تبليغاتX
زنانه

زنانه

فمنسیم به زبان من

ژولیا کریستوا

 

یکی دیگر از متفکرانی که در اندیشه ی فمینیستی اخیر فرانسه اهمیت دارد ، ژولیا کریستوا است . او نیز ، چون ایریگارای ، دلبستگی به زبان شناسی را با روان کاوی لاکان ترکیب کرده است . به نظر کریستوا ، مشکل ساختارگرایی این است که فقط و فقط بر ساختارهای صوری و ایستای زبان تکیه می کند ، و این واقعیت را به حساب نمی آورد که زبان را مردم به کار می برند و به همین دلیل در معرض تغییر و تحول است . دلالت چیزی است که مردم آن را انجام می دهند ، اگرچه این کار را لزوماً آگاهانه یا عامدانه نمی کنند

 

فمینیسم کریستوا با فمینیسم ایریگارای بسیار متفاوت است ، و حتا برخی منکر فمینیست بودن او می شوند . برخلاف ایریگارای ، هدف او این نیست که با آشکار ساختن زیرمتن مرد سالارانه یی که در پس ظاهر سوژه ی از نظر جنسی خنثا نهفته است ، سنت فلسفی را ساختارشکنی کند . بل ، او شرحی درباره ی دو شکل از زبان  و کنش متقابل آن ها در تشکیل هویت انسان ، اعم از زن و مرد ، به دست می دهد . استفاده ی او از فرق این دو شکل از زبان برای فرمول بندی نقدی فمینیستی از فرهنگ معاصر را می توان از تحلیل صرفاً فلسفی خود ِ این فرق اساساً جدا دانست . یعنی ، برای کریستوا ، فمینیسم و فلسفه جداشدنی اند ، به گونه ای که برای ایریگارای نمی توانند باشند

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 0:52 توسط آزاد| |

یک پلک سرمه ریخت که بی دل کند مرا
گیسو قصیده کرد که خاقانی ام کند
دستم چقدر مانده به گلهای دامنت ؟
دستم چقدر مانده خراسانی ام کند ؟
می ترسم آنکه خانه به دوش همیشگی !
گلشهر گونه های تو افغانی ام کند
در چترهای بسته هوا آفتابی است
بگذار چتر باز تو بارانی ام کند
چون بادهای آخر پاییز خسته ام
ای کاش دکمه های تو زندانی ام کند‬

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 0:58 توسط آزاد| |

واااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییی

خیلی خوشحالم به یکی از آرزوهام رسیدمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

خدایا چقدر بزرگی............................................

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 13:0 توسط آزاد| |

شده خسته بشی از چیزی؟؟؟

بعد ندونی چارش رفتن ، موندن ، گلوله س....

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 1:43 توسط آزاد|


نامش رعنا بود و در سال 1326 در تربت به خاک سپرده شد تک و تنها بدون آنکه کسی در کنارش باشد.
در سال ۱۸۹۶ توسط مجله ” ایلوستراسیون” فرانسه اولین مسابقه زیباترین ملکه جهان ترتیب داده شد و رعنا به عنوان نخستین ملکه زیبایی جهان انتخاب شد.

همچنین وی خواننده اپرا و مشهورترین مانکن عصر خویش بود و قدم به هر کجا که میگزاشت بدنبالش صدها دسته گل می فرستادن اما با این همه زمانی که رعنا در پاریس مرد، تمام دارایی اش بیشتر از چند تومان نبود، و نکته جالب اینجاست که خیلی از ایرانیهازمانی که شنیدند نخستین ملکهُ زیبایی مرده است با بی اعتنایی پرسیدند. عجب ! پس او هنوز زنده بود؟

                                            http://1.oldgroup.net/90/1/54/Image_7.jpg

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 2:11 توسط آزاد| |


کلاس درس خالی مانده از تو ..... هیلا صدیقی

 ---- هوا بارانی است و فصل پاییز 
گلوی آسمان از بغض لبریز
 به سجده آمده ابری که انگار
 شد ه از داغ تابستانه سر ریز
 هوای مدرسه بوی الفبا
 صدای زنگ اول محکم و تیز 
جزای خنده های بی مجوز و شادیها و تفریحات ناچی
ز برای نوجوانی ها ی ما بو
د فرود خشم و تهمت های یکریز
 رسیده اول مهر و درونم
 پر است از لحظه های خاطرانگیز
 کلاس درس خالی مانده از تو
 من و گلهای پزمرده سرمیز 
هوا پاییزی و بارانی ام من
 درون خشم خود زندانی ام من 
چه فردای خوشی را خواب دیدیم
 تمام نقشه ها بر آب دیدیم 
چه دورانی چه رویای عبوری
 چه جستن ها به دنبال ظهوری 
من و تو نسل بی پرواز بودیم 
اسیر پنجه های باز بودیم
 همان بازی که با تیغ سر انگشت
 به پیش چشمهای من تو را کشت 
تمام آرزو ها را فنا کرد 
دو دست دوستیمان را جدا کرد
 تو جام شوکران را سر کشید
ی به ناگه از کنارم پر کشیدی 
به دانه دانه اشک مادرانه
 به آن اندیشه های جاودانه 
به قطره قطره خون عشق سوگند
 به سوز سینه های مانده در بند
 دلم صد پاره شد بر خاک افتاد
 به قلیم از غمت صد چاک افتاد
 بگو ـ بگو آنچا که رفتی شاد هستی
 در آن سوی حیات آزاد هستی 
هوای نوجوانی خاطرت هست
 هنوزم عشق میهن در سرت هست 
بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست
 تبر تقدیر سرو و سبزه ای نیست 
کسی دزد شعورت نیست آنجا
 تجاوز به غرورت نیست آنجا
 خبر از گورهای بی نشان هست
 صدای ضجه های مادران هست
 بخوا ن همدرد من هم نسل و همراه
 بخوان شعر مرا با حسرت و آه 
دوباره اول مهر است و پاییز
 گلوی آسمان از بغض لبریز
 من و میزی که خالی مانده از تو 
و گلهایی که پزمرده سر میز
 هوا بارانی است و فصل پاییز...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 4:39 توسط آزاد| |


بلنــــد بخـــوان،
درشـــــــــــــــت بـــنـــویــــــــــــــــس،

آویـــــــــزه ی گوشـــــــــــــــت کن کـــه :

... ..."تــقـــوا" آن نــیــــســـــــــــت کـــه

بــا یــــک "تـق" وا بــــرود....!
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 4:32 توسط آزاد| |


ازدواج ممنوع تا وقتی ممنوع های خودمان را بشناسیم ودیگران را شریک حماقت خود نکنیم.. ازدواج ممنوع تا وقتی به دختران و پسرانمون بیاموزیم به حقوق هم احترام بگذارند ٬ قانع باشند حرمت هزاران سال ایرانی بودن را با در کنار هم بودن حافظ و وارث باشند ,زن را برای آراسته بودن ومرد را برای کم بود بوجه تحقیر نکنیم ٬تمدن خویش رابا زمان به پیش ببریم نه عرب باشیم نه عجم همان ایرانی که فرهنگ جاودانه اش مردان و زنان زیادی در تاریخ خود زنده نگاه داشته بمانیم.
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 4:22 توسط آزاد| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 22:1 توسط آزاد| |

 
میخواستم از خیابون رد شم، دیدم یه پیرمرده وایستاده کنار خیابون و به نظر میرسه منتظره خلوت شه که بتونه بره اونور .....گفتم کمکش کنم ببرمش اونور خیابون ...!
رفتم گفتم پدر جان ، دستت و بده به من ببرمت اونور ......
برگشت گفت : مـــــــــــــن دستم و بدم به تو من و ببری اونور ..من 100 تا جوجه هایی مث شمارو حریفم...!! دیگه همینم مونده از امثال شما ضعیف تر باشم.....
من 35 سال ورزش باستانی میکردم ....من ...قهرمان کشتی بودم ....من 7 سال تو جبهه جنگیدم.... خودم بهتر میتونم برم .....
گفتم باشه پدر من....اکی خودت برو اونور...موفق باشی...
یهو همون لحظه یه تاکسی داشت رد میشد پیرمرده دستش و دراز کرد رسالت و تاکسی نگه داشت ....سوار شد و رفت ...

