل مجازات(فارغ از نوع آن) برخوردی مشابه دارد. البته تجسس در حریم خصوصی افراد ممنوع است. با صراحت می گویم مسلمانی مطلقا همجنس گرایی را بر نمی تابد و از تمامی طرق موجه برای ریشه کن کردن این انحراف تأسف بار از جوامع انسانی کوشش می کند”[۴].

در اینجا ، پرسش ها و داوری و نقد خود را پیرامون تلقی محسن کدیور از همجنس گرایی و بی حقوقی آنان مطرح می کنم. امیدوارم پاسخ کدیور نشان دهد که نقدهای من ناوارد، و برداشت های من نادرست بوده است. ملاحظات من به شرح زیر است:

الف- کدیور می گوید مجازات شدید همجنس گرایان از احکام ثابت و دائمی شرعی است. ملاک و معیار تمایز احکام موقت از دائمی چیست تا بر اساس آن ملاک گفته شود مسأله ای جزو احکام دائمی اسلام است؟ تا آنجا که من به یاد می آورم ، کدیور هر حکمی از اسلام که با عقلانیت و عدالت مدرن تعارض داشته باشد را موقتی و متعلق به صدر اسلام به حساب می آورد. بدینترتیب اگر عقلانیت و عدالت مدرن همجنس گرایی را بپذیرند، برمبنای ملاک کدیور، حکم فقهی اسلام درباره ی همجنس گرایی ثابت و دائمی نخواهد بود.

ب- کدیور می گوید مسلمانی مطلقا با همجنس گرایی نمی سازد. ملاک و معیار مسلمانی چیست تا برمبنای آن ملاک بفهیمم چه چیز با مسلمانی سازگار است و چه چیز ناسازگار؟

ج- آیا نظر قرآن در این زمینه ی خاص ناظر به “شاهد بازی” و “به زور به دیگران تجاوز کردن” بوده است(داستان قوم لوط که طی آن قوم او می خواستند به زور به دو فرشته نوجوان تجاوز کنند. مطابق روایات مندرج در تفاسیر، قوم لوط در راههای ورودی و خروجی شهر بیگانگان را گیر می انداخته و به زور به آنها تجاوز می کرده اند ) یا شامل دو انسان بالغ ای که آگاهانه ، مختارانه و از سر رضایت دست به این عمل می زنند هم می شود؟ در مغرب زمین، هر گونه همبستری با اکراه، حتی با همسر خود، جرم است، چه رسد به استفاده جنسی از کودکان که مطابق فتوای آقای خمینی مجاز می باشد. آقای خمینی ، استفاده شهوانی از شیرخوارگان را هم مجاز می داند:” همبستری با زن قبل از اینکه ۹ سالش تمام شود چه ازدواج دائم باشد و چه متعه جایز نیست. و اما سایر کامجویی ها ، مانند لمس شهوت آمیز او و در آغوش فشردنش و ران به ران او مالیدن ، اشکالی ندارد. و این قبیل کارها با دختر شیر خواره هم می توان کرد . اگر مردی قبل از اینکه همسرش ۹ ساله شود با او همبستر شود به طوری که منجر به افضاء او نشود بنابر قول اقوی ،غیر از گناه چیزی بر این کار مترتب نمی شود، اما اگر او را افضاء کرد ، یعنی مجرای بول و خون حیض یا مجرای خون حیض و مدفوع او را یکی کرد همبستری با همسرش برای همیشه حرام می شود ، اما بنابر قول احتیاط آمیزتر حرمت دائم همبستری اختصاص به مورد دوم ، یعنی وقتی که مجرای خون حیض و مدفوع یکی شود دارد ، و به هر حال بنابر قول اقوی زن از همسری شوهر خارج نمی شود و احکام همسری بر آن زن جاری است ، یعنی از هم ارث می برند و ازدواج با زن پنجم برای شوهرش جرام است و ازدواج با خواهر آن زن نیز بر بر مرد حرام است و همچنین است سایر احکام”[۵]. روشنفکران دینی بخوبی آگاه اند که چنین احکامی تا چه اندازه غیر اخلاقی است. گمان نمی کنم در هیچ نقطه ی این کره ی خاکی هیچ فردی گفته باشد که استفاده جنسی از دختر شیر خواره مجاز است. ولی متأسفانه مرجع تقلید مسلم شیعیان و کسی که ادعای فلسفه و عرفان و معنویت داشت، چنین مجوزی به پیروان خود داده است. نگاه فقیه ما به انسانها، خصوصاٌ کودکان و نوزادان ، چگونه نگاهی است. آیا سکوت در مقابل این نوع احکام و خود را به نشنیدن زدن، اخلاقاً مجاز است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 5:0  توسط آزاد | 
زنان مبارز جنبش سبز ایران


یــارب ایــن مُــلـک پـریـشـان مـــراآبــــادکــن

د ســت آن ازپــنجـه ی ظـالـمگــری آزاد کــن

 تـابکـی ایــن قــاتــلان ورهــزن واهـل جــنـون

تـابکی باشـدروان ازچشم مظلــوم جـوی خـون

هـریکی آمـد بـه مـیـدان همچــو گرگی دررمـه

پـاره کـردوکشت وخـورد ازمشرقـی تامـیمـنـه

 شاخ شمشـادنـوجـوانـانی به خــون وخـاک شـد

چـشم مادرکـورگشت وسینه هـاشـان چـاک شـد...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:11  توسط آزاد | 


بر خلاف دوره حكومت هخامنشیان كه جنسیت اهمیت زیادی نداشت، دوره حكومت ساسانیان دوره تفوق و برتری مرد بر زن بود. در دوران هخامنشیان...


 

تاریخچه فمنیسم در دنیا به بیش از 150 سال نمی‌رسد، اما «پوران دخت»، پادشاه ایرانی دوره ساسانی 1400 سال پیش اولین سخن «فمنیستی» ایرانی را بیان كرد. «پادشاه چه زن باشد چه مرد باید سرزمینش را نگاه دارد و با عدل و انصاف رفتار كند.»
پوراندخت در نامه ای كه به سپاهیانش نوشته بود جمله فمنیستی خود را بیان كرد و خود را در لیست اولین پیروان تساوی حقوق زن و مرد قرار داد.
پس از كشتن خسروپرویز به دست پسرش شیرویه در سال 628 م، شیرویه بیش از شش ماه حكومت نكرد و دختر بزرگ خسروپرویز پوراندخت به سلطنت نشست.

«محمد باقر وثوقی»، استاد تاریخ باستان دانشگاه تهران درباره پوران‌دخت می‌گوید: «بر خلاف دوره حكومت هخامنشیان كه جنسیت اهمیت زیادی نداشت، دوره حكومت ساسانیان دوره تفوق و برتری مرد بر زن بود. در دوران هخامنشیان، سرپرست كارگاه های تخت جمشید، بیشتر زن بودند. عده ای از زنان دو برابر مردان حقوق می‌گرفتند. این زنان، مهندسان و طراحانی بودند كه بهترین و زیباترین هنرها را در تخت جمشید آفریدند. حتی زنان در این دوره جیره زایمان می‌گرفتند. دوره ساسانی كاملا متفاوت از دوره هخامنشیان بود. در امپراطوری ساسانی، زن شخصیت حقوقی نداشت و فرد محسوب نمی‌شد. زن از هر نظر تحت سرپرستی «كتك ختای» یا كدخدای خانواده بود. در چنین شرایطی پوران‌دخت در تیسفون تاج بر سر گذاشت و بدون توجه به جنسیت خود، قدرت را بار دیگر به خاندان از هم پاشیده ساسانی بازگرداند.»
وثوقی، درباره شرایط آن دوران گفت: «البته هنگامی‌ كه شیرویه و پسرش اردشیر مردند، مردان و سران ساسانی در مدائن، از میان خاندان شاهی، هیچ مردی را نیافتند كه به تخت سلطنت بنشانند پس به ناچار دختر پرویز را به سلطنت نشاندند. شرایط آن زمان نشان می‌دهد كه حتی كودكی برای پادشاهی باقی نمانده بود زیرا خاندان های حكومتگر به جان هم افتاده و كشت و كشتار بزرگی راه انداخته بودند.»

فردوسی هم در اشعار خود گفته است:
یكی دختری بود پوران بنام                              چون زن، شاه شد كارها گشت خام
پوران دخت با تمام آشفتگی ها و طرز فكرهایی كه درباره زنان در آن زمان رواج داشت تصمیم گرفت تا اوضاع كشور را سر و سامان دهد. نخست یك سال مالیات را بر مردم بخشید. با "هراكلیوس"، قیصر رم معاهده صلحی امضا كرد.
برگرداندن صلیب مقدس حضرت عیسی به اورشلیم یكی دیگر از اقدامات مهم او بود. به افتخار بازگرداندن این صلیب در اورشلیم جشن باشكوهی گرفته شد. حتی فردوسی كه با به سلطنت نشستن زنان مخالف است مجبور شد در اشعارش به اقدامات او اشاره كند.
كسی را كه درویش باشد، ز گنج                          توانگر كنم، تا نماند به رنج
ز كشور كنم دور بدخواه را                                  بر آیین شاهان كنم راه را
 
پوران‌دخت به معنای دختری با چهره گلگون، نخستین زن ایرانی است كه به مقام سلطنت رسید. دوران سلطنت او مصادف بود با اواخر خلافت ابوبكر و اوایل خلافت عمر.
در كتب مختلف او را زنی عاقل، عادل و نیكو سیرت آورده اند كه چون شاه شد در میان رعایا عدل را گسترش داد. وی زمانی كه سپاهی برای جنگ با اعراب فرستاد در مداین بیمار شد و در همانجا درگذشت.
در دوران آشفتگی دربار ساسانی او تنها حاكمی ‌بود كه به مرگ طبیعی درگذشت. زمان حكومت او یك سال و چهار ماه بود. بسیاری معتقدند كه اگر پوران دخت زمان دیگری به حكومت می‌رسید كفایت و لیاقت بیشتری از خود نشان می‌داد.
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:5  توسط آزاد | 
یاسمن اوحدی