گرفتار شدیم به خداااا
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 23:33 توسط آزاد| |

-    «مادر بودن از دیدگاه گیوانی بلینی» (2)

«مادر بودن از دیدگاه گیوانی بلینی» برای اولین‌بار در دسامبر 1975 و بعد با آخرین تغییرات در 1977 منتشر شد. (این زمانی بود که کریستوا پسر خود را حامله بود.) کریستوا در بخش اول این کتاب یعنی «بدن مادرانه»، نظریه مادرانگی خود را با آن‌چه که در تحلیل بعضی از نقاشی‌های بلینی از «مدونا و کودک» پی گرفته بود، به کار گرفت. وی استدلال کرد که دو نوع مباحثه از مادر بودگی که در حال حاضر در دسترس است یعنی مباحثه علمی و مباحثه مسیحی، برای توضیح دادن مادرانگی کافی نیست. علم، مادر بودن را به عنوان یک امر طبیعی و در‌ نتیجه فرآیند اجتماعی و فرآیند بیولوژیکال توضیح می‌دهد؛ اما تا این‌جا مادر در کجای این فرآیند و پروسه واقع می‌شود؟ او هدف موضوعی این فرآیند است یا فقط موضوعی در خدمت آن؟

اگر مادر فقط موضوعی در خدمت این فرآیند است به لحاظی که او هیچ کنترلی روی این فرآیند ندارد، هویت او (و متعاقبا هویت کودکی که تشخص خود را از او می‌گیرد) به عنوان یک فردیت مورد تهدید واقع می‌شود.از طرف دیگر اگر به مادر به عنوان خدمت‌گزار این فرآیند نگاه شود و پس از آن، او خدمت‌گزار روند اجتماعی و بیولوژیکی تلقی گردد، هویت او (و متعاقبا هویت کودک او) به عنوان یک سوژه مورد بحث یکباره علیه این تهدید قرار می‌گیرد. علم نمی‌تواند برای این شکاف درونی در بدن مادرانه دلیل موجهی بیاورد.

هر‌چند مسیحیت نشانی حرکت از طبیعت به فرهنگ را در بدن مادرانه با تصویری از مریم باکره می‌دهد، کریستوا اعتقاد دارد که تصویر باکره مناسب مدل مادرانگی و شامل آن نیست. با باکرگی، بدن مادرانه به خاموشی و سکوت تنزل پیدا می‌کند. در «مادر بودن از دیدگاه بلینی» کریستوا مدعی می‌شود که بارداری و تولد فرزند می‌تواند به عنوان یک باز‌پیوست با مادر خود شخص مورد تجربه قرار گیرد. با زاییدن، زن در وضعیتی مرتبط با مادر خودش قرار می‌گیرد. او زیبنده است، او مادر خودش است؛ آنها ادامه مشابه اشتقاق از خود هستند. او به‌این‌سان، به‌طور واقعی منظر مادر‌بودن در هم‌جنس‌گرایی را نشان می‌دهد. (ص 239)

این تز کریستوا که بارداری و زایش، زن و مادر او را به هم پیوند می‌دهد و حلقه اولیه هم‌جنس‌گرایی را برمی‌گرداند، از اساس مخالف نظریه فروید است که بر اساس آن، تولد فرزند با حسادت آلت مردانه بر‌انگیخته می‌شود. کریستوا اشاره می‌کند که مفهوم بدن مادرانه که آن را جلوتر از درک فروید از بدن مادرانگی قرار می‌دهد مفهومی است که همیشه در ارتباط با جنسیت مردانه و یک اقتصاد مبتنی بر شهوت آلت مردانه بیان شده است.

 

 

2-    «قصه عشق» (3)

در «قصه عشق» کریستوا نه تنها کارکرد پدرانگی بلکه کارکرد مادرانگی را به شکل پیچیده‌ای شرح می‌دهد. برخلاف فروید و لاکان، که جنبه اکتساب و اجتماعی‌شدگی زبان را به کارکرد پدرانگی نسبت می‌دهند و کارکرد مادرانگی را به عنوان چیزی فراتر از ابژه اولیه و ابژه نیمه‌تمام نادیده می‌گیرند، کریستوا استادانه کارکرد مادرانگی را شرح می‌دهد و بیان می‌کند. او پا‌فشاری می‌کند که قاعده و ساختاری بین بدن مادرانه و ارتباط کودک با آن بدن وجود دارد.

قبل از آن که قانون پدرانه جای‌گیر شود جنین موضوع قواعد مادرانه است که آن را «قانون پیش از قانون» می‌خواند. این زمانی است که در رحم، جنین با بدن مادر در فرآیند تبادلی قرار می‌گیرد که به وسیله خود آن بدن تنظیم شده است. بعد از تولد نیز مبادلات دیگری بین بدن مادر و جنین وجود دارد. مادر به هر آن چه از بدن نوزاد خارج می‌شود و هر آن‌چه داخل می‌رود نظارت می‌کند. پایه و اساس اکتساب و اجتماعی‌شدگی زبان تا جایی‌که به خارج از مقررات و قانون گسترش یابد در کارکرد مادرانه قبل از قانون روانکاوی اجدادی پدرانه قرار می‌گیرد.  

در «استابت ماتر» (4) کریستوا توضیح می‌دهد که هر دو دیدگاه فروید نسبت به مادرانگی، چه آن‌جا که به حسادت آلت مردانه رضایت می‌دهد (بچه = آلت مردانه) یا آن‌جا که به تحریک عکس‌العمل‌های مقعدی (بچه = مدفوع)، اساسا یک فانتزی مردانه است. با ملاحظه پیچیدگی تجربه مادرانه، کریستوا مدعی می‌شود «فروید فقط یک صفر بزرگ عرضه می‌کند که در آن برای کسی که می‌بایست در تحلیل موضوع مراقب باشد، فقط این‌جا یا آن‌جا روی بخشی از مادر مورد نظر فروید نشانه‌‌هایی وجود دارد، در حال درست کردن غذا در آشپزخانه برای اویی که بدن خودش چیزی است ابدی و مثل خمیر له می‌شود یا عکس ترش‌رویی از مارسی فروید همسر او و کل داستان صامت». (ص255) «استابت ماتر» در 1977 و 1983 منتشر شد. استابت ماتر یک سرودخوانی مذهبی لاتین است پر از حزن و اندوه. این متن بر اساس دو رکن نوشته می‌شود. رکن اول شامل توضیحات شاعرانه کریستوا از تجربیات شخصی مادرانه خودش و تولد پسرش در 1976 است و در رکن دیگر او استدلال می‌کند که ما به بررسی مجدد مادرانگی نیاز داریم.

در مصاحبه کریستوا با رزالین کووارد، او از دو رکنی که در آنها سعی در نمایاندن جراحت یا جای زخمی مانند نوشته‌های تئوریسین‌ها داشته، سخن می‌گوید. تئوریسین‌ها، زیرکانه در یک مبحث درباره چیزی می‌نویسند که موضوع آن یعنی مادرانگی، عمیقا و دردمندانه شامل حال مادر می‌شود. کریستوا این متن ناشی از زخم‌خوردگی را برای پشت سر گذاشتن درد استفاده می‌کند. در قسمت تئوریک متن، کریستوا پیشنهاد می‌دهد که ما به تصویری از مادرانگی که قابل دریافت است، نیاز داریم. ارتباط اجتماعی بیشتر از بحث و گفتگو، اهمیت دارد. تصویر غربی از مادرانگی، مخصوصا آن چه او فرهنگ مریم باکره می‌خواند، به تصویر مادر به عنوان یک وجود اجتماعی سخنگو، اجازه بروز نمی‌دهد. استابت ماتر مانیفستی است که‌ توسط درک مجدد میل به مادر شدن و اصول اخلاقی بدعت‌آمیز و «بدعت» بیان می‌شود؛ این مانیفست بر پایه مادرانگی که دیگر بار آبستن شده، بنا نهاده شده است.

در این سطح، اخلاقیاتی تحت عنوان مادرانگی، می‌تواند جایگزین تصویر کاتولیکی از وضعیت باکره، اندوه او و عریانی پستان او گردد، این اصول اخلاقی بدعت‌آمیز می‌تواند اصولی باشد که زن را به «شیر و اشک» فرو‌نکاهد. در «استابت ماتر» و «زمانه زنان» (1979) کریستوا پیشنهاد می‌دهد که در حال حاضر تنها راه عملی برای زنانی که هویتشان را بار دیگر با بدن مادرانه باز می‌سازند آن است که خودشان مادر شوند.

حاملگی به آنها اجازه پیدا کردن هویت به واسطه یک چیز دیگر می‌دهد: «آبستنی یک کار شاق دراماتیک است: یک شکاف بدن، دوگانگی و همزیستی خود با دیگری، شامل غریزه و آگاهی، روانکاوی و عقل» (ص219)

آبستنی نه تنها یک زن را با مادر خود او یکسان می‌کند بلکه مستلزم نوع تازه‌ای از تمایل به هویت است. به‌گونه‌ای که کریستوا در این متن مدعی می‌شود، نه تنها مادر بلکه جنین او آبستنی را هدایت می‌کنند. بدن مادرانه بین طبیعت و فرهنگ به کار می‌افتد، بین بیولوژی و سایکولوژی. نه مادر و نه جنین او یک موضوع یک‌پارچه نیستند. بلکه بدن مادرانه آشکارترین نمونه از یک فاعل – در – فرآیند است. کریستوا اندیشه فاعل– در–فرآیند خود را در «از یک هویت به دیگری» و در «شورش» بسط می‌دهد. او در آن جا توضیح می‌دهد ما همه یک فاعل – در – فرآیند هستیم.

کریستوا بعدها کارکردهای مادرانه و پدرانه را  در مصاحبه با رزالین کووارد ترسیم می‌کند. آن جا کریستوا شرح می‌دهد که امتیاز و فرق بین این دو کارکرد لازم در حال نابودی است. در این مصاحبه کریستوا روشن می‌سازد که کارکردهای پدرانه و مادرانه می‌تواند توسط مردم مختلف در جریان رشد کودک ایفا شود. او هم‌چنین رابطه خود با فمنیسم را توضیح می‌دهد. این مصاحبه در انستیتو هنرهای معاصر در لندن و در کنفرانسی در مورد «میل» انجام یافته و در دسامبر 1984 در ویژه‌نامه‌ای در مورد میل در انستیتو هنرهای معاصر منتشر شده است.

 

3-    بیماری‌های جدید روح (5)

«زمانه زنان» از پاسخ فمنیست‌های آمریکایی ترکیب یافته است. در این مقاله کریستوا تفاوت گرایش‌های حرکت زنان و تئوری فمنیستی را تحلیل می‌کند؛ ابتدا در اروپای غربی و سپس در آمریکا و اروپای شرقی. او آن چه را که سه نسل از فمنیسم می‌خواند مشخص می‌کند و با تجزیه و تحلیل آنها را مورد نقد قرار می‌دهد.

ابتدا تا 1968، فمنیسم، فمنیسم طرفداران حق رای زنان  و اگزیستانسیالیست‌ها است. این ستیز بین هویت زن شهروند معقول، مستحق «حقوق مرد» است. این فمنیست‌ها زن ایده‌آل را دارای کاراکتر مشابه مرد ایده‌آل ارایه می‌دهند و ستیز بر سر این است که او را در تاریخ خطی مرد داخل کنند. دومین نسل (بعد از 1968) فمنیسم، فمنیسم روانکاوها و هنرمندها است. این ستیز علیه فرو کاستن هویت زن به هویت مرد با داخل کردن او در تاریخ خطی مرد است. این فمنیست‌ها از جوهره منحصر به فرد زن یا زنانگی دفاع می‌کنند که بیرون زمانه آلت مردانه و مباحثه آلت مردانه رخ می‌دهد. کریستوا محسنات، پیشرفت و محدودیت‌های هر دو این استراتژی فمنیستی را ترسیم می‌کند. سرانجام هر دو را رد می‌کند؛ به خاطر تمایل آنها به تبدیل زن به شی‌شدگی و به صورت ایده‌آلی درآوردن مفهوم زن که یک جنس است و این مفهوم به او اجازه داشتن تفاوت‌های منحصر به فرد را نمی‌دهد.

کریستوا خودش را همراه با نسل سوم فمنیست‌ها معرفی می‌کند، کسانی که مفهوم هویت یک‌پارچه و بدون درز و شکاف را در کل به مبارزه می‌طلبند و به‌ویژه مفهوم مرد و زن را. آخرین پاراگراف زمانه زنان اخیرا به آن مقاله اضافه شده اشاره دارد به آینده پست – فمنیست.

 

 زیرنویس:

1- این متن از مجموعه‌ای انتخاب شده که سعی دارد افکار و اندیشه‌های ژولیا کریستوا را به‌صورت ساده و قابل انتقال شرح دهد. این مجموعه که در آن تعدادی از مقالات مهم و تاثیر‌گذار کریستوا نیز به‌طور کامل گنجانده شده، در سال 2002  منتشر شده است.

2- Motherhood According to Giovanni Bellini

3- Tales of Love

4-Stabat Mater

5-New Maladies Of The Soul – Women’s time

 

29

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 2:5 توسط آزاد| |

مدرسه دوشيزگان

نخستين بار در سال 1324 هـ. ق مدرسه اي به نام مدرسة دوشيزگان توسط بانو بي بي خانم وزيراف، براي دختران گشايش يافت. اما اقدام جسورانه وي با مخالفت بسياري روبرو گشت به طوري که پاره اي از مخالفان تصميم به ويران کردن مدرسه گرفتند. بی‌بی‌خانم استرآبادی از نویسندگان دوران مشروطه است. او در در روزنامه‌های حبل المتین، تمدن و نشریه مجلس مقاله می‌نوشت. بیشتر مقالات او در دفاع از آموزش دختران است. او نخستین دبستان دختران را بنیان گذاشت. بیشتر شهرت بی‌بی‌خانم استرآبادی به خاطر کتاب «معایب الرجال» است که به طنز و در پاسخ به «تادیب‌النسوان» نوشته‌است. او را نخستین زن طنزنویس ایران می‌دانند . در سال ۱۳۰۹ (قمری) کتابی به قلم شخص ناشناسی به نام «تادیب زنان» نوشته و منتشر شد. چند سال بعد بی‌بی‌خانم استرآبادی در سال ۱۳۱۳ (قمری) اندکی قبل از ترور ناصرالدین شاه کتابی به نام «معایب الرجال» نوشت که هر چند به‌طور مستقیم «تادیب زنان» پاسخ نداده بود اما ردیه‌ای بر آن بود. بی‌بی‌خانم در این کتاب ضمن بر شمردن معایب مردان سعی کرده‌است راه و رسم درست زناشویی را توضیح دهد. بی‌بی‌خانم در این کتاب آورده‌است:
«نه هر مردی از هر زنی فزون‌تر است و نه هر زنی از هر مردی فروتر»
«انواع و اقسام از خواص و عوام زن و مرد خوب و بد هر دو می‌باشند، صفات حمیده و رذیله از همه قسم مشاهده می‌شود. اگر باید تربیت بشوند باید همه را بنمایند. و تربیت هم موقوف به تمام قوانین تمدن و تدین ملیه و دولتیه و شرعیه و عرفیه کشوریه و لشکریه می‌باشد.»

از همان روز تاسیس با مخالفت شدید سید علی شوشتری و شیخ فضل الله نوری قرار گرفت . سید علی بعنوان اعتراض در آستانه حضرت عبدالعظیم متحصن شد و دو روحانی در تکفیر نامه ای که دانه ای یکشاهی به فروش می رفت و حتی بازار سیاه پیدا کرد، نوشتند که: وای بحال مملکتی که در آن مدرسه دخترانه تشکیل شود! به تحریک و فتوای این دو، مخالفتها شدت گرفت. خانم وزیراف به وزیر معارف شکایت برد و پاسخ گرفت که : “بخاطر مدرسه ی دخترانه ی شما می خواهند مملکتی را به آشوب بکشند. صلاح در این است که مدرسه را تعطیل کنید.“ بی بی خانم غمگین و آزرده روح مدرسه را بست و یکسال بعد ، پس از به توب بسته شدن مجلس شورای ملی، دوباره تقاضای گشایش مدرسه نمود که اینبار با این شرط که فقط دختران خردسال 4 تا 6 سالهرا بپذیرد، با تقاضای او موافقت شد! همچنین از او خواسته شد واژه “دوشیزه“ را که “شهوت انگیز“ است از نام مدرسه حذف کند!!!!!
نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 1:57 توسط آزاد| |

 
 
پرونده:Oriana Fallaci.jpg
 
تولد ۲۹ ژوئن ۱۹۲۹
فلورانس
مرگ ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۶
فلورانس
زمینه فعالیت روزنامه‌نگارمنتقد نویسنده مصاحبه گر سیاسی
...ملیت ایتالیایی
اهل ایتالیا


اوریانا فالاچی به ایتالیایی : (Oriana Fallaci) ۲۹ ژوئن ۱۹۲۹- ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۶روزنامه‌نگار، نویسنده و مصاحبه گر سیاسی برجسته ایتالیایی است که در شهر فلورانس متولد شد و در سن ۷۷ سالگی در همان شهر درگذشت. وی در دوران جنگ جهانی دوم به عنوان یک چریک ضد فاشیسم فعالیت می‌کرد. آنچه بیش ار هر چیز به معروفیت وی کمک نمود، مجموعه مصاحبه‌های مفصل و مشهور او با رهبران سرشناسی همچون محمدرضا شاه پهلوی، یاسرعرفات، ذوالفقار علی بوتو، ایندیرا گاندی، معمر قذافی، هنری کیسینجر و... بود.
نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 14:14 توسط آزاد| |