یک عکس 
انسان همواره در دنیایی از واقعیت های اجتماعی به سر می برد.واقعیت هایی که شاید خود بنابر موقعیت اجتماعی اش هیچ گاه در خلق آنها فرصت مشارکت نداشته است. این واقعیت های اجتماعی-تحمیلی، قادر به تولید معنا، ارزشها و فرهنگهای حاکم به گونه ای هستند که کردار و ذهنیات اجتماعی کنشگران را تحت تأثیر قرار می دهند.(مردم شناسی جنسیت،ص 149).واقعیت اجتماعی همواره جنبه کلی ندارد بلکه همیشه قسمتی از واقعیت است که خود را نمایان می سازد.انسان شناسی فمنیستی به دنبال آن است تا شرایطی را به وجود آورند تا گروه های نابرابر و ضعیف تر از نظر قدرت نیز بتوانند دیدگاه های خود را مطرح کنند.(همان،ص150)
یکی از مباحث مهم و پایه ای در فمنیسم و جنبش های فمنیستی ، بحث تفاوت های بیولوژیکی میان زنان و مردان است و در این بین اصلی ترین این تفاوت ها به قابلیت باروری و فرزندآوری زنان بر می گرد.زنان در اجتماع همواره بر اساس جنسیت شان به صورت همسر،مادر و دختر ایفای نقش کرده اند و فعالیت های آنها به عنوان زن در سطوح سیاسی، اقتصادی، دینی و دانشگاهی چندان چشمگیر نبوده است.از دیدگاه فمنیستی، زنان (فرودستان جامعه)1 در زندگی اجتماعی با ایفای نقش های ترکیبی به صورت مادر،همسر،کدبانو،پرورش دهنده نسل جدید و نان آور بازی می کنند و از دیدگاهی دیگر زنان تولید کننده و پروراننده نیروی کار و حامیان و محافظ آن هستند.درجالیکه مردان (فرا دستان و سلطه گران)1 قادرند تا در جهان بخش بندی شده خود با نقش های اجتماعی منفک شده با احساس امنیت زندگی کنند.
شارل فوریه( Charles Fourier)، سوسیالیست فرانسوی اولین کسی بود که واژه فمنیسم را ابداع کرد.(زن بودن ممنوع،ص 13). فمنیست ها معتقدند زن ها به گونه ای اجتماعی می شوند که وجود خود را از دیدگاه مردان ببینند. بنابراین برای زنان "دیگری" نظاره گر موجودی است غریب و با جنس مخالف ولی برای مردان، دیگری نظاره گر موجودی است تقریبا" همسان و هم فرهنگ با خودش. زنان به دلیل وضعیت محدود خود در جامعه ، قادر به کنترل زندگی روزمره بنابر اقتضای منافعشان نیستند، چون در فرآیند اجتماعی شدن، آنها یاد گرفته اند که چگونه همواره نقش تعدیل کننده را بازی کنند.زن ها تحت این مداخلات سعی در حظ و تعدیل منافع دیگران دارند. بنابراین نمی توانند به الگوی الویت بندی خود نمی توانند وفادار بمانند.آنها انجام یک کار را با ملاحظاتی خاص به صورتی انجام می دهند که هم منافع خود و هم منافع دیگران حفظ شود.
یکی از مسائل مهمی که در زندگی زنان اهمیت ویژه دارد و به نوعی در رسیدن به هدف و یا اصولا بطلان آن می شود، ازدواج، وضعیت زندگی زناشویی و تأثیر غیر مترقبه فرزندان در طرح های زندگی آنهاست که می تواند در زندگی خارج از خانه،استخدان و کاریابی و یا دست کشیدن از کار تأثیر بگذارد.
از آنجایی که نقش طبیعی زن مشمول بازتولید، مادر شدن و ازدواج است و همه این فعالیت ها نیز نهایتا ناشی از شرایظ زندگی در محیط مخصوصی در خانه است، باعش می شود که زن از محیط کار عمومی تصمیم گیری، وضع قانون،تولید فرهنگ و دانش، تولید سیاست و ... کاملا باز بماند و یا تأثیر بسیار حاشیه ای  داشته باشد.(مردم شناسی جنسیت ،ص186)
در ساختار اجتماعی کلان ، برخی باورها جنبه فراگیر دارند و می توانند آنچنان همه گیر شوند که جزء بدیهیات اجتماعی پذیرفته شوند درحالیکه جزء مقدمات همه افراد نیستند.یکی از این ایدئولوژی های حاکم، ایدئولوژی جنسی و نقش مادری برای زنان است که به مردان حق اقتدار و تسلط اجتماعی و فرهنگی را می دهد و به زنان یک نقش ثابت و بدیهی برای قسمت عده ای از دوران زندگی اش. این ایدئولوژی اقتدار مردان خود را در سه محور مشخص اینگونه بیان می کند:
1-بی اهمیت جلوه دادن فعالیت های خانه داری
2-تقدس و جنبه آرمانی دادن به وظیفه مادری به گونه ای که سایر فعالیتهای زن دیگر نه به حساب می آید و نه قابل تشخیص است.
3-انکار و بی اهمیت جلوه دادن فعالیت های چندگانه زن در حوزه های خصوصی(خانه) و حوزه عمومی(بیرون از خانه)(همان، ص154)
بسیاری از زنان نیز از قرن های پیش در کشاکش حوادث تاریخی و اجتماعی با امر مادری و این نوع اقتدار مردان درگیر بوده اند و هر یک بنابر موقعیت فکری که داشته اند برای مسائل مختلف، حکمی صادر نموده داند. آنچه که همواره در جنبش های زنان مطالبه شده است توجه به جسم زن و موقعیت اجتماعی او بوده است.در بررسی وضعیت بیولوژیکی و قابلیت باروری زنان و همچنین نقش و موقعیت اجتماعی آنها ، سه موج تاریخی جنبش ها و اعتراضات فمنیستی را مورد مطالعه قرار می دهیم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:16  توسط آزاد | 
این را برای تو مینویسم، برای تو که تمام قد کنار آینه ای ایستادهای، که من تمام روز در آن گریه میکردم.

برای تو که دستانت کوله بار بغضهای خاموش است،...

 

همه گوش و زبان بریده اند،

دیارم را میگویم

من زبان اشاره نمی دانم

به اشارتی مرا نخوان

بیا و در آغوشم بگیر

نهراس از عشقی که از سرانگشتانم تا انتهای پوستت

بی پروا  رسوخ می کند.

نگذار هر شب زیر دیوار پناه گاهی بخوابم به امید عبور تو

راستی چسب زخم داری

اعتمادم شکسته است...

 

 بنفشه       20/4/79

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:52  توسط آزاد | 
آن دسته از هم‌زبانان که زندگی را در تقابل میان سنت و مدرنیته چون من در ایران عزیز تجربه کرده یا می‌کنند می‌دانند که زیستن در ناامنی مداوم و نابرابری چون الگوی راستین حیات، پیشاپیش فارغ شدن هر مادری در سرنوشت کودکان ما رقم می‌خورد. تشبیه زندگی به جنگلی تاریک با گرگ‌ها و بره‌هاش که چون شکارچی و شکار در جنگ قدرت‌اند فرهنگ مسلط نسل من است که با مرده ریگ «شهادت و عشق و اشک» دنیای ما را می‌سازد!
 

در عصر فئودالی غرب، در قرون موسوم به تاریکی، زمانی که جامعه‌ مردسالار، قدرت را در تسلط مردانه‌ی تنها قشری از جامعه معنی می‌کرد، رسم شب اول ازدواج بسیاری از رعایا این بود که نوعروسان را برای برداشتن پرده بکارت به نزد ارباب زمین‌دار خود می‌فرستادند و یا اگر صاحب قدرتی می‌خواست از زنی بهره‌ای ببرد، راز مردانگی و حمیت در این بود که به هر وسیله بر هر ناممکنی فائق آید و به کام خویش رسد؛ تجاوز به عنف بدین گونه جز‌ء لاینفک یک پیروزی در بازی مردانگی بود. این شمه‌ای از قدرت اشراف و شوالیه‌ها بود که نغمه‌های شرقی آن نیز از جای جای عصر به اصطلاح فئودالی ایران نیز در تاریخ ما ثبت است.
 

از آن دوران قصه‌هایی به جا مانده که زنان برای رهایی از چنین بندی با پناه جستن به عفت مریم مقدس تعریفی از عشق پاک می‌دادند و در تخیل عاشقانه‌ی خود گرچه هم‌آغوش اربابی بودند از عشق افلاطونی شوالیه‌ای قصه می‌ساختند که به نجاتشان می‌آید. و عشق روحانی‌ای اینچنین، ملجأیی بود در مقابل لذتی مادی‌ای که از آنان دریغ می‌شد.
 

اما کلید نوزایی در بازنگری در مفهوم زیستن و ارزش دادن به نفس آدمی است. این عصر روشنگری است که به تن آدمی ارزش می‌نهد و هم پایه با مردان، زنان را در کامیابی محق می‌داند و تجاوز و تعدی به حقوق زنان را کم کمک از دایره‌ی بسته تعریف مردانه از غیرت و حمیت دور می‌سازد.
 

کمی اگر تأمل کنیم می‌بینیم این داستان آشنا گویی مشابهت‌های فراوانی دارد با آنچه ایرانیان معاصر با آن در چالش‌اند. عمری جسم را بی‌ارزش دانسته‌ایم و برای جان آدمی اندک مایه نگذاشته‌ایم. زنان را دون مردان دانسته و فریادمان این بوده است که مردان مافوق زنانند و مرگ ارجح به زندگی!
 

و چقدر می‌توان از خودآزاری‌مان در بزرگداشت رفته‌گان و نه زنده‌ها شاهد مثال آورد و از این تعاریف سراغ گرفت که حقیقت زندگی در رنج کشیدن است و عصاره زندگی غم عشق است به مفهوم ملکوتی آن که در فهم نگنجد و با وصال نیاید و الی اخر.
 

چقدر می‌توان از تلاش صد سال اخیر نویسندگان و تحصیل‌کردگان و دانشگاهیان یاد کرد که کوشش کردند تا کمی زمینی‌تر شویم و تن آدمی را شریف بدانیم برای هر دو جنس زن و مرد، و دست از تحقیر زنان برداریم. کم نبوده دگراندیشانی که برابری را فریاد کردند و زندگی را به مرگ ارجح دانستند که انسان زنده، زندگی می‌خواهد و پاسخ سوالاتش را در عصر مدرن می‌جوید نه در طامات بافی ریاکاران زمانه‌ی ما.
 

اما دریغ و صد دریغ که در عصر تجاهل بسر می‌بریم که نام اندیشه‌سازان ایرانی را از کتابهامان پاک می‌کنیم به جرم دگر اندیشی و بر نگاهداشت نام خشونت‌ورزان بیگانه بر خیابان‌هامان اصرار می‌ورزیم.
 

این دوره‌ی تاریک تاریخ ماست که ما در قرون وسطا مانده‌ایم سرگردان و پاسخ‌های شگفت‌آور سنت‌گرایان تو گویی در خور اندیشه‌های ماست که هنوز سر در پی ایشان داریم برای حل مسائل دنیامان.
 

اگر تا دیروز زنان به جبر سنت و اقتصاد جزء مایملک مردان بودند امروز تفسیر ناهنجار قوانین سنتی در بستر عصر جدید، عفریته‌ای است در هیأت هویت سنتی‌مان که می‌خواهد باز هم زنان را این بار اگر با سلام و صلوات نشد حتا به زور دگنگ به خانه‌ها بازگرداند. و کدام هویت ملی تصویری کریه‌تر از این از ما در برابر خویش و بیگانه خواهد گذاشت که سعی‌مان اگر تا دیروز در کشاندن افکار کودکان و دانش‌آموزان‌ به وادی مفاهیم بسته مردسالاری بود امروز درصدد حذف هر چه غیر از آموزه‌های سنتی بر آمده‌ایم و شعار بومی‌کردن علوم می‌دهیم و در پس آن به بازگرداندن مملکت به عصر ما قبل علم تمهید می‌کنیم؛ گمان ما بر این است که پاسخ تمام سوالات را با نبش قبر تاریخ پدرانمان به دست می‌آوریم: لابد در کتاب‌های فیزیک می‌نویسیم اگر به جسمی نیرویی وارد آید تا خدا نخواهد حرکت نخواهد کرد. این است حاصل دانش ما.
 

با آن چه دست‌آورد بشری است در علوم دشمنی می‌ورزیم و یادمان رفته که چندین دهه است که از مکفی بودن راه و روش خود در اداره کشور سخن گفتیم و نتیجه‌اش فقر و فحشا شد و دستاورد ما کهریزک و کوی به خون کشیده شده‌ی دانشگاه و راه‌کارمان چوب حراج زدن به سرمایه‌های مملکت.
 

مگر کم از اقتصاد اسلامی دم زدیم و دمادم ناچار از رجوع به صاحبان دانش مدرن شدیم. پاسخ ما به مسایل اجتماعی چه بوده است که می‌خواهیم آن‌ها را به مواد درسی تبدیل کنیم و به خورد نوجوانان و جوانان بدهیم؟ راه حل ساده‌ی ما در برابر مشکلات جنسی چه بوده است؟ صیغه و چند زنی و تعیین نقش زنان در اندرونی خانه‌های آقایان.
 

بیش از ۶۰ درصد حضور دختران در صندلی‌های شکسته‌ی دانشگاه‌ها خاری شده است به چشم متحجران و می‌خواهند به هر وسیله عرصه را بر زنان تنگ نمایند.
 

یادمان باشد به بهانه‌ی مخالفت با دولت کودتا بر طبل تحجر نکوبیم که زنان شایسته‌ی وزارت‌اند و فراتر از آن بلکه رهبری. اما کیست که نداند همین بانوی پزشک که بر مسند وزارت تکیه زده است جزو پیشروان جداسازی جنسیتی در رشته‌های پزشکی بوده است و سر در قدم مردسالاری دارد.
 

اما این بازی نیز چون تمام فریبکاری‌ها به ضرر دین به دنیا فروشان تمام خواهد شد.
 

این که بر بیمناکی از این وضع قلم‌ها می‌جنبند و زبان‌ها می‌چرخند تنها به همین دلیل است که دین دولتی تنها در سایه‌ی جلوگیری از نوسازی اجتماعی دوام می‌یابد و این ما را از آن چه می‌توانیم باشیم باز می‌دارد.
 