 
اين روزها
..
تنهايی هم
..
مد شده
....................
..
همه به هم خيانت می کنند
..
و بد داد می زنند که تنهايم............
نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 13:57 توسط آزاد| |

 
همیشـه از آمدن ِ نــ بر سر کلمات مـی ترسیــدَم !
نـ داشتن ِ تو ...
نـ بودن ِ تو ...
نـ ماندن ِ تو ...
.
....
.
کــاش اینبــار حداقل دل ِ واژه برایـــم می سوخت
و خبــری مـی داد از
نـ رفتن ِ تـــو ...
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 1:36 توسط آزاد| |

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

...
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 1:31 توسط آزاد| |

 
ما نیز روزگاری
لحظه‌یی سالی قرنی هزاره‌یی ازاین پیش‌تَرَک
هم در این‌جای ایستاده بودیم،
بر این سیّاره بر این خاک
در مجالی تنگ ــ هم‌ازاین‌دست ــ
...در حریرِ ظلمات، در کتانِ آفتاب
در ایوانِ گسترده‌ی مهتاب
در تارهای باران
در شادَرْوانِ بوران
در حجله‌ی شادی
در حصارِ اندوه
تنها با خود
تنها با دیگران
یگانه در عشق
یگانه در سرود
سرشار از حیات
سرشار از مرگ
ما نیز
روزگاری
آری...
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 4:11 توسط آزاد| |

این روزها نوازنده خوبی شده ام!
دلم شور میزند ...
چشمانم تار,,,

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 3:34 توسط آزاد| |

این روزها هرجا سخن از اعتماد است..................................من خنده ام میگیرد.
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 2:52 توسط آزاد| |

مدرسه فمنیستی  به دعوت مرکز هنری رودا  استن درشه گوتنبرگ   حضور پیدا کرد. ” جنبش زنان و اتهامی تحت عنوان تشویش ادهان عمومی”  موضوع سخنرانی  رویا صحرائی   از مدرسه فمنیستی در این مرکز هنری بود.

او در آغاز سخنرانی خود اظهار داشت: “تلاش برای دیگرگونه دیدن ونیارمیدن در بسترعادات سنتی و القاء شده  در تحلیل و تفسیرو توجیه زندگی روزانه  که به دنبال قواعد نوشته و نانوشته روسومات  و قوانین اجتماعی و مذهبی ؛  طبیعی  ، خوب مطلق و تغییر ناپذیر جلوه می کنند ، کاری است که هنرمند ، روشنفکر و  فعال اجتماعی  حتی در مواردی  ناخواسته انجام می دهد.  فعالیتهایی که تلاشگرانش  به واسطه  تلنگر زدن به  اذهان عمومی  در جهت ارتقاء دانش و آگاهی  عموم از خودشان و از آنچه در پیرامونشان اتقاق می افتد به جرم تشویش متهم و به تنبیه و جریمه و زندان گرفتار می شوند.  متهم شدن به این جرائم هزینه ای است که فعالان  جنبش زنان ایران می پردازند .  و چه باک از این همه نامهربانی  چراکه تجربه این سالهای سخت و تیره نشان داده که جریان و موج جنبش زنان ایران  سر باز ایستادن ندارد و با پشتوانه تجربه و ادبیات غنی صدساله خود به پیش می رود تا طرحی نو در جنبشهای زنان و فمنیستی دنیا در اندازد “

او با اشاره به بیش از صد سال مبارزه زنان برای کسب حقوق برابر، به بررسی علل عدم موفقیت زنان در این زمان طولانی می پردازد و از  ادغام شدید سنت های اجتماعی با مذهب  ،  دیکتاتوری شرقی  و همچنین از عاملی  به عنوان “نامهربانی  جامعه روشنفکری” نام می برد که با  افکار تمامیت خواه خود هرجا که امکان داشتند از حضور زنان بهره برده اند اما هر  زمان که پای  برابری خواهی و طرح خواسته های زنان به میان آمده  در بهترین حالت اگربا  آنها مخالفت نمی کردند خواسته های زنان را  حداقلی و کم اهمیت می دانستند . او  با اشاره به دو انقلاب مشروطه و انقلاب 1357 و  حضور گسترده زنان در این دو  انقلاب  می گوید : در انقلاب مشروطه زمانی که پای قانون به میان آمد زنان در کنار مجانین و افراد نا توان قرار گرفتند و در انقلاب 57 نه تنها قدمی در جهت ارتقاء حقوق زنان برداشته نشد بلکه حقوق اولیه ای که به دنبال تلاشهای فراوان آنها در سالهای 1346 و 1354 با ایجاد اصلاحاتی در قوانین خانواده  بدست آورده بودند ؛ حذف و جایگاه حقوقی آنان به عقب برگردانده شد. او با اشاره عدم حمایت بسیاری از احزاب و گروه های سیاسی  از راهپیمایی بزرگ زنان به مناسب 8 مارس در سال 57 ،  به مستنداتی که  از این راهپیمایی در دست هست از جمله به  بیش از 90  عکس و اسلاید از خانم لیلی گلستان  اشاره می کند و تاکید می کند که شعارهای که زنان در آن روز با خود حمل می کردند نشان می دهد که اعتراض بزرگ زنان تنها به حجاب اجباری نبود بلکه برابری خواهی و ارتقاء وضعیت حقوقی و اجتماعی زنان در طرح مطالبات آنها در آن روز  بسیار با اهمیت و  کلیدی بوده است.

او معتقد است که تجربه سالها  مبارزه ،  علی رغم تمام فشارها و سرکوبها  ، چنان جنبش زنان ایران را خلاق ، متبکر ، آگاه ، مستقل و در نوع خود یگانه  ساخته است که تحسین جهان را برانگیخته است  و این روزها  به الگویی برای زنان در جنبشهای دمکراتیک خواه منطقه تبدیل شده است . او می گوید زنان در سالهای اخیر به دنبال هر سرکوب و فشاربه  ابتکارعمل جدیدی دست زده اند که نشانه خوش فکری و تحلیل درست آنها از شرایطی  است که  در آن به سر می برند. او با اشاره به  ده سال گذشته جنبش زنان  به راه اندازی مراکز و کانونهای مستقل زنان ، کتابخانه زنان ، تشکیل جلسات هم اندیشی زنان ، فراخوان برای تجمعات مسالمت آمیز ، راه اندازی  کمپین یک میلیون امضاء ، کمپین بدون سنگسار …. ، ائتلاف  زنان از تمام اقشار و گروهای فکری و عقیدتی در زمان انتخابات و طرح مطالبات زنان ،  همگرایی سبز جنبش زنان  به هنگام  اعتراضات خیابانی  بعد از انتخابات  و  طرح همزمان مطالبات مستقل زنان را درهمراهی با جنبش سبز،  همگی  را نشانه استقلال و بهره گیری  از تجارب غنی گذشته جنبش زنان می داند.


رویا صحرائی ضمن قدردانی از تمام گروها و سازمانهای برابری خواه و تلاشگر در جنبش زنان در  رشد و ارتقاء آگاهی زنان و مردان به بررسی جایگاه مدرسه فمنیستی  در جنبش زنان می پردازد و  در پایان تاکید می کند : آنچه که فعالان  جنبش زنان در پی آن هستند بالابردن سطح آگاهی ” اذهان عمومی ” و ارتفاء وضعیت حقوقی و اجتماعی زنان در جامعه است.” اذهان عمومی” که به باور قدرت مداران و حکومت گران ایدتولوژیک باید تحت کنترل و همسو با باورها و گرایشات و خواسته های ایدئولژیک آنها و در جهت تامین منافع آنها باشد و هر حرکتی  که  تلنگری در جهت رشد و آگاهی   به جریان فکری مردم  بزند از نظر آنان محکوم و مجرم است  . او می گوید  فعالان جنبش زنان تلاشگران آگاه و متعهدی هستند که هیج اتهامی سزاوار تلاشهایی شبانه روزی آنها نیست و اتهام تشویش اذهان عمومی تنها ریشه در ترس بدنه مردسالار حکومت از برابری دارد.


در پایان این سخنرانی گفتگوهایی در باره  نحوه حضور  جنش زنان در  جنش سبز و همچنین  درباره  کمپین یک میلیون امضاء  و گمانه زنی درباره آینده جنبش زنان درفضایی صمیمانه صورت گرفت  که نشانه  علاقه مندی و آگاهی خوب حضار ازوضعیت  جنبش زنان  وشناخت از فعالین حقوق زن  در ایران داشت و هچنین نشانه موفقیت جنبش زنان ایران در اطلاع رسانی و فراملیتی شدن آن بود.

در این مرکز هنری همزمان  آثار ارزش مندی  شامل  اینستالیشن ، عکس ، فیلم و پرفرمنس  از هنرمندان معاصر ایران   به نمایش گذاشته شده بود.

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 3:5 توسط آزاد| |

«دوست داشتم کسی جايی منتظرم باشد»، آنا گاوالدا (Anna Gavalda)، مترجم: الهام دارچينيان، نشر قطره، 1385

 

يکی از دلايلی که بعضی از ما خيلی وقت است نتوانسته حتا يک داستان کوتاه بنويسد، شايد اين باشد که در جست‌وجوی چيزی از خودمان در آوردن‌ايم و هنوز پيدايش نکرده‌ايم. نصف داستان را نوشته‌ايم و در به در، دنبال «آنِ» بکری هستيم برای نصف ديگرش و چيزی به قلاب‌مان نمی‌گيرد. اين که کلی قصه‌پردازی کنيم و دست آخر معلوم شود در خواب گذشته، تکراری است. اين که وانمود کنيم دانای کل با يک آدم زنده حرف می‌زند و ته‌اش خواننده بفهمد مرده، آدم را ياد فيلم «اعتراض» می‌اندازد. چه‌طور است مردی تمام مدت از عشق بی حد خود به زنی بگويد که در خط آخر داستان او را تکه تکه می‌کند؟

و يکی از دلايلی که بعضی از ما خيلی وقت است نتوانسته حتا با يک داستان کوتاه ارتباط بگيرد و از آن لذت ببرد، شايد اين باشد که لذت بردن‌مان وابسته به نتيجه شده است. بالاخره پيرمرد نود ساله با دختر باکره خوابيد. چه شگفت‌انگيز! مرد به زن وانهاده بازنگشت و با آن زن ديگر رفت. چه تلخ! کودکی که هرگز زاده نشد، ای کاش زاده می‌شد! اصلا خوش‌ام نيامد از آخر هم‌نوايی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها، اصلا در قد و قواره‌ی جايزه‌يی که گرفته بود، نبود.

اين وابسته به آخر و عاقبت بودن به گمان‌ام عنصری‌ست که از مذهب وارد فرهنگ‌مان شده است و به قول هرمان هسه ما را از شادمانی‌های کوچک و البته مهم‌تر زنده‌گی، که در روزمره‌گی‌ها نهفته، غافل کرده است. خيلی وقت بود دل‌ام می‌خواست به خودم يا به کسی بگويم که «نوشتن» لزوما از خود چيزی در آوردن نيست. بر چيزی، چيزی افزودن نيست. نوشتن می‌تواند تنها روايت ساده و صادقانه‌ی آن چيزی باشد که هست و «خواندن» هميشه در انتظار حادثه‌يی نشستن نيست. به دنبال واقعه‌يی کشيدن نيست. گاه می‌تواند تنها مروری باشد بر آن‌چه که هست.

«آنا گاوالدا» نويسنده‌يی‌ست که به ساده‌گی از آن‌چه در دور و برمان می‌گذرد می‌نويسد، بی حذف و اضافه. البته برای شرح صدای موتور اتومبيل گلف و پت پت موتور هارلی ديويدسن و زيپو (نام تجاری يک موتور سيکلت) نياز دارد به خيابان برود و صدای آن را خوب بشنود. علاوه بر آن لازم است از اين که زن‌های باردار اين روزها کتاب‌هايی نظير «منتظر يک کودک هستم» و «عکس‌های حيات پيش از تولد» را می‌خوانند يا نه، مطمئن شود، و بدون شک پيش از قدم زدن دختری که روزی چهار بار از خيابان اوژن گونن عبور می‌کند، خود بايد از آن خيابان عبور کند. اين کارها برای اين است که زنده‌گی را عينا به تصوير بکشد. گاوالدا در اغلب داستان‌های کتاب «دوست داشتم کسی جايی منتظرم باشد» تلاش نمی‌کند شگفت‌زده‌مان کند. در واقع «آنِ» اين داستان‌ها، همين بی «آن» بودن‌شان است. روزمره‌گی‌هايی که اگر تلخ، يا اگر شيرين، همين‌اند که هستند، صادقانه و حقيقی. روزنامه‌ی ماری فرانس در باره‌ی اين کتاب نوشته است: "داستان‌ها هم خارق‌العاده‌اند هم گزنده و در عين حال، غم‌انگيز. گلی زيبا با خارهای زياد." من فکر می‌کنم اين‌ها صفاتی‌ست که به زنده‌گی نيز می‌توان نسبت داد. از اين رو بايد گفت داستان‌ها عين زنده‌گی‌اند. يا شايد به قول خود گاوالدا، «واقعيات ناخوش‌آيندی که به آرامی از آن‌ها سخن رفته است»، هر چند که کتاب داستان‌های خوش‌آيند هم دارد.

 

زن و مردی در اتومبيل عجيبی نشسته‌اند و به سوی ويلايشان در شهرستان می‌رانند. اتومبيلی که سيصد و بيست فرانک قيمت دارد. مرد لباس پايان هفته به تن دارد و در فکر اخراج کردن دو کارگری‌ست که اصلا اهميتی به حرف‌هايش نمی‌دهند. زن گويی منتظر مرگ است. در اين فکر است که هم‌سرش هيچ گاه او را دوست نداشته، البته به کت و دامن سبز رنگ زيبايی که روز پيش پشت ويترين ديده نيز فکر می‌کند. راديو گوش می‌دهند، موسيقی کلاسيک. از عوارضی رد می‌شوند. يک کلمه با هم حرف نزده‌اند و هنوز راه درازی در پيش دارند(.)

 

دختری در خيابان به مردی لب‌خند می‌زند و مرد او را برای چند ساعت ديگر به رستوران دعوت می‌کند! دختر می‌گويد يک دليل مناسب بياوريد که دعوت‌تان را بپذيرم و مرد تراشيدن ريش‌هايش را بهانه می‌کند که بدون آن‌ها زيباتر خواهد شد. يک شب قشنگ هم‌راه با شام، دسر، نگاه‌های عاشقانه و خوردن غوزک پاها به يک‌ديگر و در آخر شب خداحافظی، کاغذی که تلفن هم‌راه مرد بر آن نقش می‌بندد و دخترک که دارد به تنهايی در خيابان قدم می‌زند. از تلفن‌های هم‌راه بی‌زار است. از اين حقه‌بازها بی‌زار است(.)

 

کتاب مجموعه‌يی از دوازده داستان کوتاه است با نام‌های در حال و هوای سن ژرمن، سقط جنين، اين مرد و زن، اُپل تاچ، آمبر، مرخصی، حقيقت روز، نخ بخيه، پسر کوچولو، سال‌ها، تيک تاک، و سر انجام. نام کتاب انتخاب شيطنت‌وار و شايسته‌يی‌ست برگرفته از يکی از داستان‌ها با نام «مرخصی». سربازی که از پله‌های واگن قطار پياده می‌شود دوست دارد کسی جايی منتظرش باشد، اما هر چه به اطراف نگاه می‌کند ...

از خواندن سه داستان اول خيلی لذت بردم. زيبا و خارق‌العاده بودند! حال و هوای «اُپل تاچ» مرا ياد روزگاران قديم ِ خودم و دوستان‌ام انداخت. با بعضی از جملات «تيک تاک» از ته دل خنديدم و با مهربانی‌های «اولوويه» چون خيلی شبيه برادرم بود، صميمانه ارتباط گرفتم. «نخ بخيه» يک داستان فمينيستی پرافتخار بود! حتا از تصور اين که زن‌هايی چون «لوژاره» در اين جهان زنده‌گی می‌کنند، احساس غرور کردم. در حالی که اصلا دل‌ام نمی‌خواست جای «ژان پی‌ير» ِ «حقيقت روز» باشم. «سال‌ها» از آن‌جايی که شخصا به بوی آدم‌ها انس می‌گيرم، بدجوری احساسات‌ام را تحريک کرد، آن قدر که می‌خواستم تلفن را بردارم، زنگ بزنم به هم‌سرم و متقاعدش کنم که از نظر من هيچ اشکالی ندارد اگر بخواهد به ديدن آدمی از گذشته‌هايش برود! (اين حس البته به سرعت کم‌رنگ و نابود شد.) و «سر انجام» که سندی ديگر بر عجيب و غريب بودن نويسنده‌ی اين داستان‌هاست! و همه‌ی اين حرف‌ها که زدم جای اين جمله‌ی آخری(!) را نمی‌گيرد که از گذر آرام آرام هر صفحه و خط  اين کتاب، به آرامی لذت بردم. نوعی از خواندن که در بيش‌تر داستان‌ها منهای چند تايی، از انتظار به آخر رساندن عاری بود.

 

در ابتدای کتاب اندکی در باره‌ی اين نويسنده می‌خوانيم.