سنت‌‌گرایی با آزاداندیشی نمی‌خواند و انسان آزاد‌اندیش با تساهل و تسامح به عقاید می‌نگرد و با جزمی‌گری و مطلق‌گرایی بیگانه است. چرا که برای انسان مطلق‌گرای سنتی نفی و اثبات مفاهیمی از قبل تعیین شده‌اند و سازوکار اجتماع بر پایه‌ی آن تعاریف به ضرب زور شکل می‌گیرند.
 

خانم‌ها و آقایان که معتقد به چنین سنتی هستند، اعتقادات را مجوز کنشگری خود دانسته و برای به کرسی نشاندن باورهای خود از هیچ دستاویز و عملکردی ابا ندارند: از ادعای نامه‌نگاری و ملاقات با امام دوازدهم شیعان بگیر تا تجاوز به دختران و پسران ما که زشت‌ترین شاهدان تاریخ همیشه‌ی ماست.
 

نظام ارباب-رعیتی از این جامعه رخت بسته اما آثار آن هنوز در نگاه مردسالارانه‌ی ما هست که زندگی ما را بر پایه‌ی غیرت و ناموس به نااهلی با نیمی از جمعیت جامعه کشانده است. بدتر از این آن که سنت مردسالار مستظهر به عواطف مذهبی مردم در برابر نوسازی اجتماعی ایستاده است و هر گونه تغییر را خطر بر می‌شمرد. و این خطر نه برای دین و مذهب که برای قدرت اجتماعی و سیاسی قشریون است.
آنها بر طبل نابرابری و عدم امنیت روانی شهروندان می‌کوبند و ارزش‌های خود را به اقشار مختلف تحمیل می‌کنند. قشربندی اجتماعی‌شان بر اساس تبعیض مذهبی، قومی و جنسیتی است. و فقر فرهنگی و اقتصادی ساحتی برای قدرت‌نمایی ایشان است.
 

در مخالفت با خورندگان اموال عمومی و کودتاچیان که حق رأی را از ما گرفته‌اند نباید باز هم به دام سنت‌های غلط بیفتیم. حکومت جور به حکم نقض حقوق بشر و از دست دادن مقبولیت مردم مشروعیت ندارد و نیازی به افتادن در چرخه واپس‌گرایی نیست. مخالفت با این دولت به بهانه‌های سنتی مانند داشتن وزیر زن به سود جامعه ما نخواهد بود چرا که از چاهی به چاهی دگر غلت می‌خوریم. راه حل در هم‌گرایی و توانمندسازی جامعه و هم‌صدایی ماست در فریاد کشیدن یک کلمه و آن «آزادی» است؛ آزادی رأی و انتخاب، آزادی سخن و اندیشه، آزادی انسان بودن و برگرداندن حقوق اولیه انسان‌ها به خصوص در حوزه‌ی زنان همچون زن شدن، مادر شدن و هزاران آزادی‌ اولیه بشری برای مساوات حقوق میان زنان و مردان ایران زمین.
 

به متحجران و دشمنان حقوق بشر بگوییم در برابر علوم روز و دانشی که دانستن آنها حق  ماست، آن چه دارید عرضه کنید.
 

به جای حذف عقاید و آرای اندیشمندان، کلامی در برابر کلام بیاورید اگر راست می‌گویید. دانستن حق آدمی است. دانشی به ما بیفزایید اگر راست می‌گویید. حقوق اولیه انسانی را به ما برگردانید اگر راست می‌گویید.
 

حق ما را به رسمیت بشناسید که هیچ آزاده‌ای حق شما را پایمال نمی‌خواهد.
 

ساده بگویم که در بهشت این دنیا ما را شریک کنید،‌ و قول ما این خواهد بود که در جهنم آن دنیا شریکتان باشیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1:40  توسط آزاد | 
 

اقلیتها، سبکها و جماعات پر مسأله


دین در جامعه ی مدرن چه نقشی دارد؟ برخی از خداناباوران، هیچ نقش مثبتی برای دین قائل نیستند و بر این باورند که تنها راه نجات بشریت، نابودی دین است. ولی اکثر جامعه شناسان این ایده را رد می کنند. نابودی دین، نه ممکن است و نه مطلوب. اگر مسأله اصلی ما گذار به دموکراسی باشد، تعیین جایگاه دین در جامعه ی دموکراتیک مدرن، امری بسیار مهم خواهد بود. اگر بتوان سه قلمرو دولت، عرصه ی عمومی و ساحت خصوصی را از یکدیگر تفکیک کرد، پرسش این است: حضور دین در کدام قلمرو نظام سیاسی را غیر دموکراتیک خواهد کرد؟ و حضور دین در کدام قلمرو یا قلمروها، با نظام دموکراتیک سازگار است؟ اگر سودای ناممکن نابودی دین فعلاً از دایره ی بحث کنار نهاده شود، در اینکه تفکیک نهاد دین از نهاد دولت شرط لازم نظام دموکراتیک است، ظاهراً اختلافی وجود ندارد. در اینکه حضور دین در حوزه ی خصوصی با نظام دموکراتیک منافاتی ندارد هم ظاهرآ اختلافی وجود ندارد. حضور دین در حوزه ی عمومی، محل نزاع است. برخی بدون استدلال و ارائه ی شواهد تجربی لازم، حضور دین در قلمرو عمومی را در تعارض با دموکراسی معرفی می کنند.

از اینها که بگذریم، در جمهوری اسلامی ، دین در هر سه قلمرو حضور فعال دارد. هر کوششی در راستای گذار به دموکراسی و گسترش و رعایت حقوق بشر ، ما را به دین مربوط می سازد. حقوق اقلیتهای دینی، جنسی و قومی، یکی از مسائل بسیار مهم فلسفه سیاسی معاصر و ادبیات گذار به دموکراسی است. نوشتار حاضر، توجه خود را به حقوق اقلیت همجنس گرا معطوف خواهد کرد

۱-طرح مسأله: پدیده ها را از وجوه مختلف می توان با یکدیگر مقایسه کرد. آدمی برای بقأ، نیازمند مصرف روازنه ی میزان معینی کالری است. مقایسه ی کالری های مختلف(کربو هیدرات ها، چربی ها، پروتئین ها) با یکدیگر آنها را به یک نوع تبدیل نمی کند و تفاوت های آنها را از بین نمی برد. فرض کنیم بدن یک فرد روزانه به ۱۸۰۰کیلو کالری نیازمند است. آیا تأمین این میزان کالری از یک نوع متناسب با سلامتی است و بدن را دچار اختلال(بیماری) نمی کند؟ آیا این کالری باید به طور مساوی میان سه نوع تقسیم شود؟ یکصد گرم مواد قندی دارای ۴۰۰ کالری است، یکصد گرم پروتئین دارای حدود ۴۰۰ کالری است، ولی یکصد گرم چربی دارای ۹۰۰ کالری است. مقایسه میزان کالری گوشت گوساله(از پروتئین ها) با کره(از چربی ها) و شیرینی(از قند ها) ، و نیاز بدن به این سه، تفاوت های آنها را منتفی نمی سازد. به تعبیر ذات گرایان، اینها سه ماهیت مختلف اند، ولی از این جهت مشابه اند که هر سه دارای کالری هستند و می توانند نیاز آدمی را برآورده کنند.

پدیده همجنس گرایی، ظاهراً غیر قابل فهم ،استثنایی، متفاوت، غریب،بیماری و…است.حال این پدیده ی خاص را با چند پدیده ی دیگر مقایسه نمائید: تشیع،تسنن، بهائیت، یهودیت، انواع نحله های صوفیه وغیره. این پدیده ها تفاوت های بسیاری با یکدیگر دارند. به عنوان مثال، تشیع وتسنن و یهودیت و بهائیت خود را دین می خوانند، در حالی که همجنس گرایان و ناهمجنس گرایان، همجنس گرایی را دین نمی خوانند. می توان همجنس گرای مسیحی، یهودی، مسلمان(شیعه و سنی) و… داشت. مگر اخیراً کشیش های مسیحی با یکدیگر ازدواج نکردند؟ با اینهمه، وجوه اختلاف، نافی وجوه اشتراک نمی باشد. همجنس گرایی از چند منظر خاص با این پدیده ها وجوه تشابه دارد که می توان از آن منظرها به مقایسه ی آنها با یکدیگر پرداخت. برخی از وجوه تشابه به قرار زیر است:

۱-۱- اقلیت بودن: این ایده ها طرفدارانی دارند. طرفداران آنها در دنیا، در مقایسه با دیگران، اقلیت محسوب می شوند.گفته می شود که کل اقلیت یهودیان در جهان از ۱۴ میلیون تن تجاوز نمی کند. شیعیان در کل جهان و در میان مسلمین یک اقلیت به شمار می روند. اهل تسنن در میان مسلمین اکثریت را تشکیل می دهند، ولی در برخی از کشورهای اسلامی،مثل ایران، در اقلیت به سر می برند. همجنس گرایان، نسبت به ناهمجنس گرایان، اقلیت به شمار می روند. پس یکی از وجوه تشابه این ایده ها،در اقلیت بودن پیروان آنهاست. اقلیت های یادشده، از نظر در اقلیت بودن، با یکدیگر تفاوتی ندارند.

۲-۱- سبک زندگی بودن: آدمی از میان سبک های متفاوت زندگی، سبکی یا سبکهایی را بر می گزیند. همجنس گرایی ، همچون یهودیت و بهائیت و تسنن و تشیع ،یک سبک متفاوت زندگی محسوب می شود. در نوشتار حاضر به اقلیت همجنس گرا به عنوان یک سبک زندگی متفاوت نگریسته خواهد شد. سبک زندگی محسوب کردن همجنس گرایی، مخالفتی درپی نخواهد داشت. اما سبک زندگی محسوب کردن ادیان و مذاهب ، شاید اعتراض برانگیز باشد. متکای این دیدگاه رویکرد ویتگنشتاین است که دین را به شیوه ی زیست (form of life) تحویل می کرد. دینداری در این رویکرد متوقف بر پذیرش مدعیات ستبر متافیزیکی ادیان درباره ی جهان و انسان نمی باشد.یک شیوه ی زندگی خاص ، بعضی گزاره ها را برای کسانی که به آن نحو زندگی می کنند واضح و روشن می کند و بعضی گزاره ها را غیر قابل قبول.

۳-۱- باهماد بودن: همجنس گرایی از آن نظر که یک باهماد (community) است، با دیگر باهمادها قابل مقایسه می باشد. از نظر باهمادگرایان، فرد فقط با زیستن در بستر یک باهماد می تواند استعدادها، شیوه های زندگی و هویت خود را بیابد. فرد از طریق باهماد شکوفا می شود و قضایل اخلاقی را به دست می آورد. در عین حال، افراد باید بتوانند داوطلبانه باهماد هایی (communities) تأسیس کنند و بر مبنای قواعد و سیاست هایی که خود ترجیح می دهند، آن را بگردانند. هیچ باهمادی حق ندارد در امور باهماد دیگر مداخله کند. قواعد پیوستن و خروج از باهماد باید دموکراتیک باشد. نمی توان گفت آزادی به باهماد ما بپیوندی، اما اگر بخواهی از باهماد ما خارج شوی، با مجازات مرگ روبرو خواهی بود(ارتداد).هیچ باهمادی مجاز نیست مردم را به زور وادار به پیوستن به باهماد خود کند. یکی از ملاکهای داوری در خصوص باهماد های مختلف، تضمین آزادی ترک بدون مجازات باهماد، آزادی پیوستن به باهماد دیگری که به طرز دیگری اداره می شود و آزادی تأسیس باهمادی جدید به اتفاق کسانی که به فرد می پیوندند، است.

مقایسه این اقلیت ها ،یا نحوه ی زیستها، یا باهمادها،با یکدیگر، از چند منظر قابل توجه است:

۲- تعداد: اگر آن ادعا که معمولاً ۷درصد افراد جامعه را کسانی تشکیل می دهند که دارای گرایشات همجنس خواهانه هستند، صادق باشد، اقلیت همجنس گرا از نظر تعداد نسبت به بسیاری از دیگر اقلیتها در وضعیت بهتری قرار دارد. ولی ظاهراً توافقی وجود دارد که کمتری و بیشتری عددی پیروان یک باور یا سبک زندگی ، آن باور را به “باور حق” و “باور ناحق” تبدیل نمی نماید. تعداد سنی ها از شیعیان بیشتر است، تعداد شیعیان از یهودیان بیشتر است، تعداد یهودیان از بهائیان بیشتر است. هر اقلیتی نسبت به اقلیت دیگری، اقلیت محسوب خواهد شد.بدینترتیب اقلیت و اکثریت بودن، نه ملاک حق وباطل است و نه مبنای صاحب حقوق شدن یا فاقد حقوق شدن . بر این مبنا، اکثریت خدا باوران حق ندارند اقلیت خدا ناباوران را از حقوق بشر محروم کنند،اکثریت مسیحیان حق ندارند اقلیت یهودیان را از حقوق بشر محروم سازند، اکثریت ناهمجنس گرایان حق ندارند اقلیت همجنس گرایان را از حقوق بشر محروم نمایند. اگر قدمت تاریخی ملاک باشد، حتی بنابر روایت متون مقدس دینی(ادیان ابراهیمی)، پیشینه ی تاریخی همجنس گرایی به پیش از یهودیت و مسیحیت و اسلام باز می گردد.

۳- ماهیت: همجنس گرایی ، ماهیتاً چه تفاوتی با دیگر سبک های زندگی دارد؟ اگر ذات گرا (essentialist) باشیم، برای هر نوع از انواع موجودات ذات ثابت در نظر خواهیم گرفت[۱].به نظر ارسطو هر نوعی از انواع موجودات دارای یک سلسله ویژگیهای عینی مستقل از ادراکات و باورهای آدمیان است که که آن نوع را می سازند. مجموع همه ی ویژگیهایی که یک نوع را همان نوعی که هست می نمایند، ذات نامیده می شود. به گمان ارسطو هر شی ای دارای ذات ثابت و صفات قابل تغییر است. ارسطو این نظریه را به حوزه ی جواهر مادی محدود می کرد،نه برساخته های انسانی چون حکومت، دموکراسی، عدالت، آزادی و غیره. ذات گرایی (essentialism) در جواهر مادی هم نظریه ی قابل دفاعی نمی باشد ، چه رسد به مفاهیم و برساخته های بشری. حکومت دارای ذات و اعراض نیست، دین هم ذات و اعراضی ندارد. بدینترتیب همجنس گرایی و دیگر سبک های زندگی ، فاقد ذات و ماهیت اند. همجنس گرایی ذاتی ندارد، تا با کشف ذات و ماهیت آن، تکلیفش را به خیال واهی روشن سازیم.

ویتگنشتاین به آدمیان نشان داد که در بیشتر موارد معنای یک واژه همان کاربرد (usage)آن است ، معنا را از به کار بسته شدن واژه در زمینه های مختلف می توان آموخت. ابهام واژه ها ناشی از وجود معیارهای چند گانه در کاربرد آن است[۲]. جان هیک هم تأکید می کند که دین به یک ذات واحد قابل تعریف اشاره ندارد، بلکه ادیان “شباهت خانوادگی” (family resemblance) ،به تعبیر ویتگنشتاین، با یکدیگر دارند، به همان معنایی که او در مثال بازی بکار می برد. دین مسیحیت شامل پرستش خدای متشخص انسانوار است درحالی که بودیسم این طور نیست.آنها از این جهت به یکدیگر شبیه اند که هر دو تفسیرهایی جامع درباره واقعیت عالی ترین چیزها و شیوه ی دست یافتن به آن پیشنهاد می کنند. واژه ی دین معنایی جز آنچه کاربران زبان در جامعه ی زبانی به کار می برند،ندارد. البته آدمیان که خالق زبانند، نقش فعالانه ای در معنا بخشی به مخلوق خود دارند. اگر این دیدگاه صادق باشد، باید دید انسانها چگونه واژه هایی چون یهودیت، بهائیت، تسنن ، تشیع و همجنس گرایی را بکار می برند؟ به تعبیر دیگر، “به اصطلاح یهودیت”، یعنی آنچه دیگران “یهودیت” اش می نامند. به اصطلاح “تسنن”، یعنی آنچه دیگران “تسنن” اش می نامند.”به اصطلاح تشیع” ، یعنی آنچه دیگران “تشیع” اش می نامند. “به اصطلاح بهائیت”، یعنی آنچه دیگران “بهائیت” اش می نامند. “به اصطلاح همجنس گرایی”، یعنی آنچه دیگران “همجنس گرایی” اش می نامند.

۴- خود و دیگری: واژه ی همجنس گرایی کاربرد واحدی ندارد. دیگر واژه ها هم در چنبره ی همین وضع گرفتارند. پیروان هر یک از سبک های زندگی ، شیوه ی زیست خود را به گونه ی خاصی به شمار می آورند، اما دیگران تلقی های دیگری از آن سبک زندگی ممکن است داشته باشند. نمونه های زیر، موید مدعای ما می باشند:

۱-۴- خود شیعیان واژه ی تشیع را به معنایی خاص به کار می برند، ولی دیگران این واژه را به معنای متفاوتی به کار می برند. به عنوان مثال، سنی ها تشیع را فرقه ای انحرافی، قائل به تحریف قرآن(حذف آیات مربوط به ائمه ی شیعیان از قرآن)،سازنده ی امامی که وجود خارجی ندارد(امام مهدی)، قائل به صفات پیامبرگونه(عصمت و علم غیب) برای امامان خود، ترجیح دهنده ی سخنان(احادیث) امامان خود بر آیات قرآن و غیره معرفی می کنند.دعای توسل از نظر اهل تسنن چگونه تلقی می شود؟ نکته ی جالب توجه این است که برخی از روشنفکران دینی، هم صدا با سنی ها، تشیع موجود را در این مواضع به نقد کشیده و تشیعی می سازند که به تسنن نزدیکتر است تا به تشیع تاریخی . اینان، ائمه را به عالمان با تقوا تبدیل می کنند، منکر وجود امام دوازدهم اند،زیارت نامه ها و بسیاری از دعاهای خاص شیعیان را مانیفست شیعیان غالی جلوه می دهند، تشیع را قرائتی ویژه از دعوت پیامبر اسلام معرفی می کنند که به پایان رسیده و در قالب های قشری و منجمد گرفتار آمده است.

ویتگنشتاین در پژوهشهای فلسفی (بخش ۲ ، قسمت ۱۱) درباره “این گونه به نظر می رسد” سخن گفته است . برآن مبنا می توان پرسید: مراسم عزاداری محرم،شامل سینه زنی و زنجیر زنی و قمه زنی، به چشم غیر شیعیان چگونه به نظر می رسد؟ کافی است فقط به گزارش میشل فوکو از دیدن این مراسم در ایران توجه کنیم تا دریابیم که نحوه زیست شیعیان چگونه به نظریک فیلسوف همجنس گرا می رسد؟ فوکو انقلاب ایران را به چشم یک فرصت و امکان می دید که موجب رشد همجنس گرایی خواهد شد.

۲-۴- خود بهائیان واژه ی بهائیت را به معنای دین (دین مدرن صلح طلب و …) به کار می برند، ولی دیگران این واژه را به معنایی متفاوت به کار می برند. عموم شیعیان، بهائیت را نه دین یا نوعی دینداری، که یک فرقه ی سیاسی دست ساخت استعمار و صهیونیسم معرفی می کنند.به عنوان مثال، ایت الله منتظری در خرداد ماه سال جاری اعلام کرده اند که همچنان بهائیت را فرقه ای ضاله و منحرف به شمار می آورند و نظر پرسش کننده را هم تأئید کرده اند که بهائیت دست ساخته استعمار انگلیس است ، بنیادش بر دروغ است و اگر معامله و معاشرت با آنها موجب تقویت آنان شود ، لازم است از آن اجتناب گردد[۳]. ولی کاربرد واژه ی بهائیت در خارج از جهان اسلام بسیار متفاوت از کاربرد شیعیان است.

۳-۴-خود یهودیان واژه ی یهودی را به معنای قوم برگزیده ی خدا،قومی مظلوم و آواره که فقط هیتلر شش میلیون تن از آنان را در کوره های آدم سوزی نابود کرده است معرفی می کنند، ولی دیگرانی وجود دارند که یهودی را به معنای جهودهای پول پرست سازمان یافته ی حاکم بر رسانه های جهان و تعیین کننده ی سیاستهای دولت آمریکا به شمار می آورند که اگر در آمریکای قرن بیست و یکم هم کسی از آنان انتقاد نماید،به طرق گوناگون از عرصه ی عمومی حذف خواهد شد .در تاریخ اروپا، مسیحیان، یهودیان را به عنوان قاتلان خدا و نان پزان با خون کودکان مسیحی به شمار می آوردند. با توجه به سرگذشت یهودیان در اروپا بود که هانا آرنت می پرسید یهودی بودن در آلمان به معناست؟ آرنت به عنوان یک مطرود آگاه (conscious pariah)، میان نفرت از یهودیان و یهود ستیزی تمایز قائل می شد.به گفته وی، نفرت از یهودیان، منشأ دینی دارد،ولی یهود ستیزی محصول تفکیک یهودی و غیر یهودی بر اساس نژادی است. آرنت یهودستیزی را محصول “تفسیری خاص از اصل و نسب یهودی افراد و نقش یهودیان در چارچوب زندگی اجتماعی” معرفی می کند. بخوبی دیده می شود که به شمار آوردن توسط دیگران چه پیامدهایی در عمل برای یک اقلیت به دنبال دارد.

۴-۴- خود همجنس گرایان واژه ی همجنس گرایی را به معنایی خاص به کار می برند. همجنس گرایی یک نحوه ی زیست است . هر کس دوست دارد(حق دارد) شریک زندگی خود را خود انتخاب کند. اگر چنین حقی به رسمیت شناخته شده باشد، افرادی خود را مجاز می دانند که شریک زندگی خود را از میان همجنسان خود انتخاب کنند. به گمان آنها، ناهمجنس گرایی اجباری با این حق تعارض دارد. ارزشهای مردسالارانه ی سنتی برای داغ ننگ زدن و سرکوب همجنس گرایی به کار گرفته شده است. به عنوان مثال، همجنس گرایی زنان بخشی از جنبش فمینیستی است که پس از متزلزل شدن پدرسالاری و زیر سوال رفتن هنجارهای جنسی برای بخشی از آن جنبش که می خواستند هویت خود را در تمام ابعاد بروز دهند ،پدید آمد.مقصر دانستن مردان به عنوان عامل سلطه ی برزنان، پیوند عاطفی و جنسی با این دشمنان تاریخی سلطه گر را روز به روز برای زنان مشکل و مشکل تر کرد.در چنین بستری همجنس گرایی زنانه رشد کرد. خود- ابراز گری و طغیان علیه اقتدار و نیندیشیدنیها هم در گسترش همجنس گرایی موثر بوده است. به گمان اینان، یک شکل خاص از روابط جنسی را نظام سلطه ی مردسالارانه بر همه تحمیل کرده است. همجنس گرایی در عین حال مبارزه با نظام سلطه ی مردسالارانه ای است که تاریخی سراسر ستم از خود به یادگار نهاده است. ادیان ابراهیمی که در جهان کهن و در زمانه مردسالارانه ظهور کرده اند، تصویری تماماً مردسالارانه را باز می تابانند. اگر مردسالاری نظامی نادرست باشد، که هست، ناهمجنس گرایی اجباری که یکی از ضروریات این نظام ستمگرانه است نیز باید با فروپاشی این نظام ، از هم فرو بپاشد.

ولی دیگران واژه همجنس گرایی را به معنایی متفاوت به کار برند. به عنوان مثال، فقیهان مسلمان و متأثر از آنها عموم مسلمین ، همجنس گرایی را به عمل شنیع “لواط” تحویل می کنند و در نتیجه آنان را مستحق مرگ می دانند. عموم مفسران مسلمان همجنس گرایی را عملی شنیع، فحشأ، خلاف فطرت و طبیعت به شمار می آورند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 4:37  توسط آزاد | 
مهدي جزي زاده

 

آغاز مالکیت خصوصی بر وسائل تولیدی با شکل گرفتن طبقات در جوامع انسانی مقارن بوده و با آثار به جا مانده از زندگی بشر اولیه مورد تحقیق قرار گرفته‌است .