او در نه دسامبر سال 1970 در بولوين - بيلان کورت در حومه‌ی پاريس متولد شده است. والدين‌اش از شهروندان اصيل پاريس بودند و به هنرهای دستی اشتغال داشتند که در سن چهارده ساله‌گی او از هم جدا شدند و آنا نزد يکی از خاله‌هايش بزرگ شد که والد سيزده کودک بود. بعدها با يک دام‌پزشک ازدواج کرد و صاحب دو فرزند به نام های لوئيز و فليسيتی شد. پس از جدايی از هم‌سرش زنده‌گی‌اش را وقف ادبيات کرد. در 29 ساله‌گی (1999) با چاپ کتابی که پيش‌تر از آن سخن گفتيم، به موفقيت بزرگی دست يافت. از ديگر کتاب‌هايش می‌توان به سی و پنج کيلو اميد (2002)، کسی که دوست‌اش داشتم (2005)و ژلو (2002) اشاره کرد. در خارج از فرانسه کتاب‌هايش به نوزده زبان ترجمه شد و بلافاصله بعد از انتشار در سال 2000 جايزه بزرگ آرتی‌ال - لير را به خود اختصاص داد. با اين همه هنوز به ناشر کوچک‌اش «لو ديل تانت» وفادار مانده است. می‌گويد:"شهرت و ثروت مرا اغوا نمی‌کنند. آدمی هرچه کم‌تر داشته باشد، کم‌تر از دست می‌دهد. بايد در استقلال کامل نوشت و دل‌مشغول ميزان فروش اثر خود نبود." در جواب خبرنگاری که پرسيده بود چرا داستان کوتاه می‌نويسد، با شيطنت جواب داده است که در اصل داستان‌های کوتاه را دوست ندارد، زيرا بخش محدودی از زنده‌گی را نقل می‌کنند، ولی از آن‌جا که دو فرزند دارد، برای‌اش راحت‌تر است که شب‌ها يک داستان کوتاه بنويسد تا يک رمان. در سال 2007 فيلم موفقی بر اساس داستان کتاب «کسی که دوست‌اش داشتم» توسط كلود بری ساخته شد.

 

قصد ندارم چيز بيش‌تری در باره‌ی اين کتاب بگويم و شيرينی کار مؤلف و مترجم و ناشر را کم‌رنگ کنم. خودتان کتاب را بخريد و بخوانيد. «برای خواهرم ماريان» شبه‌جمله‌ی تقديمی نويسنده در صفحه‌ی ابتدای کتاب است و در صفحه‌ی بعد از آن اين نوشته از «آندره ژيد» نقس بسته است: "ای انتظار پس کی به پايان می‌رسی و چون به پايان رسی بی تو چه‌گونه توانم زيست." شايد انتخاب اين جمله بی ارتباط با شيوه‌ی نوشتاری خود گاوالدا نباشد.

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 0:46 توسط آزاد| |

نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 3:49 توسط آزاد| |

نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 3:45 توسط آزاد| |

 

نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 3:17 توسط آزاد| |


 
دخترم تاریخ را تکرار کرد
قصه ی ساسانیان را باز گفت .
تا به خاطر بسپرد آن قصه را
چون به پایان آمد، از آغاز گفت .

بر زبانش هم چو طوطی می گذشت
آن چه با او گفته بود استاد او :
داستان اردشیر بابکان
قصه ی نوشیروان و داد او

قصه ای از آن شکوه و فرّ او
کز فروغش چشم گردون خیره شد
زان جلال ایزدی کز جلوه اش
مهر و مه در چشم دشمن تیره شد

تا بدان جا کز گذشت روزگار
داستان خسروان از یاد رفت
تا بدان جا کز نهیب تند باد
خوشه های زرنشان بر باد رفت .

اشک گرمی در دو چشمش حلقه بست
بر کلامش لرزه ی اندوه ریخت
تا نبینم در نگاهش یأس را
دیده اش از دیده ی من می گریخت

گفت : دیدی با زبان پاک ما
کینه توزی های آن تازی چه کرد؟
گفتمش : فردوسی پاکیزه رای
دیدی اما در سخن سازی چه کرد؟

گفت : دیدی پتک شوم روزگار
بارگاه تاجداران را شکست ؟
گفتم اما اشک خاقانی چو لعل
تاج شد بر تارک « ایوان » نشست

گفت: از پرویز جز افسانه نیست
نیست باقی زان طلایی بوستان
گفتمش : با سعدی شیرین سخن
رو به سوی بوستان با دوستان

گفت : از چنگ نکیسا نغمه ای
از چه رو دیگر نمی آید به گوش ؟
گفتمش : با شعر حافظ نغمه ها
سر دهد در گوش پندارت سروش

گفت : در بنیان استغنای ما
آتشی فرهنگ سوز انگیختند
گفتم : اما سال ها بگذشت و باز
دست در دامان ما آویختند

لفظ تازی گوهری گر عرضه کرد
زادگاه گوهرش دریای ماست
در جهان ماهی اگر تابنده شد
آفتابش بوعلی سینای ماست

زیستن در خون ما آمیزه بود
نیستی را، روح ما هرگز ندید
ققنسی گر سوخت ، از خاکسترش
ققنسی پرشورتر ، آمد پدید

جسم ما کوه است ، کوهی استوار
کوه را اندیشه از کولاک نیست
روح ما دریاست ، دریایی عظیم
هیچ دریا را زتوفان باک نیست

آن همه سیلاب های خانه کن
سوی دریا آمد و آرام شد
هر که در سر پخت سودایی ز نام
پیش ما نام آوران گمنام شد
 
سیمین بهبهانی
نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 3:12 توسط آزاد| |