تا قبل از تقسیم جامعه به طبقات و مالکیت خصوصی بر زمین، دام و وسائل تولیدی مالکیت در جوامع انسانی اولیه اشتراکی بود.در مراحل نخستین تاریخ بشر زندگی اقتصادی به فعالیت‌های بسیار ساده و محدودی چون شکار چیدن میوه و فندق و کندن ریشه منحصر بود این سطح از تولید و این نحوه امرار معاش جایی برای مازاد تولید باقی نمی گذاشت به‌علاوه مالکیت خصوصی نیز به علت استمرار زندگی عشیره ای جایی نداشت با این لحاظ جامعه هنوز به طبقات یا به فرمانبران تقسیم نشده بود.

افراد جملگی اعضای برابر جامعه اشتراکی بودند و تقسیم کار میان آنها صورت نپذیرفته‌بود . به طور خلاصه جامعه فاقد طبقات ، تبعیض و فاقد اربابان و بردگان بود ولی انسان دائما در گیر مبارزه‌ای بی امان با طبیعت پیرامون خود بود . بایستی همواره با طبیعت خشن و بی رحم مثل سیل و زلزله سرما حیوانات وحشی در حال جنگ و گریز باشد تولید اندک و جمع اوری مواد غذایی و پوشاک و ایجاد سرپناه کاری گروهی بود و همه افراد بر اساس احتیاج خود ازنعمات بهره مند می‌شدند . در مواجه با خطرطبییعی نیز به صورت گروهی در این مبارزه شرکت می‌کردند .

نظام حاکم بر خانواده نیز شیوه‌ای مادر سالاری بود . به عبارتی محور تولید مثل زن بود و چند همسری زنها باعث شده بود فرزندان پدری برای خود نشناسند و تنها نیای خود را مادر می‌دانستند.

با رشد و تکامل ابزار و وسائل تولیدی از ابزار شکار گرفته تا تولید کشاورزی ابتدایی و اهلی کردن حیوانات وحشی، رشد و تکامل مغز و تکلم زبان و به دنبال آن تفکر که تکلم خاموش یا با خود انسان است شکل گرفت. آرام آرام ثروت گروههای انسانی افزایش یافت و نزد ریش سفیدان و بزرگان عشیره و سازندگان وسائل و ابزار متمرکز شد و مالکیت خصوصی بر وسائل و زمین شکل گرفت و به تبع آن ثروت جامعه رشد کرد.

لوتورنو معتقد است که به احتمال قوی زنان به سبب تجارب زیادتر خود در چیدن میوه و کندن ریشه ، نخستین کاشفان فنون جدید زراعت بوده و زودتر از مردان اداره امور زراعت را برعهده گرفتند .از این گذشته آنان در سلسله مراتب سیاسی با مردان برابر و درنظام خانواده و ازدواج از آنان بالاتر بودند و کودکان به مادران خود منتسب می‌شدند .مدتها بعد از این مرحله تاریخی این امکان پدیدار شد که زن و مرد یک محل اقامت دائم اختیار کنند . کشاورزی به یک منبع دائمی تامین کننده آذوقه تبدیل شد و پیشرفت فنون و ابزار تدریجا حصول مازاد تولید و امکان استثمار نیروی کار دیگران را فراهم ساخت در این مقطع معیت تاریخی مفهوم مالکیت خصوصی به ویژه مالکیت خصوصی زمین رواج یافت و جانشین مالکیت اشتراکی قبیله شد.

همزمان اقامت و زراعت دائم و نسل به نسل بر یک قطعه زمین نیز در زمره حقوق مالکیت خصوصی آن قرار گرفت. تصاحب اختصاصی زمین سپس مرد را واداشت که حق انتساب اولاد به مادر را از زن سلب کند چرا که او خواستار شناسایی فرزندان واقعی خود و تضمین انتقال دارا ئی‌اش با آنان بود. مالکیت و وراثث به این ترتیب بنای نظام های طبقاتی ایجاد و زمینه تقسیم جامعه را به طبقات فراهم کرد. بسط و توسعه مالکیت خصوصی تدریجا جوامع کهن را به نحو بارزی به طبقات اجتماعی متمایز تقسیم کرد.اقلیت زمین‌داران و برده‌داران از یک سو و اکثریت بردگان که هیچ چیزاز جمله وجود خود را نیز در تملک نداشتند.

این چنین است که نحوه نگرش بشر همیشه تابعی از سیستم اقتصادی و اجتماعی است که او در آن زندگی می کند . ازآن زمان به بعد است که مالک بودن انسان بر انسان نیز همچون مالکیت انسان بر اشیاء و طبیعت درفکر و روان انسانها ریشه دوانده . یعنی به خود و به انسانهای پیرامون خود نیز همچون یک شیء قابل خرید وفروش و کالا نگاه کرده و می‌کند .همسران به یکدیگر ، پدر و مادر به فرزندان ،عشاق و دوستان به یکدیگر ، نظام آموزشی به دانش آموز و دانشجو و به همه مناسبات اجتماعی تعمیم یافته و ما می بینیم در روابط فردی و اجتماعی همه از نقطه منافع خود حرکت می کنند و عکس العمل نشان می‌دهند نه از نقطه منافع و به رسمیت شناختن آزادی طرف مقابل خود و این یعنی اولین قدم درسلب آزادی و حقوق کسانی که به ظاهر دوستشان داریم و به آنها عشق می ورزیم.

از سویی برخی مذاهب نیز از ابتدای شکل گرفتن درخدمت مالکیت خصوصی و مالکیت انسان برانسان بوده‌اند و با احکام بی‌شمار بر مالکیت مرد بر زن ، داشتن کنیز وغلام و برده خرید و فروش انسان ،مهریه و... مهر تایید زده و به مالکیت انسان بر انسان جنبه الهی و شرعی داده و به این احکام تقدس بخشیده است . امروز نیز در سراسر جهان سرمایه داری هر انسانی برای امرار معاش و گذراندن زندگی بایستی خود را و نیروی کار خود را بازاریابی یا مارکتینگ کند و به بالاترین نرخ عرضه نماید.ولی ما می خواهیم به تاثیر نظام طبقاتی بر روابط عاطفی و نقش تعیین کننده آن در مناسبات خانوادگی ،عشق و دوستانه بپردازیم.

آیا در چنین نظام اجتماعی و اقتصادی نابرابر می‌توان از عشق وعشق آزاد یعنی رابطه دو انسان آزاد ،آگاه و خود مختار با حقوق برابر از رابطه مبتنی بر احترام متقابل همسران و آزادی آنان درارتباط اجتماعی ، از رابطه فرزندان با پدر و مادر بدون زورگویی و تسلط یک جانبه سخن گفت؟

یا به قدری طرز تفکر مبتنی بر مالکیت در اذهان از لحاظ تاریخی ریشه دوانده و در زندگی روزمره نیز توسط نظام حاکم به وسیله ابزارهای هنری مذهبی آموزش و پروریش و رسانه ها و مبلغین مختلف مدرن یا عقب مانده تبلیغ وترویج و تحمیل می شود که به یقین تغییر آن فقط با تغییر نظام اقتصادی ایجاد کننده آن وفقط با یک مبارزه طولانی و همه جانبه علیه سیستم طبقاتی و مالکیت خصوصی مردسالار امکان پذیر است .

برای تغییر هر پدیده بایستی با وجوه مختلف آن آشنا شد و پس از شناخت برای تغییر آن حرکت کرد. برای شناخت جنبه های گوناگون مالکیت و رابطه عاطفی بین انسانها نیز ما با نگاهی متفاوت روابط انسانی واجتماعی اطراف خود را زیر نظر گرفته و با دقت بیشتری به آن توجه می کنیم. درخانواده بین والدین و فرزندان رابطه مالکانه ریشه اقتصادی و اجتماعی داشته و همواره روابط عاطفی فی مابین را تحت تاثیر خود قرار داده و این را می‌توان با نگاه به تاریخ گذشته جوامع انسانی مختلف و از تمدنهای باستانی تا به امروز به حاکمیت مناسبات اقتصادی واجتماعی را بر روباط عاطفی مشاهده می کنیم.

زمانی که جوامع انسانی به نیروی کشاورزی کارگر ارزان سرباز برای سرکوب جامعه و جنگ نیاز پیدا می کنند مذهب حاکمان فرهنگ جامعه را به تولید و بازتولید بیشتر انسان سوق می دهد . یعنی خانواده ها به تولید فرزند بیشتر تشویق می شوند تا نیازهای سیستم حاکم براورده شود.و برعکس زمانی که تولید اقتصادی و نعمتهای مادی کاهش می‌یابد و افزایش نیروی انسانی خطر محسوب می شود نیاز به تولید و بازتولید انسانی کاهش می یابد و بایستی به نحوی نان خورها کم شوند در این هنگام زنده به گور کردن ، کشتن فرزندان وآزاد کردن سقط جنین توسط فرهنگ حاکم بر جامعه و مذهب توجیه می شود و به همین ترتیب فرهنگ و مذهب متناسب با نیازهای اقتصادی حاکم تغییر رویه می دهد.و خود را با منافع طبقات حاکم هماهنگ می کند.

در جامعه امروز تونس و سومالی علی رغم اسلامی بودن سقط جنین به عنوان راهی برای مقابله با رشد سریع جمیعت قانونی و مجاز اعلام شده است در سوئد که به کمبود حاد نیروی انسانی و جمعیت و نیروی کار دچار است آزادی جنسی برای زنان چه شوهر دار و چه مجرد کاملا مطلوب و مقبول تلقی می شود . اخباری که هر روز درمورد خرید و فروش یا سر راه گذاشتن فرزندان .

کشتن دسته جمعی اعضا خانواده توسط پدر یا سرپرست ، می شنویم واقعیت تلخ اقتصادی و فشارهای مالی به خانواده به رخ جامه بشری می کشد و نگاه مالکانه خانواده به اعضا خود را چه درگذشته و چه امروز نشان می دهد. آزارهای جسمی و جنسی کودکان ، محدودیت و محرومیت جنسی جوانان و اعمال شدیدترین مجازاتها برای جلوگیری از ارتباط آزاد آنها با هم برتری دادن پسر بر دختر با برعکس به خاطر توانایی های اقتصادی و اجتماعی و انتقال ثروت بیشتر به پسر . به کار گیری کودکان در کارهای سخت ، جنگ و ممانعت از تحصیل آنان؛ شوهر دادن زود هنگام دختران به علت کم کردن یک نان خور از خانواده . فشار و تحمیل نوع آرایش ظاهر و لباس پوشیدن و بسیاری از نمونه های دیگر ناشی از نگاه مالکانه و دخالت وتحمیل و دیکته کردن راه زندگی به آنان و همان گونه که ذکر شد سلب آزادی تمام و کمال و پایمال کردن حقوقی است که انسان باید در جامعه از آن برخوردار باشد چون کودکان و نوجوانان نیز به عنوان انسانهایی آزاد درجامعه بشری به دور از هرگونه تبعیض جنسی ، نژادی ، ملی و قومی و مذهبی باید از حقوق انسانی کامل وآزادی درزندگی خصوصی و اجتماعی بهره مند باشند .

نگاهی به زندگی زنان در گذشته و حال در خانواده و دراجتماع وجه دیگری از مالکیت فرد برفرد را که درجامعه مردسالار تحت شدیدترین فشارهای جسمی و روحی و مذهبی و اقتصادی اجتماعی قرار دارند به ما نشان می دهد. زن در زندگی خانوادگی و اجتماعی یک آشپز خدمتکار پرورش دهنده فرزند و... بوده و حتی توسط فرزندان و زیر فشارهای عاطفی استثمار می شود و. تا قبل ازازدواج در تملک پدر و پس از ازدواج درتملک شوهر در می آید.در هر صورت به عنوان بخشی از مایملکت مرد حساب شده و مذهب و قوانین حقوقی جامعه نیز بر این مالکیت صحه گذاشته و آن را به وحشیانه ترین شکلی نمایش می دهند.زن حق هیچ گونه ارتباط آزادانه با جنس مخالف را نداشته و در صورت برملا شدن چنین رابطه ای تحت شدیدترین مجازاتهای اجتماعی قرار می گیرد . درحالی که مرد برای برقراری هر گونه ارتباطی تحت حمایتهای قانون و مذهب قرار داشته و کاملا به خود حق می‌دهد که با ملک خویش که انسانی است به نام زن هر گونه که خود می خواهد رفتار کند و حق کشتن و یا محروم کردن او را از حقوق اجتماعی از آن خود می‌داند . زن انسانی مستقل و آزاد نیست که بتواند روابط خصوصی و اجتماعی خویش را هر زمان خود تعیین کند .

زن برجسم خود نیز مالکیت نداردکه به دلخواه بتواند سرنوشت جنین درون خود را تعیین کند . مرد به راحتی جسم و نیروی کار خود را می‌فروشد و لی زمانی که زن تحت فشارهای اقتصادی و نیازمالی فروش تن و وجود خود را ضروری می بیند فورا تحت شدید ترین فشار های اجتماعی ، قانونی و اخلاقیات حاکم برجامعه قرار گرفته و مثل یک جذامی طرد می شود .

مساله زن ضمنا دراین واقعیت نیز نهفته است که بدن او یا دقیقتر بگوییم رحم او تنها محلی است که حیات انسانی در آن قابل تولید و بازتولید است و لذا مثل هر وسیله تولیدی بایستی در اختیار دولت ، مذهب وبه طور کلی صاحبان وسائل تولید و طبقه حاکمه قرار داشته باشد تا بتوان برحسب نیاز حاکمان ،تولید انسانی را کاهش یا افزایش داد.در بازار جسم از او به عنوان وسیله ای تبیلغاتی برای فروش کالا استفاده می شود .

در نهایت کالایی است که مثل دیگر لوازم خانگی و زندگی و سیله ای است که برای رفع نیاز های جنسی مرد است . آزادی وی به عنوان یک انسان کاملا سلب شده و جامعه و مرد به راحتی به خود حق میدهد جان وی را فقط به این دلیل که خواسته است آزادانه در ارتباط با انسان دیگری باشد از او بگیرد. به عبارتی ما عریان ترین شکل مالکیت انسان بر انسان را می توانیم در موقعیت زنان خانواده و جامعه مشاهده کنیم. روابط عاطفی انسانها با هم مانند روابط اقتصادی نیاز ضروری انسان محسوب می شود . هیچ انسانی نمی تواند بدون ارتباط اجتماعی زندگی کند ، برجامعه انسانی تاثیر گذارد و تاثیر پذیرد. روابط انسانی بایستی آزادانه و به دور از قید و بندهای مذهبی جنسی نژآدی و قومی برقرار شده و نیازهای انسان را برآورده سازد.

دوستی و روابط عاطفی آزاد بین پسران و دختران تحت تاثیر نظام اجتماعی طبقاتی حاکم خصلتی مالکانه به خود می گیرد.

محبت و دوستی و عواطف انسانی تحت شرائط مالکانه شکل می‌گیرد .دوستی و یا رابطه عاشقانه به نوعی تبدیل به ملکیت برای طرفین ارتباط می شود .و انسان طرف ارتباط با ما دوست نیست بلکه ملک ماست و به همین لحاظ نمی توان وی را در روابط آزاد با دیگران تحمل کرد.از گذشته روابط انسانی تا به امروز بسیار شنیده ایم پسری دختر موردعلاقه اش را تنها به این دلیل که نخواسته با وی ارتباط داشته باشد به قتل رسانده و یا دختری که به صورت پسر مورد علاقه اشت که راضی به ازدواج با او نشده اسید پاشیده است .

آیا این احساس را می توان علاقه ، دوستی و عشق نامید یا حس مالکانه و خودخواهی ناشی از آن یعنی در حقیقت حق مالکیت قائل شدن بر یک انسان دیگر به او اجازه این کار را میدهد . آیا آنان طرف مقابل را دوست دارند یا می خواهند وی را همچون کالایی به ملکیت خود در آورده و با خود به خانه ببرند.

این طرز تفکر مالکانه انسان بر انسان واقعیات زندگی پر از درد و رنج امروزی انسانها و دلائل بسیارز از قتلها خودکشی ها قتلهای ناموسی و سلب و پایمال کردن حقوق انسانی را بر ما روشن می کند . با این گزاره ما اکنون نگاه دیگری به دلائل و علت بسیاری از فجایع اجتماع بشری داریم. آیا اینکه روزی یکی ازدو نفر راضی به ادامه این رابطه نیست و تمایل به ارتباط با انسان دیگری دارد ، به ما حق مالکیت بر او و گرفتن جان او یا تحت فشار گذاردن او را می‌دهد؟ آیا مگر دوستی واقعی و علاقه نسبت به یک نفر انسان نباید همراه با احترام به آزادی او ، مختار بودن وی درانتخاب مسیر زندگی اش و تعیین روابط انسانی به اختیار خودوی باشد. آیا در صورت علاقه‌مند شدن به یک نفر باید در این ارتباط هر طرف از نقطه منافع خود حرکت کند یا هر دو طرف از نقطه منافع طرف مورد علاقه به این ارتباط نگاه کنند.تا این دوستی وارتباط آزادانه ، آگاهانه بین دو انسان خود مختار منجر شود . اسارت انسانی به دست انسان دیگر وسلب حقوق انسان آزادی که حق دارد روابط خود را با انسانهای دیگر خود تعیین كند. موضوع مالکیت و تفکر مالکانه بر روباط انسانی در این حد محدود نشده و تبعات زیانبار این نوع تفکر را بر زندگی انسانها در همه ابعاد روابط اجتماعی هم مشاهده می کنیم.

آیا کادر آموزشی مراکز آموزشی از مهد کودک تا دانشگاه به دانش آموزان خود این گونه نگاه نمی کند ؟ آیا اینکه دانش آموزان بایستی ظاهر خود را مطابق با نظر و معیار های حاکمان بیارایند حق ابراز عقاید خود را در هیچ مقطعی نداشته باشند . محدودیت ارتباط با جنس مخالف حتی در کلاس و مدرسه را داشته باشند و روابطشان با دیگران توسط حاکمان تعیین شود ، نگاه مالکانه به دانش آموز نیست ؟ از دید روانشناختی انعکاس های عاطفی انسانها نیز تحت تاثیر تفکر مالکانه شکل می گیرد. احساس حسادت انعکاسی عاطفی است که در روابط مختلف اجتماعی عاطفی عشقی مالی اقتصادی بین انسانها عامل رنجهای بیشمار بوده و در جامعه طبقاتی منشا مالکانه دارد یعنی از حس مالکیت نسبت به زندگی اقتصادی دیگر انسانها تا مالکیت عاشقانه و عاطفی نسبت به یک انسان که او را ملک خود دانشته و به او مانند قطعه زمینی نگاه می کند که دیگری حق پاگذاشتن در آن را ندارد و این نیز بخش دیگری از سلب آزادی و حقوق یک انسان آزاد است . و آخر اینکه هیچ انسانی مال کسی نیست .

انسانها آزاد به دنیال می آیند و بایستی آزاد زندگی کنند . اصول حقوق بشر این موضوع را به صراحت بیان می‌کند ولی درست پس از تولد در جامعه طبقاتی است که تارهای مرئی و نامرئی مالکیت به دور او تنیده شده و به برده یا بنده سرمایه و تحت مالکیت صاحبان آن درمی آید و دقیقا به دلیل وجود همین مناسبات طبقاتی درجامعه ، روابط انسانی از محتوای آزادانه خود خارج شده و شکلی مالکانه به خود می گیرد.

تحت نظام طبقاتی آزادی انسان به بند کشیده شده و تنها مبارزه با اختلاف طبقاتی ، همین طور آزادی و برابری اقتصادی وی است که آزادی اجتماعی را نیز نصیب وی خواهد ساخت و رنجهای جامعه بشری را الیتام خواهد بخشید .نقض هر گونه حقوق و آزادیها فردی واجتماعی در جوامع و مخالفت وسرکوب شدید هر گونه دگر اندیشی و برخورد با افکار مخالف توسط حکومتها نیز به دلیل به خطر افتادن منافع مالکانه قدرت حاکم برجامعه است که نمی تواند تفکری را که منافع مالکانه او را به خطر انداخته یا در آینده درمعرض خطر قرار می دهد تحمل کرده و به آن اجازه انتشار دهد.


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 2:17  توسط آزاد | 

تکه های خودم را سر هم می چسبانم..

میدانم دوباره خودم نمیشود اما باز از نبودن بهتر است

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 20:6  توسط آزاد | 
؟ 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 21:27  توسط آزاد | 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 21:8  توسط آزاد | 
                                      Iran-Four-Presidential-Candidates2

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 19:58  توسط آزاد | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 19:27  توسط آزاد | 
  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 19:22  توسط آزاد | 
دروغ را به سبک خود گفتن بهتر از حقیقتی است به تقلید از دیگری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 2:4  توسط آزاد | 
حرف تازه ای نیست...

قلم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 1:16  توسط آزاد | 

مباحث عقلانی

مباحث فمینیستی عقلانیت کانتی باید در متن مباحث فمینیسم درباره عنیت و عقل قرار بگیرند. بسیاری از نظریه پردازان تحت تاثیر ادعای فلاسفه ای مانند ژنویولوید(Genevieve Lloyd) که استدلال میکنند در تاریخ فلسفه عقل دارای یک چهره بطور مشخص مذکر است (بجای یک چهره انسانی) قرار دارند. هلن سیکسوس(Helene Cixous) قطبیت ها را برای شرح اینکه دوآلیسم سلسله مراتبی موجود در فرهنگ غرب مرتبط با دوگانگی زن/مرد است دنبال میکند: فعالیت/انفعال،خورشید/ماه،فرهنگ/طبیعت،روز/شب،پدر/مادر،سر/قلب، معقول/محسوس، لوگوس/پاتوس(متاثر،گیرنده) از نقطه نظر او ؛ خود ساختار عقل با سلسله مراتب جنسیت اشباع شده است،  بنابراین عقل ذاتا در یک سیستم، زنان و همه آنچه که به طور سنتی مربوط به زنان است به عنوان تابع قرار میدهد: انفعال،طبیعت، احساس و فرایندهای جسمی .

فلاسفه فمینیستی که کانت را مطالعه میکنند بر سر مسئله مذکر بودن عقل در دو محور مناظره میکنند: بحث درباره عقلانیت عصر روشنگری و بحث درباره کلیت. عبارت کانت« شجاعت اندیشیدن داشته باش!» شعار دیدگاه عصر روشنگری بوده است که بر اساس آن پیشرفت به واسطه استفاده از عقل، و گسترش و توسعه دانش ممکن است. نظریه پردازان فمینیست   یک ارتباط مشخصا خصمانه با مسئله عصر روشنگری دارند. برخی نظریه پردازان استدلال میکنند که سنت عصر روشنگری بطور کلی، و کانت بطور مشخص، زمینه را برای عقل فردی فراهم میکنند، پیشرفت و آزادی پیش شرط گفتمان آزادی زنان و منافع سیاسی است که زنان به دست آورده اند. آنها استدلال میکنند که اگر چه به طور تاریخی عصر روشنگری از استعمال عمومی عقل توسط زنان ممانعت کرد، این فرایند تاریخی باید اکنون به وسیله  ملحق شدن گروه های محروم کامل بشود(فلکس) دیگر فمینیست ها خاطر نشان میکنند که محروم کردن آشکار زنان توسط کانت  برای مطالبه انسانیت و آزادی از قیمومیت خود سند این است که عقلانیت عصر روشنگری به شدت جنسی شده است، مستثنی شدن احساس از عقل بطور منطقی و وابستگی زنان با احساسات متلاطم روی می دهد (اسکات)

مباحث مربوط به عصر روشنگری بطور عمومی تر مربوط به وضعیت کلی مباحث فمینیسم معاصر است. برخی فمینیست ها استدلال میکنند که شرایط صوری فهم برای عقلانیت کلی و توافق اخلاقی پیش شرطی است که نه تنها برای سازگاری ادعاها درباره شناخت و قضاوت اخلاقی، بلکه برای عملکرد سالم یک ساخت اجتماعی در بازشناسی دوجانبه اشخاص لازم است.در این دیدگاه ، صورتبندی عقلانیت نیاز به اشاره ضمنی  ندارد، اما میتواند شرایط را برای پاسخ عاقلانه و فهم  تجربیات جدید روشن کند و بنابراین میتواند ابزاری برای مقابله با ترسهای ناشی از بیگانه ستیزی(xenophobic) فراهم کند(پیپر).