شهود، گنجینة روح زن است. همچون وسیله‌ای آسمانی و جام بلورینی است که از درون آن می‌توان با بینش و بصیرتِ درونی راز گونه‌ای، مشاهده کرد. ما زنان از شهود و غرایزمان استفاده می‌کنیم تا چیزها را بو بکشیم. از همه حواسمان استفاده می‌کنیم تا حقیقت چیزها را کشف کنیم. از عقاید خودمان الهام بگیریم و خود را با آنها بپروریم، ببینیم چه چیزی برای دیدن هست، بفهمیم چه چیزی برای دانستن هست، حافظ آتش خلاق درونمان باشیم، و شناخت نزدیکی از چرخه‌های زندگی / مرگ / زندگیِ/ کل طبیعت داشته باشیم‌ـ زنِ خودآگاه یعنی این.»1 نقد فمینیستی در ذات حقیقی خود به مسایل زنان در معنای گستردة آن نظر دارد. این شیوة نقد به عقاید و اندیشه‌هایی که در اثر، در مورد زنان یا فرهنگ مرد سالاری به زبان زنانه و این که آیا اساساً بین نوشتن مرد و زن اختلافی هست؛ به نویسنده زن که چه جایگاهی دارد، به افکار و احساسات زنان دربارة خودشان که چگونه می‌اندیشند، چگونه باور می‌کنند، و چگونه این اندیشه و باور را بازتاب می‌دهند، به مسئلة مادر به مفهوم حقیقی آن؛ یعنی مظهر زایش، خلق، آرامش و رابطة این مادر با کودک که چه شکل و فرآیندی دارد، به نقش زنان در فرهنگ و جامعه و تأثیری که بر این دو پارامتر داشته است، به حقوق زنان که در سلطة فرهنگ مرد سالاری از بین رفته است و اینکه چگونه این حقوق باید اعاده شود و در حقیقت به برابری زن و مرد در دایرة خلقت، خلق و آفرینش هنری و خصوصیات ویژة هنر زنان، می‌پردازد. این شیوة نقد داعیة سیطرة هنری زنان بر مردان یا برتری آنان را ندارد، بلکه قوت‌های بی‌نظیر هشیاری زنانه را در خلق اثر تبیین می‌کند. نقد فمینیستی در آغازین گام‌های خود به تبعیت از طرفداران «اصالت زن» نظریة «طرح تعارض / Conflict model» اجتماعی را پذیرفت. بر اساس این دیدگاه، ماهیت و نقش فردی انسان، نتیجة فرهنگی یکسان و فرآیند اجتماعی نظام‌مند نیست، بلکه این ماهیت و نقش فردی، محصول سازمان اجتماعی اساساً سلطه‌گر، ظالم و ستمگر است. از سویی دیگر، گروهی از نظریه پردازان این شیوة نقد، با وام‌گیری از استدلال‌های مارکسیستی سعی کردند ظلمی را که بر زن در طول تاریخ روا داشته شده، بیان نمایند. همچنان که مارکسیست‌ها معتقد بودند که: سلسلة سلطة طبقاتی در تمامی سطوح اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیک مانع از «خودشناسی / self-realisation» انسانی می‌گردد. فمینیست‌ها باور داشتند که: «نظام پدرسالاری / Patriarchy» در تمامی سطوح اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک، زنان را استثمار کرده است. نظام پدرسالاری، زن را به مثابه «طبقة اجتماعی» در نظر می‌گیرد. از ساحتی دیگر، فمینیست‌ها به تفاوت میان «جنس طبیعی» که بیولوژی، آن را مشخص می‌کند و «جنس دستوری / Gendre» که ساختار فرهنگی، آن را تعیین می‌کند به شدت تکیه می‌کردند. بر این پایه‌های بنیانی بود که نقد فمینیستی متولد شد. این شیوة نقد در دهه 1960 شکل گرفت. دهه‌های 1960 و 1970 دهة جنبش‌های اعتراضی است. این جنبش‌های معترض، عمدتاً در آمریکا پا گرفتند و بر یکدیگر تآثیر متقابلی را داشتند. برای گروهی جای تعجب دارد که این جنبش‌های گوناگون چگونه توانسته‌اند بر یکدیگر تآثیر متقابل داشته باشند! برخی از این جنبش‌ها با یکدیگر جنبه‌های مشترکی داشتند. از جمله: ـ اعتراض به جنگ ویتنام. ـ اعتراضهای دانشجویی به دلایل مختلف از جمله برنامة دروس، نهضت آزادی بیان والخ. ـ نهضت آزادی سیاهان. ـ نهضت آزادی همجنس خواهان. ـ نهضت آزادی زنان. ریشة مشترک همه این اعتراضها و جنبشها در یک نکته آشکار بود و آن نکته این بود که: باید آن چه را که تفکر مردانة آمریکایی سفید پوست طبقة متوسط خوانده می‌شد را تغییر داد و آن را اصلاح کرد. مهم‌ترین پدیدة این اعتراض‌ها و جنبش‌های اجتماعی در ساحت ادبی و در دهة 1960، زایش نقد فمینیستی بود. ما آگاهیم که نقد، شاخه‌ای از مطالعات علوم ادبی، هنری است که با تعریف ادبیات و هنر، اصطلاحات ادبی و طبقه بندی و توضیح و تفسیر و تأویل و تبیین و تحلیل و ارزش‌گذاری سر و کار دارد. اما بر اساس سنت انتقادی نقد سنتی، نقد ادبیِ خوب جنسیت ندارد. اما نظریة نقد فمینیستی مدعی است که: نقد ادبی ـ هنری که ادعای عمومیت دارد، اگر می‌خواهد دارای اعتبار شود باید مفهوم معنای هشیاری زنانه را در ذات خود لحاظ کند. اصلاً فهم «هشیاری زنانه» اولین و اساسی‌ترین معضل نظر پردازان شده است. آنها در پی درک این نکته هستند که یک «مرد» چگونه می‌تواند «هشیاری زنانه» داشته باشد؟ و به همین جهت، گروهی اعلام می‌کنند که اساساً جهت‌گیری اصلی نقد فمینیستی باید سیاسی و اجتماعی باشد. چرا که ریشة این گونه نقد در نقد مارکسیستی و نقد سیاسی است. این گروه، تنها به روساخت پروپاگاندای آغازین این جنبش توجه دارند و از درک ذات این شیوة نقد عاجزند. بنیان نظریة آنها بر این پایه متکی است که: ـ نقدهای پیش از این دوره تماماً مردانه بوده‌اند. ـ پس باید در تمام این نقدها تجدید نظر کرد. ـ در این تجدیدنظر باید حقوق زنانه را لحاظ کرد. ـ اگر لازم باشد تا شکل دادن مجدد نظام ارزشها هم باید پیش رفت. این یک‌سونگری دگماتیستی خود عاملی شده است که بعدها هم به این جنبش حمله کنند. اساساً نگاه یک‌سونگرِ دگمِ تحکم‌گرا در حیطة خلاقیت، جز ویرانگری، دست‌آورد دیگری ندارد. نمونة عالی این منظر را در «نقد اخلاقی» شاهدیم که چه فجایعی را رقم زد. تقسیم بندی تحکم آمیز «مردانه»، «زنانه» اگر با همین افراط اقدام کند، منجر به نظام سلطه‌گر «زن سالاری» به جای پدیدة شوم «مرد سالاری» خواهد شد. شاید به دلیل همین افراط بود که گروهی دیگر از هواداران این شیوة نقد به ارایة نظریة معتدلتری پرداختند که معتقد بودند: هم نقد و هم ادبیات و هنر باید از حد دو جنس گذر کنند و به دیدگاهی دو جنسی برسند. این دیدگاه، نهضت جدیدی در نقد فمینیستی به وجود آورد که یکی از قدم‌های اصلاحی مفید در این نوع نقد بود. فراخوان به دیدگاه «دو جنسی / Androgyny» ـ که نباید آن را با «همجنس خواهی» اشتباه گرفت ـ به معنی دو جنسی «زن» و «مرد» توآمان است. مفهوم دو جنسی در برخی از مقالات «ویرجینیا وولف» نمود عینی دارد. شاید به همین دلیل است که از وولف به عنوان فمینیست نام می‌برند. اما مفهومی را که وولف در مقالات خود مطرح می‌کند به معنای دو جنسی بودن «ذهنی» است. از منظر «کارل گوستاویونگ» هر مردی، زنی در درون خود و هر زنی، مردی را در درون دارد. کارل گوستاویونگ، اعمال اساسی انسان را به چهار شاخه تقسیم می‌کند: 1ـ اندیشه / Thinking. 2ـ احساس / Feeling. 3ـ حس / Sensation. 4ـ الهام / Intuition. یونگ معتقد است که جنبه‌های خودآگاه شخصیت مرد به طور کلی «اندیشه» و «حس» است. مرد «احساس» و «الهام» را پس می‌زند. حال آن که در شخصیت زن، «احساس» و «الهام» غلبه دارند و «اندیشه» و «حس» سرکوب می‌شوند. جنبة‌ زنانة سرکوب شده در شخصیت مرد را Anima روح زنانه و جنبة مردانة واپس زدة شخصیت زن را Animos روح مردانه می‌نامند. حال، هواداران نظریة دو جنسی با تکیه بر این دیدگاه، انسان متعادل را انسانی می‌دانند که Anima و Animos او با هم در حال تعادل قرار گیرند و یکی بر دیگری غلبه نکند. این مفهوم را به خوبی در آثار برخی از نویسندگان بزرگ مثل «هرمان هسه» «ویرجینیا وولف» می‌توان دید. در آثار این نویسندگان، کاراکترها هم مذکرند و هم مؤنث. منتها این وضع، روحی و ذهنی است. در اساطیر و مذاهب قدیم و در جامعه «آرکائیک» هم با موجوداتی مواجه‌ایم که بالفعل هم مذکرند و هم مؤنث و یا نه مذکر و نه مؤنث هستند. دعوت به نگاه دو جنسی در نقد فمینیستی در این کلام «جوزفین داناوان» به خوبی مشهود است: «زیبایی‌شناسی زنانه، زمینه را برای ادغام تجاربی که در فرهنگ ما «زنانه» نام گرفته‌اند، در فرآیند نقد فراهم می‌آورد.» در این نظریه فرض بر این است که فرهنگ ما تا به اینجا سمت و سویی مردانه داشته است. محتوای کلام «داناوان» این است که نهضت دو جنسی در نقد فمینیستی با دیدگاه ادغام زیبایی‌شناسی‌ها و حس‌پذیری‌های مردانه و زنانه و در نتیجه، غنای فرهنگ ما و شاید حتی رستگاری آن پیش خواهد رفت. این مفهوم و معنا را می‌توان به تفصیل بیشتر در مقالة «انیس پرت» مشاهده کرد. او در جُستار «نقد فمینیستی جدید: کاوش در تاریخ فضای تازه» / The new feminist criticisms : Exploring the History of the New space / Annis V.Pratt. بر این باور تأکید دارد که: نقد کهن الگو از لحاظ درک نقش زنان اشکال دارد. «پرت» اساساً خودش در زمینة نقد کهن الگو آموزش دیده و همچنان در نقد خود از این شیوه بهره‌می‌گیرد، اما با این همه بر این نظریه ایراد هم دارد. «پرت» معتقد است که: «خود یونگ، در اواخر عمر، اذعان داشت که یکی از مشکلات اصلی او و پیروانش گرایش آنان به قرار دادن زنان درست در جایی که سایة مرد می‌افتد بود. به همین دلیل احتمالش بسیار زیاد است که مرد، زن را با سایة خودش اشتباه بگیرد. بعد، وقتی می‌خواهد این سوء تفاهم را رفع کند، معمولاً به زن، ارزش بیش از حد می‌دهد و به کمبودهای او اعتقاد می‌یابد.» «پرت» با اینکه از بینش یونگی بهره‌های فراوانی برده است اما از ساحت نقد فمینیستی جدید انتقادهایی هم بر او دارد. «آرکی تایپ / Archetype» های یونگی عبارتند از: آنیما ـ آنیموس ـ نقاب ـ سایه ـ عبور از رود ـ تولد دوباره و ... اما پیچیده‌ترین کهن الگوی یونگی «مادینه روان / Anima» است. «آنیما مظهر طبیعت زنانه در روان مردان است. یعنی روح مؤنث مرد است یا آن بخش از روح مردان است که زنانه است. به نظر یونگ، هر مردی تصویر جاویدانی از یک زن در خود دارد. همین آنیماست که الهام‌بخش آثار هنری است.» «مادینه روان» تصویر روح است. روحِ نیروی زندگی یا انرژی حیاتی انسان. خود یونگ در تعریف «مادینه روان» در معنای روح آن می‌گوید: «مادینه روان چیزی زنده در انسان است، که هم خود زنده است و هم مایة زندگی است ... اگر جهش‌ها و تلألوهای روح نبود، انسان در بزرگ‌ترین شهوت خود یعنی بطالت می‌گندید.» یونگ در ادبیات، کاراکترهایی چون: هلن تروا، بئاتریسِ دانته، حوایِ میلتون را تجسم‌ مادینه روان می‌داند. بر اساس نظریة یونگی، هر کاراکتر مؤنثی که اهمیت یا قدرت غیرعادی دارد، احتمالاً نمادی از مادینه روان است. مادینه روان نوعی میانجی بین منِ «ارادة هشیار یا خود متفکر» و ناهشیاری یا جهان درونی فرد است. معتقدان به شیوة نقد فمینیستی در برابر گروهی که باور دارند نقد ادبی و هنریِ «خوب» فارغ از جنسیت نویسنده است و استدلال می‌کنند که نقد معتبر باید «بی‌طرفانه» باشد، با دیدگاه «هشیاری زنانه» و «دیدگاه دو جنسی» به مقابله می‌پردازند. یکی از نظریات مطرح در این شیوة نقد مربوط به «شو والتر» است. «والتر» در کتاب: «ادبیات خودشان: رمان‌نویسان انگلستان از برونته تا لسینگ» سه گام را در نویسندگی زنان مطرح می‌کند. والتر این سه گام را چنین دسته‌بندی کرده است: 1ـ peminine / زنانه: در این مرحله زنان هنرمند می‌خواهند با فرهنگ مرد مدار رقابت کنند. 2ـ Feminist / طرفداران تساوی حقوق زن و مرد: در این مرحله زنان به موقعیت نابرابر خود در برابر مردان اعتراض دارند. 3ـ Female / مؤنث : در این مرحله نوعی داستان زن محورانه خلق می‌شود. اما مهمترین دیدگاه او طبقه‌بندی نقد فمینیستی است. او این شیوة نقد را به دو گونه تقسیم‌بندی می‌کند: 1ـ ارزیابی و نقد مجدد آثار زنان. 2ـ ارزیابی و نقد مجدد ادبیات از دیدگاه زنان. «شو والتر» برای گونة اول اصطلاح خاصی را وضع می‌کند. او گونة اول را «(Gynocritics) Gynocriticism» می‌نامد. این گونه نقد، نقد خلاق است. در این گونه، تکیه بر «زنِ نویسنده» است. و به این سوال اساسی پاسخ می‌دهد که آیا بین نوشتار زنان و مردان تفاوت وجود دارد؟ آیا نوعی زبان زنانه داریم؟ با تکیه بر «نگاه زنانه» به «زبان زنانه» می‌رسیم. در مباحث فمینیست‌ها هم این هر دو جنبة زبان و نگاه توآمان مطرح شده‌اند. به همین دلیل آنها گاهی از اصطلاح «زبان زنانه Feminine Ecritare» و زمانی از اصطلاح «مکالمه و منطق زنانه / Female Discourse» استفاده می‌کنند. اما در گونة دوم یعنی ارزیابی و نقد مجدد ادبیات از دیدگاه زنان، ما با «زن خواننده» و «قرائت زنانه / Feminist critique» رو به رو هستیم. این گونه، از منظر والتر خلاق نیست و جنبة تحقیق و تتبع دارد. در گونة دوم، منتقد از شیوه‌های مرسوم نقد، خصوصاً نقد مارکسیستی و به طور کلی نقد سیاسی و اجتماعی و نقد روانشناختی برای توضیح وضع زنان بهره می‌گیرد. نقد فمینیستی نیازمند «تجربة زنانه» است. زن به عنوان یک پدیده، مخلوقی اسرار‌آمیز است و تفسیر رفتارهایش دشوار است اما غیر ممکن نیست. زنان به عنوان مخلوقات طبیعت با مردان متفاوت هستند. علایق، عواطف و نیازهایشان را ماهیت زیست‌شناختی‌شان معین می‌کند. رفتار عجیب آنان به علت ترشحات غده‌ای و فعل و انفعالات جسمی‌شان است که برای مردان ناشناخته است. نکتة دیگری که باید در مورد زنان به آن توجه داشته باشیم «واکنش» آنهاست که گاه به دلایلی، جنجالی و پر تشنج است. این گونه واکنش‌های هیستریک اهمیت معنایی دارند. نکتة حایز اهمیت در اینجا خود کلمه «هیستری یا تشنج / Hysteria» است. کلمه هیستری از معادل یونانی «زهدان / هیسترون» گرفته شده است که یونانیان آن را منشأ بیماری‌های مخصوص زنان می‌دانستند. بنابر یک اعتقاد یونانی، افسردگی‌های زیان‌آور به دلیل امساک جنسی، از زهدان بر می‌خیزد. خود همین نگاه هم از جایگاه پدرسالارانه‌ای برخوردار است. ما برای درک و فهم معنای واقعی «نقد فمینیستی» نیازمند درک و هضم «تجربة زنانه» هستیم. از سویی دیگر، کسی که فاقد روح «هشیاری زنانه» است اساساً این گونه نقد را فهم نمی‌کند. از جهتی دیگر نگاه افراطی به این گونه برتری طلبیِ سلطه‌جویانة زنان بر مردان است که به اندازة منظر مرد سالارانه مخرب و ویرانگر است. نقد فمینیستی تلاش می‌کند که به این سؤال پاسخ دهد که آیا چیزی به نام «زبان زنانه» وجود دارد؟ آیا همان طور که در نقد زن نویسنده / Gynocritics این بحث مطرح است که اساساً بین نوشتار زنان و مردان تفاوت هست، به این دلیل ما نوعی زبان زنانه داریم؟ اگر نقد فمینیستی هیچ دست‌آوردی برای ادبیات و هنر نداشته باشد، نشر «هشیاری زنانه» مفهومی است که بی‌تردید اگر درک شود، هنر و ادبیات را دگرگون می‌کند. از منظر نقد فمینیستی سلطة مردان بر فرهنگ ادبی ـ هنری بلامنازع بوده است. از جنبة تاریخی، بسیاری از زنان در محدودة قیود نظام پدرسالاری یا به عبارت دیگر «حکومت پدر» به خلق آثار خود پرداخته‌اند و به دلیل تحمیل این نظام سلطه‌گر بوده است که زنان، متدهای عام فرهنگی مردانه را تقلید کرده‌اند. زنان، چه بسیار که مجبور بوده‌اند برای پنهان ساختن جنسیتشان با نام مستعار و یا بدون ذکر نام به خلق اثر بپردازند. این دومین و مهمترین درسی است که نقد فمینیست به نظام مرد سالار می‌دهد. هر چند که این نگاه سلطه‌گر در دنیای مدرن با شکل و شمایل دیکتاتور مآبانة جامعة سنتی ارائه نمی‌شود. اما همچنان با سلطه‌گری حاکمیت دارد و گاه چنان موفق عمل کرده است که زنان هنرمند را «الینه» کرده و با این دگرگونی به سلطة خود ادامه داده است. نقد فمینیستی یکی از شیوه‌های نقد جامعة معاصر است که در دو طیف افراط و تفریط عمل کرده است. و در جنگ این دو طیف، ذات نقد فمینیستی همیشه پنهان مانده است. مفهوم معنای «هشیاری زنانه» اولین گامِ درکِ ذاتِ نقدِ فمینیستی است.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 3:45 توسط آزاد| |

بلاخره یه روزی خواهد رسید که از این پز مدرنیته درایم و این وضعیت طالبانی

زنان در همین مملکت چنین وچنان تموم بشه....

البته اگه تا اون موقع تموم نشیم.

 

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 2:58 توسط آزاد| |

Design By : Night Melody