جین فلکس می نویسد:«آنچه که خود کانت عقل «خود»اش می نامد، و روشی که با آن محتویات عقل حاضر می شوند، یا بدیهی باالذات میشوند، آزادتر از احتمال تجربی از به اصطلاح خود پدیداری نیست. »

بعلاوه عینیت کانتی ممکن است به صورت یک سرسپردگی به فرهنگ غربی به شکلی زاهدانه به نظر برسد که نه تنها نیازمند تابعیت اجتماعی زنان نیست ، بلکه  نیازمند برتری شناختی و وجودی احساسات و عواطف که به طور تاریخی با زنانگی تعریف شده اند می باشد. نهایتا عقلانیت کانتی میتواند به عنوان بیان بی طرف که خواستار یک منظر خدایی خارج از هر نظرگاه خاص است دیده شود و بدین گونه توانایی انسان برای داوری منافع یا احساسات خاص در هر منظر فردی از بین می رود(یانگ).

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 2:8  توسط آزاد | 

ترجمه: مریم نصر اصفهانی

کانت یکی از فلاسفه ای است که هم ردیف ارسطو، فرانسیس بیکن و دکارت به طور خاص طرف توجه فلاسفه فمینیست است و مطالعات بسیاری در رابطه با فلسفه نقادی او در همه سطوحش از جانب فمینیست ها انجام گرفته است. رابین می اسکات از جمله این فلاسفه است که در کتاب شناخت و شهوت(Cognition and Eros) تاریخ فلسفه را ، از افلاطون تا کانت، بررسی میکند و نشان میدهد که تصور فهم و احساس با هم در تضاد هستند و زنان که با شهوت هویت می یابند، تهدیدی برای شناخت هستند. او چنین دیدگاهی را از آن جهت که نوعی از فلسفه است، محکوم میکند. این دیدگاه از نفوذ و سلطه مذکر حمایت میکند و آن را پیش می برد. اسکات همچنین ویرایش کتابی تحت عنوان تفاسیر فمینیستی از ایمانوئل کانت (Feminist Interpretation of Immanuel Kant) را نیز انجام داده است که در آن مقالاتی در باره هر سه دوره نقدی کانت و تفاسیر خاص فمینیستی که از آن به دست می آید وجود دارد؛ اسکات در مقدمه کتاب خاطر نشان میکند که هر دو جنبه مثبت و منفی فلسفه کانت باید مورد مطالعه قرار گیرد تا ضمن کشف انحرافات فلسفه مدعی بیطرفی کانت در بازسازی نظریات اخیر فلسفی مورد استفاده قرار گیرد. در اغلب متون فمینیستی که توسط افراد مختلف درباره کانت نوشته شده است، از جمله همین متن حاضر، مقالات کتاب تفاسیر فمینیستی از کانت جزء منابع اصلی مورد توجه است، این متن ترجمه ای است از مقاله «کانت» نوشته رابین سکات که از کتاب راهنمای فلسفه فمینیستی انتخاب شده است و علاوه بر تکیه به مقالات کتاب تفاسیر فمینیستی از کانت آراء سایر صاحبنظران در این زمینه را نیز بیان کرده است.
کانتدر پاسخ به این پرسش که چرا فیلسوفان فمینیست کانت را مورد مطالعه قرار می دهند باید گفت به علت زن ستیزی(misogyny ) او و همچنین بخاطر تحقیری که نسبت به بدن روا می داشت. باربارا هرمن(Barbara Herman) کانت را بعنوان قابل اعتراض ترین فیلسوف اخلاقی جدید برای فمینیست ها توصیف میکند. اما این نارضایتی به تنهایی توجیه کننده حجم عظیم توجه خاص به کانت نیست. ایمانوئل کانت در فلسفه جدید چهره ای است که به واضح ترین صورت برنامه عصر روشنگری را شرح میدهد؛ عقل حامل پیشرفت بشر بسوی آزادی از سلطه غیرعادلانه است، برنامه ای که در خودشناسی فرهنگ غربی مدرنیته خلاصه میشود. الگوی کانت از عینیت، که شرایط کلی و ضروری برای شناخت را صورتبندی میکند، توجیهی فلسفی برای دیدگاهی که بر مبنای آن شناخت و احکام اخلاقی باید بی غرض و بیطرف باشند فراهم میکند. پیشفرض مبنی بر بی طرفی دانش عمیقا وابسته به نظامهای آموزش دانشگاهی است. این امر جستجو برای عینیت روش شناسی های رایج را در علوم اجتماعی و طبیعی همانطور که در فلسفه به وجود آمده تقویت میکند. این فرض که شناخت، داده های بی طرفانه افعال زندگی روزانه ماست، همانطور که بعنوان مثال شخص گزارشهای روزنامه یا تصمیم های هیئت منصفه را ارزیابی میکند. فلاسفه فمینیست برای یافتن ویژگیهای مدرنیته بررسی میکنند. آنها بر سر این نکته مناظره میکنند که آیا مفاهیم پیشرفت و عقلانیت عصر روشنگری ، ابزاری برای آزادی و قدرت زنان ارائه می دهد یا اینکه خود این میراث فلسفی، در تابعیت تاریخی زنان در جوامع غربی مشارکت میکند.
مقام تاریخی کانت همچنین معلول وسعت آثارش نیز هست، آثاری که مبنایی نظام مند برای مباحث جدید عقلی، اخلاقی، زیباشناسی و سیاسی فراهم میکند. فلسفه او همچنین محور مباحث پست مدرن معاصر نیز بوده است. فلاسفه معاصر از این بحث میکنند که آیا آثار اخیر کانت درباره زیباشناسی نشات گرفته از یک تغییر اساسی در دیدگاه او درباره احساس، تخیل و ذهنیت ارائه شده در نقد عقل محض است یا نه. بسیاری از فلاسفه ای که تحت تاثیر نقد پست مدرن از فلسفه سوژه ، از دیدگاهی که در آن ثبات، خود منسجم، داشتن یک صورت از عقل شایسته بینش ممتازی نسبت به پیشرفت خودش و نسبت به قوانین طبیعت است، هستند. به نظر می رسد برای آنها، نقد قوه حکم کانت فراهم آورنده شواهد نظری پیچیده تری از ایجاد پیشرفت که در نقد اول آشکار بود است، می باشد. از سوی دیگر، فلاسفه ای که به میراث عصر روشنگری متعهد مانده اند در کانت یقین حقیقت فلسفی را جستجو میکنند که میتواند سنگری در برابر بادهای آشفته پست مدرنیسم فراهم کند. برای آنها، تحلیل شرایط شناخت و اخلاق کانت در نقدهای اول و دوم ادعای کلیت را محکم میکند، در میان این رنسانس توجه به کانت استدلال میشود که فورا صدای فمینیست ها به طور مشخص شنیده میشود.
در نقد عقل محض(۱۷۸۷) کانت انقلاب فلسفی اش را به انقلاب کپرنیکی تشبیه میکند، در حالیکه متعاطیان مابعد الطبیعه قبلا شناخت انسان را مطابقت با اعیان میدانستند، کانت اعیان را مطابق با شناخت انسان میداند. تنها به این شیوه است که میتوان وجود شناخت پیشین، شناختی که مقدم به تجربه و مستقل از آن است، را ثابت کرد. چرخش کپرنیکی، فعالیت شناخت سوژه را در مرکز شناخت قرار داد. انقلاب فلسفی کانت راه را برای توسعه بیشتر مفهوم نقد در هگل و مکتب فرانکفورت نظریه انتقادی باز کرد. شناخت به علت فعالیت سوژه شناخت ممکن است، و نقد عقل به عنوان یک صورت خود شناسی ممکن است(بن حبیب، ۱۹۸۶) این تاکید هم در کانت و هم در سنت پسا کانتی یافت میشود که فعالیت انسان شرط توانایی نقد عواقب سیاسی عظیمی داشت. مارکس فعالیت انسان را به مثابه کار تعریف میکرد که تشکیل دهند زندگی مادی و فکری است. فلاسفه فمینیست به وسیله سنت نقادی آگاه شدند که این مفهوم فعالیت ترکیبی(constituting activity) برای نقد فمینیستی جنسیت شرط است. این به این دلیل است که بدن ها ، طبیعت و مقولات نظری همه به وسیله فعالیت انسانی ساخته شده اند ( مانند زبان، علم اقتصاد و سیاست جنسی) که نقد فمینیستی جنس و جنسیت را ممکن می کند.

راهبردهای فمینیسم
رشد فمینیسم فلسفی پاسخی به تاریخ جنسیت گرای فلسفی است که انسان را با یک مدل مذکر تعریف میکند و زنان را تنها در ارتباط با این مدل مذکر معرفی میکند. چنانکه الیزابت گروز (Elizabeth Grosz)می نویسد؛ هم طرح نقادانه تحلیل اینکه چطور جنسیت گرایی در نظریات فلسفی بکار رفته و هم طرح سازنده بکار گرفتن گفتمان های سنتی بعنوان نقاط عزیمت برای خلق نظریات، روشها و ارزشهای جدید ضروری است. این طرح سازنده از تجربه زنان بجای تجربه مردان برای انتخاب اعیان و روشهای پژوهش استفاده میکند(گروز۱۹۹۰)
با فرض تایید ضمنی کانت به وابستگی زنان به شوهرانشان، و محروم کردن زنان از حقوق سیاسی و عقلانی، جای شگفتی نیست که بسیاری از فلاسفه فمینیست کانت را بعنوان مثل اعلای جنسیت گرایی فلسفی مورد بررسی قرار داده اند. تنش میان فلسفه کانتی و نظریه فمینیسم دوسویه است. کانت شاید زنان را بعنوان یک گروه خاص مورد توجه قرار دهد اما آنها را برای پرسش کلی درباره اخلاق یا زیباشناسی مناسب نمیداند و بنابراین به نحو صحیح آنها به قلمرو فلسفه تعلق ندارند. دیگر فمینیست ها برای بازتعریف زمینه ای که در آن گفتگوی همدلانه ای بین کانت و فمینیست ها ایجاد بشود جستجو میکنند. اما رگه های مشترکی هم در انتقادات و هم در جانبداری ها وجود دارد. هر دو گروه معارض در این طرح از فلسفه کانت توافق دارند که مفاهیم مرکزی فلسفه کانت با تجرد،کلیت و استعلا تعریف میشوند ، درحالیکه موضوعات مربوط به وجود جسمانی، احساسات و شخصیت تجربی به مثابه مسائل حاشیه ای تعریف میشوند. در عوض، فمینیست ها با پرسش هایی که در زندگی روزمره وجود دارد برای بازگذاری پرسشهای کانتی آغاز کرده اند ( به عنوان مثال پرسش راجع به خود عقلانی، روابط اخلاقی، قوه حکم زیباشناسی و حقوق سیاسی و مسئولیتها) در زمینه ارتباط بین دو جنس، نژادها، اقوام و بین انسانها و محیط طبیعی. بنابراین، اگرچه یک روش واحد برای مطالعه کانت از منظر فمینیسم وجود ندارد، دیدگاههای فمینیسم درباره کانت بوسیله مخالفت آنها با مورد ظلم و تبعیض واقع شدن در اشکال گوناگونش خواه بر اساس جنس، نژاد ،طبقه، دین، و خواه بر اساس محل جغرافیایی متمایز میشوند. برخی فلاسفه (مانند باربارا هرمن و آدرین پیپر) شیوه هایی را کشف می کنند که در آن فلسفه کانت ابزارهای تاملی برای مخالفت کردن با تبعیض را فراهم میکند، در حالیکه دیگران(هانلور اسکورد و رابین اسکات) بر راههایی تمرکز میکنند که کانت تبعیض را بصورت یک قانون وضع میکند.
فلاسفه فمینیست کانت را برای یافتن راهبردهای گوناگون مطالعه میکنند. برخی فلسفه کانت را در ارتباط با علایق فمینیسم مثبت ارزیابی میکنند(مانند پیپر که استدلال میکند کانت ابزار ضروری برای شخص عاقل فراهم میکند تا تجربیات خودش را آشکارا برای دیگری شرح دهد). دیگران در تناقض های درونی فلسفه کانت کاوش میکنند(مانند اسکات که تناقض بین تقاضای او برای عصر روشنگری به طور عمومی و محروم کردن زنان و بردگان از روشنگری را نشان میدهد) و این درحالی است که دیگران از ابزار فلسفی کانت برای فرارفتن از خود آن استفاده میکنند (مانند کلر که استدلال میکند بحث تخیل کانت میتواند منجر به یک مفهوم راضی کننده تر از سوبژکتیویته اخلاقی ، از آنچه که خود کانت ارائه میکند،بشود) اما هیچ طرح ساده ای برای مطالعات فمینیستی کانت که بتوان به واسطه آن فمینیست ها را به رادیکال، لیبرال، سوسیالیست، مارکسیست یا پست مدرن طبقه بندی کند وجود ندارد. فمینیست های رادیکال ممکن بود از کانت به عنوان الگوی اصلی تفکر زن ستیز مرد محور انتقاد بکنند، یا آنها ممکن است عینی سازی(شی انگاری) ملزم شده به وسیله میل جنسی را بعنوان همدلی با نقد فمینیسم رادیکال از عینی سازی جنسی زنان مورد ملاحظه قرار دهند. فمینیست های لیبرال ممکن است در به حساب آوردن زنان در تصور کانت از سوبژکتیویته اخلاقی و شناختی تفحص کنند یا ممکن است استدلال کنند که تصور فردیت او نمیتواند آن نوع جامعه مورد نیاز در یک جامعه دموکراتیک دارای کارکرد خوب را شرح دهد. فمینیست های مارکسیست- سوسیالیت ممکن است کانت را بعنوان شارح بیگانگی و شی انگاری افراد در حامعه سرمایه داری ببینند(اسکات)، یا استدلال کنند که مفهوم او از تفکر-در- خود محافظ تصوری از دانش است که میتواند مرزهای هستی کنونی را تعالی بخشد(گلدمن)، فمینیست های پست مدرن ممکن است کانت را بعنوان سخنگوی فلسفه سوژه محور ملاحظه کنند(فلکس)، یا به عنوان فیلسوفی که در ها را بسوی یک مطالعه پیچیده تر سوبژکتیویته باز میکند.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 3:40  توسط آزاد | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 13:17  توسط آزاد | 
Norooz.JPG

همگی سال خوبی داشته باشیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 18:20  توسط آزاد | 
www.memarica.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 3:15  توسط آزاد | 
۸ مارس و روز جهانی زن مبارک
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 21:15  توسط آزاد | 
             

جناب آقاى دکتر حمید رضا جلایى پور طى مقاله اى با عنوان «غفلت فمینیست هاى ایرانى» در روزنامه وزین شرق (مورخ ۱۳/۲/۸۵ ) مطالبى عنوان فرمودند که نیازمند پاسخ به نقد ایشان و بررسى بیشترى از زاویه تئوریک در جامعه شناسى تطبیقى نظام خانواده است.

 


قبل از هر چیز باید گفت که جامعه شناسى علم است، اما بر خلاف پوزیتیویست ها ( اثبات گرایان) فارغ از آزمایشگاهى بودن انسان، اساس فعالیت خود را بر پویه هاى اجتماعى بنیان نهاده است، روندى که تاریخى، تدریجى و تکامل وار نه بر اساس پس روندگى بلکه بالنده و مبتنى بر مناسبات على (رابطه علت و معلولى) است. تردیدى نیست که ورود از یک دوران تاریخى به دوران بالنده تر محو و استحاله ساختار ها و مناسبات و مکانیسم هاى ذهنى یک باره نبوده و تدریجى عمل کرده تا به گرایش مسلط برسد. آقاى جلایى پور در تقسیم بندى نظام خانواده به عنوان بنیان اجتماعى- فرهنگى، اخلاقى، عاطفى و اقتصادى دو پارادایم را خاطرنشان ساخته یعنى پارادایم علمى- تجربى و نقادانه. ایشان بر این باورند که پارادایم علمى- تجربى به رغم عینیت و عام بودن از ابزارهاى پیچیده نظام قدرت و سلطه تشکیل شده و به همین لحاظ این جهان بینى خاص دموکراسى غربى بوده و نباید بدان تکیه کرد. اساس نگاه آقاى دکتر جلایى پور هم نسبت به نظام خانواده این است که «خانواده هسته اى، خانواده غالب» جامعه ایران است که به درستى بر آن صحه گذاشته اند.

اما آنچه که از دیدگاه نگارنده قابل نقد نظریات ایشان است این که: علم محصول تجربه است، اما نه تجربه اى مکانیکى و یا شکل گرا،  به عبارت دیگر صرفاً نوع نگاه را به پدیده شناسى یا فنومنولوژى که شکل گرایى در بطن خود پرورش مى دهد، متکى کردن آن هم در حوزه علوم اجتماعى همان گونه که آقاى جلایى پور اشاره نمودند به کژراهه هاى تاریخى منتهى مى گرداند، علم و تجربه اى که عام بودن و عینى بودن را دربر دارد، یعنى پیوند بین تئورى و پراتیک اجتماعى به صرف پیچیدگى نظام قدرت و سلطه از ماهیت خود دور نمى شود،  چرا که از منظر جامعه شناختى اصول عام حاکم بر مناسبات بوده و بر اساس آن ساختار هاى اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى و مدنى بنیان گذاشته مى شود. علم متکى به تجربه استراتژى را مشخص مى کند، اما ویژگى هاى اجتماعى که منجر به خلق «ابزارهاى پیچیده نظام قدرت و سلطه» مى گردد، تاکتیک و متدولوژى را. هر چند که انتزاع موارد فوق اعتبارى بوده و بر اساس قاعده پیوستگى پدیده ها در تحلیل نهایى کلیت است که اجزاى متشکله را توصیف و تعریف مى کند. اما این انتزاع درک شرایط مشخص تاریخى را تسهیل و راه دستیابى به اهداف را تسریع خواهد کرد. بنابراین به نظر نگارنده استفاده از تجربیات علمى که به صورت قاعده اى عام و جهانشمول درآید، امرى ضرورى است ( به عنوان نمونه برابر سازى فرصت ها و توانمند سازى زنان.) اما از دیگر سو نباید به نسبى گرایى بى توجه بود، چرا که همانگونه که نسبى گرایى مطلق در حوزه فرهنگ جامعه را به اختلال مى کشاند، نادیده انگاشتن آن هم استراتژى را قربانى تاکتیک خواهد کرد (مثل نوع نگرش فمینیسم کلیسایى). دکتر جلایى پور در تقسیم بندى نظام خانواده صرفاً قائل به دو نوع خانواده (مرد سالارى و مدنى) شده و مشخص نیست که معیار این تقسیم بندى چیست؟

جامعه از منظر تاریخى در نظام خانواده سه دوره تاریخى را صرف نظر از جامعه مدنى تجربه کرده؛ ۱- مادرتبارى ۲-پدر سالارى ۳- مرد سالارى که در این یاد داشت هدف ما دو دوره یعنى پدر سالارى و مرد سالارى و فاز گذار آن است. مولفه هاى اساسى جامعه پدر سالارى در کلیت خویش همان است که آقاى جلایى پور به «مرد سالارى» تعبیر کرده در صورتى که جامعه مرد سالارى، نظام متکى بر دموکراسى جنسیتى است و در جامعه پدر سالارى نه مقوله «پدر» بلکه همه مردان در یک کلان فامیلى یا دودمانى مبتنى بر نظام سلسله مراتبى براى زنان تصمیم مى گیرند. در نظام مرد سالارى اگر زن ملک طلق مرد نیست، لیکن به لحاظ سلطه مناسبات کالایى زن از نظر اندیشه، جسم و جنس کالاست و ما این نمود را در جوامع غربى و صنعتى مى بینیم،  هرچند که در انتخاب و تصمیم گیرى یا به عبارت دیگر حاکمیت اراده چند گامى به پیش است. در این میان ما با دوران گذار یا فاز انتقال نیز مواجه هستیم که به پدر- مرد سالارى تعبیر شده که طیف گونه عمل مى  کند و جامعه ایران به رغم این که جناب آقاى جلایى پور به درستى اشاره نمودند که ترکیب غالب خانواده ایران، هسته اى است ولى هنوز ذهنیت فرهنگ گذشته برگرده نظام خانواده سنگینى مى کند ( طلاق، خشونت هاى غیرانسانى و قتل هاى ناموسى را باید از این زاویه نگریست). به عبارت دیگر اگر در عرصه کلان اجتماعى حوزه تعارضات سنت و مدرنیسم نیست، در حوزه نظام خانواده جدال سنت و مدرنیسم نا خواسته حاکم است و نمى توان آن را صرفاً ناشى از مالکیت خصوصى دانست. آقاى جلایى پور راه رهایى زنان را در ابزارها ( نه متدولوژى)، NGO و ارتقاى سطح آگاهى دانسته، در صورتى که هیچ یک از این ابزارها متضمن وجود نقش ها و پایگاه هاى اجتماعى نیست، به عبارت دیگر با غفلت از کسب و یا وجود پایگاه اجتماعى- طبقاتى زنان و ابزار آن یعنى انجمن هاى صنفى (مثل انجمن معلمان، پزشکان، مهندسین، دانشجویان و کارگران) اشکال رسیدن به هدف را محدود کرده که در نوع خود یکى از آسیب هاى تئوریک مى باشد. وقتى که بحث عینیت یافتن مسائل اجتماعى مطرح  مى شود، در فاز دموکراتیسم، تکثر گرایى جایگاه ضرورى- تاریخى است، چرا که توسعه به عنوان بنیان دموکراتیسم، منجر به گستردگى مناسبات اجتماعى، تبدیل جامعه بسته به جامعه باز و گسترش تقسیم کار اجتماعى و به تبع آن کسب و تسخیر پایگاه هاى اجتماعى- اقتصادى شده و به تدریج مدیریت تولید عینى و ذهنى و ابزارها و اشکال پیچیده قدرت و سلطه را دگرگون خواهد کرد. اشکال عمده فمینیست هاى ایرانى در آن بود که در حوزه قدرت نظام خانواده را صرفاً به تعارض سنت و مدرنیسم محدود کرده و در کسب پایگاه هاى اجتماعى- اقتصادى براى زنان نیز صرفاً به NGO که ابزار غیر مستقیم محسوب مى شود غفلت ورزیدند. امروزه همان  گونه که دکتر جلایى پور اشاره کردند، گسترش NGO ،  توانمند سازى ذهنى (هویت یابى) و همچنین رویکرد به NPO یا انجمن هاى صنفى مواردى است که زن ایرانى در کنار کسب پایگاه هاى اجتماعى باید همت ورزد و در کنار آن در مرکز یت احزاب نیز مشارکت فعال داشته باشد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:3  توسط آزاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
شازده شرقی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
پیوندها
زنان ايران
لطفا وارد نشوید
8 مارس
زنان صلح
مدرسه فمنيستي
سهراب سپهري
كافه داستان
نغمه
کافه نادری
مینیمالهای آشیق سرسونت
خوابهایِ یِک دیوانه دَر جَهانِ مُسَطَّح
گفتگوهای هارمنیک
سایت سازمان ملل
مترسک
کافه انتهای کوچه بن بست
بسكتبال عشقه!
گذر گاه
تیغچه*
با من بمون گل محبت رنگ صداقت و می بينی...
روایتهای یک انسان سکولار
سیاست نوشته های یک زن ایرانی
كانون زنان ايراني
رندانه
نامه های ناگشوده *
"شهر فلسفه"
عشق اول
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM