زنانه
فمنسیم به زبان من
ژولیا کریستوا یکی
دیگر از متفکرانی که در اندیشه ی فمینیستی اخیر فرانسه اهمیت دارد ، ژولیا
کریستوا است . او نیز ، چون ایریگارای ، دلبستگی به زبان شناسی را با روان
کاوی لاکان ترکیب کرده است . به نظر کریستوا ، مشکل ساختارگرایی این است
که فقط و فقط بر ساختارهای صوری و ایستای زبان تکیه می کند ، و این واقعیت
را به حساب نمی آورد که زبان را مردم به کار می برند و به همین دلیل در
معرض تغییر و تحول است . دلالت چیزی است که مردم آن را انجام می دهند ،
اگرچه این کار را لزوماً آگاهانه یا عامدانه نمی کنند فمینیسم
کریستوا با فمینیسم ایریگارای بسیار متفاوت است ، و حتا برخی منکر فمینیست
بودن او می شوند . برخلاف ایریگارای ، هدف او این نیست که با آشکار ساختن
زیرمتن مرد سالارانه یی که در پس ظاهر سوژه ی از نظر جنسی خنثا نهفته است ،
سنت فلسفی را ساختارشکنی کند . بل ، او شرحی درباره ی دو شکل از زبان و
کنش متقابل آن ها در تشکیل هویت انسان ، اعم از زن و مرد ، به دست می دهد .
استفاده ی او از فرق این دو شکل از زبان برای فرمول بندی نقدی فمینیستی از
فرهنگ معاصر را می توان از تحلیل صرفاً فلسفی خود ِ این فرق اساساً جدا
دانست . یعنی ، برای کریستوا ، فمینیسم و فلسفه جداشدنی اند ، به گونه ای
که برای ایریگارای نمی توانند باشند خیلی خوشحالم به یکی از آرزوهام رسیدمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم خدایا چقدر بزرگی............................................ بعد ندونی چارش رفتن ، موندن ، گلوله س.... - «مادر بودن از دیدگاه گیوانی بلینی» (2) «مادر بودن از دیدگاه گیوانی بلینی» برای اولینبار در دسامبر 1975 و بعد با آخرین تغییرات در 1977 منتشر شد. (این زمانی بود که کریستوا پسر خود را حامله بود.) کریستوا در بخش اول این کتاب یعنی «بدن مادرانه»، نظریه مادرانگی خود را با آنچه که در تحلیل بعضی از نقاشیهای بلینی از «مدونا و کودک» پی گرفته بود، به کار گرفت. وی استدلال کرد که دو نوع مباحثه از مادر بودگی که در حال حاضر در دسترس است یعنی مباحثه علمی و مباحثه مسیحی، برای توضیح دادن مادرانگی کافی نیست. علم، مادر بودن را به عنوان یک امر طبیعی و در نتیجه فرآیند اجتماعی و فرآیند بیولوژیکال توضیح میدهد؛ اما تا اینجا مادر در کجای این فرآیند و پروسه واقع میشود؟ او هدف موضوعی این فرآیند است یا فقط موضوعی در خدمت آن؟ اگر مادر فقط موضوعی در خدمت این فرآیند است به لحاظی که او هیچ کنترلی روی این فرآیند ندارد، هویت او (و متعاقبا هویت کودکی که تشخص خود را از او میگیرد) به عنوان یک فردیت مورد تهدید واقع میشود.از طرف دیگر اگر به مادر به عنوان خدمتگزار این فرآیند نگاه شود و پس از آن، او خدمتگزار روند اجتماعی و بیولوژیکی تلقی گردد، هویت او (و متعاقبا هویت کودک او) به عنوان یک سوژه مورد بحث یکباره علیه این تهدید قرار میگیرد. علم نمیتواند برای این شکاف درونی در بدن مادرانه دلیل موجهی بیاورد. هرچند مسیحیت نشانی حرکت از طبیعت به فرهنگ را در بدن مادرانه با تصویری از مریم باکره میدهد، کریستوا اعتقاد دارد که تصویر باکره مناسب مدل مادرانگی و شامل آن نیست. با باکرگی، بدن مادرانه به خاموشی و سکوت تنزل پیدا میکند. در «مادر بودن از دیدگاه بلینی» کریستوا مدعی میشود که بارداری و تولد فرزند میتواند به عنوان یک بازپیوست با مادر خود شخص مورد تجربه قرار گیرد. با زاییدن، زن در وضعیتی مرتبط با مادر خودش قرار میگیرد. او زیبنده است، او مادر خودش است؛ آنها ادامه مشابه اشتقاق از خود هستند. او بهاینسان، بهطور واقعی منظر مادربودن در همجنسگرایی را نشان میدهد. (ص 239) این تز کریستوا که بارداری و زایش، زن و مادر او را به هم پیوند میدهد و حلقه اولیه همجنسگرایی را برمیگرداند، از اساس مخالف نظریه فروید است که بر اساس آن، تولد فرزند با حسادت آلت مردانه برانگیخته میشود. کریستوا اشاره میکند که مفهوم بدن مادرانه که آن را جلوتر از درک فروید از بدن مادرانگی قرار میدهد مفهومی است که همیشه در ارتباط با جنسیت مردانه و یک اقتصاد مبتنی بر شهوت آلت مردانه بیان شده است. 2- «قصه عشق» (3) در «قصه عشق» کریستوا نه تنها کارکرد پدرانگی بلکه کارکرد مادرانگی را به شکل پیچیدهای شرح میدهد. برخلاف فروید و لاکان، که جنبه اکتساب و اجتماعیشدگی زبان را به کارکرد پدرانگی نسبت میدهند و کارکرد مادرانگی را به عنوان چیزی فراتر از ابژه اولیه و ابژه نیمهتمام نادیده میگیرند، کریستوا استادانه کارکرد مادرانگی را شرح میدهد و بیان میکند. او پافشاری میکند که قاعده و ساختاری بین بدن مادرانه و ارتباط کودک با آن بدن وجود دارد. قبل از آن که قانون پدرانه جایگیر شود جنین موضوع قواعد مادرانه است که آن را «قانون پیش از قانون» میخواند. این زمانی است که در رحم، جنین با بدن مادر در فرآیند تبادلی قرار میگیرد که به وسیله خود آن بدن تنظیم شده است. بعد از تولد نیز مبادلات دیگری بین بدن مادر و جنین وجود دارد. مادر به هر آن چه از بدن نوزاد خارج میشود و هر آنچه داخل میرود نظارت میکند. پایه و اساس اکتساب و اجتماعیشدگی زبان تا جاییکه به خارج از مقررات و قانون گسترش یابد در کارکرد مادرانه قبل از قانون روانکاوی اجدادی پدرانه قرار میگیرد. در «استابت ماتر» (4) کریستوا توضیح میدهد که هر دو دیدگاه فروید نسبت به مادرانگی، چه آنجا که به حسادت آلت مردانه رضایت میدهد (بچه = آلت مردانه) یا آنجا که به تحریک عکسالعملهای مقعدی (بچه = مدفوع)، اساسا یک فانتزی مردانه است. با ملاحظه پیچیدگی تجربه مادرانه، کریستوا مدعی میشود «فروید فقط یک صفر بزرگ عرضه میکند که در آن برای کسی که میبایست در تحلیل موضوع مراقب باشد، فقط اینجا یا آنجا روی بخشی از مادر مورد نظر فروید نشانههایی وجود دارد، در حال درست کردن غذا در آشپزخانه برای اویی که بدن خودش چیزی است ابدی و مثل خمیر له میشود یا عکس ترشرویی از مارسی فروید همسر او و کل داستان صامت». (ص255) «استابت ماتر» در 1977 و 1983 منتشر شد. استابت ماتر یک سرودخوانی مذهبی لاتین است پر از حزن و اندوه. این متن بر اساس دو رکن نوشته میشود. رکن اول شامل توضیحات شاعرانه کریستوا از تجربیات شخصی مادرانه خودش و تولد پسرش در 1976 است و در رکن دیگر او استدلال میکند که ما به بررسی مجدد مادرانگی نیاز داریم. در مصاحبه کریستوا با رزالین کووارد، او از دو رکنی که در آنها سعی در نمایاندن جراحت یا جای زخمی مانند نوشتههای تئوریسینها داشته، سخن میگوید. تئوریسینها، زیرکانه در یک مبحث درباره چیزی مینویسند که موضوع آن یعنی مادرانگی، عمیقا و دردمندانه شامل حال مادر میشود. کریستوا این متن ناشی از زخمخوردگی را برای پشت سر گذاشتن درد استفاده میکند. در قسمت تئوریک متن، کریستوا پیشنهاد میدهد که ما به تصویری از مادرانگی که قابل دریافت است، نیاز داریم. ارتباط اجتماعی بیشتر از بحث و گفتگو، اهمیت دارد. تصویر غربی از مادرانگی، مخصوصا آن چه او فرهنگ مریم باکره میخواند، به تصویر مادر به عنوان یک وجود اجتماعی سخنگو، اجازه بروز نمیدهد. استابت ماتر مانیفستی است که توسط درک مجدد میل به مادر شدن و اصول اخلاقی بدعتآمیز و «بدعت» بیان میشود؛ این مانیفست بر پایه مادرانگی که دیگر بار آبستن شده، بنا نهاده شده است. در این سطح، اخلاقیاتی تحت عنوان مادرانگی، میتواند جایگزین تصویر کاتولیکی از وضعیت باکره، اندوه او و عریانی پستان او گردد، این اصول اخلاقی بدعتآمیز میتواند اصولی باشد که زن را به «شیر و اشک» فرونکاهد. در «استابت ماتر» و «زمانه زنان» (1979) کریستوا پیشنهاد میدهد که در حال حاضر تنها راه عملی برای زنانی که هویتشان را بار دیگر با بدن مادرانه باز میسازند آن است که خودشان مادر شوند. حاملگی به آنها اجازه پیدا کردن هویت به واسطه یک چیز دیگر میدهد: «آبستنی یک کار شاق دراماتیک است: یک شکاف بدن، دوگانگی و همزیستی خود با دیگری، شامل غریزه و آگاهی، روانکاوی و عقل» (ص219) آبستنی نه تنها یک زن را با مادر خود او یکسان میکند بلکه مستلزم نوع تازهای از تمایل به هویت است. بهگونهای که کریستوا در این متن مدعی میشود، نه تنها مادر بلکه جنین او آبستنی را هدایت میکنند. بدن مادرانه بین طبیعت و فرهنگ به کار میافتد، بین بیولوژی و سایکولوژی. نه مادر و نه جنین او یک موضوع یکپارچه نیستند. بلکه بدن مادرانه آشکارترین نمونه از یک فاعل – در – فرآیند است. کریستوا اندیشه فاعل– در–فرآیند خود را در «از یک هویت به دیگری» و در «شورش» بسط میدهد. او در آن جا توضیح میدهد ما همه یک فاعل – در – فرآیند هستیم. کریستوا بعدها کارکردهای مادرانه و پدرانه را در مصاحبه با رزالین کووارد ترسیم میکند. آن جا کریستوا شرح میدهد که امتیاز و فرق بین این دو کارکرد لازم در حال نابودی است. در این مصاحبه کریستوا روشن میسازد که کارکردهای پدرانه و مادرانه میتواند توسط مردم مختلف در جریان رشد کودک ایفا شود. او همچنین رابطه خود با فمنیسم را توضیح میدهد. این مصاحبه در انستیتو هنرهای معاصر در لندن و در کنفرانسی در مورد «میل» انجام یافته و در دسامبر 1984 در ویژهنامهای در مورد میل در انستیتو هنرهای معاصر منتشر شده است. 3- بیماریهای جدید روح (5) «زمانه زنان» از پاسخ فمنیستهای آمریکایی ترکیب یافته است. در این مقاله کریستوا تفاوت گرایشهای حرکت زنان و تئوری فمنیستی را تحلیل میکند؛ ابتدا در اروپای غربی و سپس در آمریکا و اروپای شرقی. او آن چه را که سه نسل از فمنیسم میخواند مشخص میکند و با تجزیه و تحلیل آنها را مورد نقد قرار میدهد. ابتدا تا 1968، فمنیسم، فمنیسم طرفداران حق رای زنان و اگزیستانسیالیستها است. این ستیز بین هویت زن شهروند معقول، مستحق «حقوق مرد» است. این فمنیستها زن ایدهآل را دارای کاراکتر مشابه مرد ایدهآل ارایه میدهند و ستیز بر سر این است که او را در تاریخ خطی مرد داخل کنند. دومین نسل (بعد از 1968) فمنیسم، فمنیسم روانکاوها و هنرمندها است. این ستیز علیه فرو کاستن هویت زن به هویت مرد با داخل کردن او در تاریخ خطی مرد است. این فمنیستها از جوهره منحصر به فرد زن یا زنانگی دفاع میکنند که بیرون زمانه آلت مردانه و مباحثه آلت مردانه رخ میدهد. کریستوا محسنات، پیشرفت و محدودیتهای هر دو این استراتژی فمنیستی را ترسیم میکند. سرانجام هر دو را رد میکند؛ به خاطر تمایل آنها به تبدیل زن به شیشدگی و به صورت ایدهآلی درآوردن مفهوم زن که یک جنس است و این مفهوم به او اجازه داشتن تفاوتهای منحصر به فرد را نمیدهد. کریستوا خودش را همراه با نسل سوم فمنیستها معرفی میکند، کسانی که مفهوم هویت یکپارچه و بدون درز و شکاف را در کل به مبارزه میطلبند و بهویژه مفهوم مرد و زن را. آخرین پاراگراف زمانه زنان اخیرا به آن مقاله اضافه شده اشاره دارد به آینده پست – فمنیست. زیرنویس: 1- این متن از مجموعهای انتخاب شده که سعی دارد افکار و اندیشههای ژولیا کریستوا را بهصورت ساده و قابل انتقال شرح دهد. این مجموعه که در آن تعدادی از مقالات مهم و تاثیرگذار کریستوا نیز بهطور کامل گنجانده شده، در سال 2002 منتشر شده است. 2- Motherhood According to Giovanni Bellini 3- Tales of Love 4-Stabat Mater 5-New Maladies Of The Soul – Women’s time 29
او در آغاز سخنرانی خود اظهار داشت: “تلاش برای دیگرگونه دیدن ونیارمیدن در بسترعادات سنتی و القاء شده در تحلیل و تفسیرو توجیه زندگی روزانه که به دنبال قواعد نوشته و نانوشته روسومات و قوانین اجتماعی و مذهبی ؛ طبیعی ، خوب مطلق و تغییر ناپذیر جلوه می کنند ، کاری است که هنرمند ، روشنفکر و فعال اجتماعی حتی در مواردی ناخواسته انجام می دهد. فعالیتهایی که تلاشگرانش به واسطه تلنگر زدن به اذهان عمومی در جهت ارتقاء دانش و آگاهی عموم از خودشان و از آنچه در پیرامونشان اتقاق می افتد به جرم تشویش متهم و به تنبیه و جریمه و زندان گرفتار می شوند. متهم شدن به این جرائم هزینه ای است که فعالان جنبش زنان ایران می پردازند . و چه باک از این همه نامهربانی چراکه تجربه این سالهای سخت و تیره نشان داده که جریان و موج جنبش زنان ایران سر باز ایستادن ندارد و با پشتوانه تجربه و ادبیات غنی صدساله خود به پیش می رود تا طرحی نو در جنبشهای زنان و فمنیستی دنیا در اندازد “ او با اشاره به بیش از صد سال مبارزه زنان برای کسب حقوق برابر، به بررسی علل عدم موفقیت زنان در این زمان طولانی می پردازد و از ادغام شدید سنت های اجتماعی با مذهب ، دیکتاتوری شرقی و همچنین از عاملی به عنوان “نامهربانی جامعه روشنفکری” نام می برد که با افکار تمامیت خواه خود هرجا که امکان داشتند از حضور زنان بهره برده اند اما هر زمان که پای برابری خواهی و طرح خواسته های زنان به میان آمده در بهترین حالت اگربا آنها مخالفت نمی کردند خواسته های زنان را حداقلی و کم اهمیت می دانستند . او با اشاره به دو انقلاب مشروطه و انقلاب 1357 و حضور گسترده زنان در این دو انقلاب می گوید : در انقلاب مشروطه زمانی که پای قانون به میان آمد زنان در کنار مجانین و افراد نا توان قرار گرفتند و در انقلاب 57 نه تنها قدمی در جهت ارتقاء حقوق زنان برداشته نشد بلکه حقوق اولیه ای که به دنبال تلاشهای فراوان آنها در سالهای 1346 و 1354 با ایجاد اصلاحاتی در قوانین خانواده بدست آورده بودند ؛ حذف و جایگاه حقوقی آنان به عقب برگردانده شد. او با اشاره عدم حمایت بسیاری از احزاب و گروه های سیاسی از راهپیمایی بزرگ زنان به مناسب 8 مارس در سال 57 ، به مستنداتی که از این راهپیمایی در دست هست از جمله به بیش از 90 عکس و اسلاید از خانم لیلی گلستان اشاره می کند و تاکید می کند که شعارهای که زنان در آن روز با خود حمل می کردند نشان می دهد که اعتراض بزرگ زنان تنها به حجاب اجباری نبود بلکه برابری خواهی و ارتقاء وضعیت حقوقی و اجتماعی زنان در طرح مطالبات آنها در آن روز بسیار با اهمیت و کلیدی بوده است. او معتقد است که تجربه سالها مبارزه ، علی رغم تمام فشارها و سرکوبها ، چنان جنبش زنان ایران را خلاق ، متبکر ، آگاه ، مستقل و در نوع خود یگانه ساخته است که تحسین جهان را برانگیخته است و این روزها به الگویی برای زنان در جنبشهای دمکراتیک خواه منطقه تبدیل شده است . او می گوید زنان در سالهای اخیر به دنبال هر سرکوب و فشاربه ابتکارعمل جدیدی دست زده اند که نشانه خوش فکری و تحلیل درست آنها از شرایطی است که در آن به سر می برند. او با اشاره به ده سال گذشته جنبش زنان به راه اندازی مراکز و کانونهای مستقل زنان ، کتابخانه زنان ، تشکیل جلسات هم اندیشی زنان ، فراخوان برای تجمعات مسالمت آمیز ، راه اندازی کمپین یک میلیون امضاء ، کمپین بدون سنگسار …. ، ائتلاف زنان از تمام اقشار و گروهای فکری و عقیدتی در زمان انتخابات و طرح مطالبات زنان ، همگرایی سبز جنبش زنان به هنگام اعتراضات خیابانی بعد از انتخابات و طرح همزمان مطالبات مستقل زنان را درهمراهی با جنبش سبز، همگی را نشانه استقلال و بهره گیری از تجارب غنی گذشته جنبش زنان می داند. در پایان این سخنرانی گفتگوهایی در باره نحوه حضور جنش زنان در جنش سبز و همچنین درباره کمپین یک میلیون امضاء و گمانه زنی درباره آینده جنبش زنان درفضایی صمیمانه صورت گرفت که نشانه علاقه مندی و آگاهی خوب حضار ازوضعیت جنبش زنان وشناخت از فعالین حقوق زن در ایران داشت و هچنین نشانه موفقیت جنبش زنان ایران در اطلاع رسانی و فراملیتی شدن آن بود. در این مرکز هنری همزمان آثار ارزش مندی شامل اینستالیشن ، عکس ، فیلم و پرفرمنس از هنرمندان معاصر ایران به نمایش گذاشته شده بود. «دوست داشتم کسی جايی منتظرم باشد»، آنا گاوالدا (Anna Gavalda)، مترجم: الهام دارچينيان، نشر قطره، 1385 يکی از دلايلی که بعضی از ما خيلی وقت است نتوانسته حتا يک داستان کوتاه بنويسد، شايد اين باشد که در جستوجوی چيزی از خودمان در آوردنايم و هنوز پيدايش نکردهايم. نصف داستان را نوشتهايم و در به در، دنبال «آنِ» بکری هستيم برای نصف ديگرش و چيزی به قلابمان نمیگيرد. اين که کلی قصهپردازی کنيم و دست آخر معلوم شود در خواب گذشته، تکراری است. اين که وانمود کنيم دانای کل با يک آدم زنده حرف میزند و تهاش خواننده بفهمد مرده، آدم را ياد فيلم «اعتراض» میاندازد. چهطور است مردی تمام مدت از عشق بی حد خود به زنی بگويد که در خط آخر داستان او را تکه تکه میکند؟ و يکی از دلايلی که بعضی از ما خيلی وقت است نتوانسته حتا با يک داستان کوتاه ارتباط بگيرد و از آن لذت ببرد، شايد اين باشد که لذت بردنمان وابسته به نتيجه شده است. بالاخره پيرمرد نود ساله با دختر باکره خوابيد. چه شگفتانگيز! مرد به زن وانهاده بازنگشت و با آن زن ديگر رفت. چه تلخ! کودکی که هرگز زاده نشد، ای کاش زاده میشد! اصلا خوشام نيامد از آخر همنوايی شبانهی ارکستر چوبها، اصلا در قد و قوارهی جايزهيی که گرفته بود، نبود. اين وابسته به آخر و عاقبت بودن به گمانام عنصریست که از مذهب وارد فرهنگمان شده است و به قول هرمان هسه ما را از شادمانیهای کوچک و البته مهمتر زندهگی، که در روزمرهگیها نهفته، غافل کرده است. خيلی وقت بود دلام میخواست به خودم يا به کسی بگويم که «نوشتن» لزوما از خود چيزی در آوردن نيست. بر چيزی، چيزی افزودن نيست. نوشتن میتواند تنها روايت ساده و صادقانهی آن چيزی باشد که هست و «خواندن» هميشه در انتظار حادثهيی نشستن نيست. به دنبال واقعهيی کشيدن نيست. گاه میتواند تنها مروری باشد بر آنچه که هست. «آنا گاوالدا» نويسندهيیست که به سادهگی از آنچه در دور و برمان میگذرد مینويسد، بی حذف و اضافه. البته برای شرح صدای موتور اتومبيل گلف و پت پت موتور هارلی ديويدسن و زيپو (نام تجاری يک موتور سيکلت) نياز دارد به خيابان برود و صدای آن را خوب بشنود. علاوه بر آن لازم است از اين که زنهای باردار اين روزها کتابهايی نظير «منتظر يک کودک هستم» و «عکسهای حيات پيش از تولد» را میخوانند يا نه، مطمئن شود، و بدون شک پيش از قدم زدن دختری که روزی چهار بار از خيابان اوژن گونن عبور میکند، خود بايد از آن خيابان عبور کند. اين کارها برای اين است که زندهگی را عينا به تصوير بکشد. گاوالدا در اغلب داستانهای کتاب «دوست داشتم کسی جايی منتظرم باشد» تلاش نمیکند شگفتزدهمان کند. در واقع «آنِ» اين داستانها، همين بی «آن» بودنشان است. روزمرهگیهايی که اگر تلخ، يا اگر شيرين، هميناند که هستند، صادقانه و حقيقی. روزنامهی ماری فرانس در بارهی اين کتاب نوشته است: "داستانها هم خارقالعادهاند هم گزنده و در عين حال، غمانگيز. گلی زيبا با خارهای زياد." من فکر میکنم اينها صفاتیست که به زندهگی نيز میتوان نسبت داد. از اين رو بايد گفت داستانها عين زندهگیاند. يا شايد به قول خود گاوالدا، «واقعيات ناخوشآيندی که به آرامی از آنها سخن رفته است»، هر چند که کتاب داستانهای خوشآيند هم دارد. زن و مردی در اتومبيل عجيبی نشستهاند و به سوی ويلايشان در شهرستان میرانند. اتومبيلی که سيصد و بيست فرانک قيمت دارد. مرد لباس پايان هفته به تن دارد و در فکر اخراج کردن دو کارگریست که اصلا اهميتی به حرفهايش نمیدهند. زن گويی منتظر مرگ است. در اين فکر است که همسرش هيچ گاه او را دوست نداشته، البته به کت و دامن سبز رنگ زيبايی که روز پيش پشت ويترين ديده نيز فکر میکند. راديو گوش میدهند، موسيقی کلاسيک. از عوارضی رد میشوند. يک کلمه با هم حرف نزدهاند و هنوز راه درازی در پيش دارند(.) دختری در خيابان به مردی لبخند میزند و مرد او را برای چند ساعت ديگر به رستوران دعوت میکند! دختر میگويد يک دليل مناسب بياوريد که دعوتتان را بپذيرم و مرد تراشيدن ريشهايش را بهانه میکند که بدون آنها زيباتر خواهد شد. يک شب قشنگ همراه با شام، دسر، نگاههای عاشقانه و خوردن غوزک پاها به يکديگر و در آخر شب خداحافظی، کاغذی که تلفن همراه مرد بر آن نقش میبندد و دخترک که دارد به تنهايی در خيابان قدم میزند. از تلفنهای همراه بیزار است. از اين حقهبازها بیزار است(.) کتاب مجموعهيی از دوازده داستان کوتاه است با نامهای در حال و هوای سن ژرمن، سقط جنين، اين مرد و زن، اُپل تاچ، آمبر، مرخصی، حقيقت روز، نخ بخيه، پسر کوچولو، سالها، تيک تاک، و سر انجام. نام کتاب انتخاب شيطنتوار و شايستهيیست برگرفته از يکی از داستانها با نام «مرخصی». سربازی که از پلههای واگن قطار پياده میشود دوست دارد کسی جايی منتظرش باشد، اما هر چه به اطراف نگاه میکند ... از خواندن سه داستان اول خيلی لذت بردم. زيبا و خارقالعاده بودند! حال و هوای «اُپل تاچ» مرا ياد روزگاران قديم ِ خودم و دوستانام انداخت. با بعضی از جملات «تيک تاک» از ته دل خنديدم و با مهربانیهای «اولوويه» چون خيلی شبيه برادرم بود، صميمانه ارتباط گرفتم. «نخ بخيه» يک داستان فمينيستی پرافتخار بود! حتا از تصور اين که زنهايی چون «لوژاره» در اين جهان زندهگی میکنند، احساس غرور کردم. در حالی که اصلا دلام نمیخواست جای «ژان پیير» ِ «حقيقت روز» باشم. «سالها» از آنجايی که شخصا به بوی آدمها انس میگيرم، بدجوری احساساتام را تحريک کرد، آن قدر که میخواستم تلفن را بردارم، زنگ بزنم به همسرم و متقاعدش کنم که از نظر من هيچ اشکالی ندارد اگر بخواهد به ديدن آدمی از گذشتههايش برود! (اين حس البته به سرعت کمرنگ و نابود شد.) و «سر انجام» که سندی ديگر بر عجيب و غريب بودن نويسندهی اين داستانهاست! و همهی اين حرفها که زدم جای اين جملهی آخری(!) را نمیگيرد که از گذر آرام آرام هر صفحه و خط اين کتاب، به آرامی لذت بردم. نوعی از خواندن که در بيشتر داستانها منهای چند تايی، از انتظار به آخر رساندن عاری بود. در ابتدای کتاب اندکی در بارهی اين نويسنده میخوانيم. او در نه دسامبر سال 1970 در بولوين - بيلان کورت در حومهی پاريس متولد شده است. والديناش از شهروندان اصيل پاريس بودند و به هنرهای دستی اشتغال داشتند که در سن چهارده سالهگی او از هم جدا شدند و آنا نزد يکی از خالههايش بزرگ شد که والد سيزده کودک بود. بعدها با يک دامپزشک ازدواج کرد و صاحب دو فرزند به نام های لوئيز و فليسيتی شد. پس از جدايی از همسرش زندهگیاش را وقف ادبيات کرد. در 29 سالهگی (1999) با چاپ کتابی که پيشتر از آن سخن گفتيم، به موفقيت بزرگی دست يافت. از ديگر کتابهايش میتوان به سی و پنج کيلو اميد (2002)، کسی که دوستاش داشتم (2005)و ژلو (2002) اشاره کرد. در خارج از فرانسه کتابهايش به نوزده زبان ترجمه شد و بلافاصله بعد از انتشار در سال 2000 جايزه بزرگ آرتیال - لير را به خود اختصاص داد. با اين همه هنوز به ناشر کوچکاش «لو ديل تانت» وفادار مانده است. میگويد:"شهرت و ثروت مرا اغوا نمیکنند. آدمی هرچه کمتر داشته باشد، کمتر از دست میدهد. بايد در استقلال کامل نوشت و دلمشغول ميزان فروش اثر خود نبود." در جواب خبرنگاری که پرسيده بود چرا داستان کوتاه مینويسد، با شيطنت جواب داده است که در اصل داستانهای کوتاه را دوست ندارد، زيرا بخش محدودی از زندهگی را نقل میکنند، ولی از آنجا که دو فرزند دارد، برایاش راحتتر است که شبها يک داستان کوتاه بنويسد تا يک رمان. در سال 2007 فيلم موفقی بر اساس داستان کتاب «کسی که دوستاش داشتم» توسط كلود بری ساخته شد. قصد ندارم چيز بيشتری در بارهی اين کتاب بگويم و شيرينی کار مؤلف و مترجم و ناشر را کمرنگ کنم. خودتان کتاب را بخريد و بخوانيد. «برای خواهرم ماريان» شبهجملهی تقديمی نويسنده در صفحهی ابتدای کتاب است و در صفحهی بعد از آن اين نوشته از «آندره ژيد» نقس بسته است: "ای انتظار پس کی به پايان میرسی و چون به پايان رسی بی تو چهگونه توانم زيست." شايد انتخاب اين جمله بی ارتباط با شيوهی نوشتاری خود گاوالدا نباشد. بلاخره یه روزی خواهد رسید که از این پز مدرنیته درایم و این وضعیت طالبانی زنان در همین مملکت چنین وچنان تموم بشه.... البته اگه تا اون موقع تموم نشیم.
گیسو قصیده کرد که خاقانی ام کند
دستم چقدر مانده به گلهای دامنت ؟
دستم چقدر مانده خراسانی ام کند ؟
می ترسم آنکه خانه به دوش همیشگی !
گلشهر گونه های تو افغانی ام کند
در چترهای بسته هوا آفتابی است
بگذار چتر باز تو بارانی ام کند
چون بادهای آخر پاییز خسته ام
ای کاش دکمه های تو زندانی ام کند
درشـــــــــــــــت بـــنـــویــــــــــــــــس،
آویـــــــــزه ی گوشـــــــــــــــت کن کـــه :
... ..."تــقـــوا" آن نــیــــســـــــــــت کـــه
بــا یــــک "تـق" وا بــــرود....!


رویا صحرائی ضمن قدردانی از تمام گروها و سازمانهای برابری خواه و تلاشگر در جنبش زنان در رشد و ارتقاء آگاهی زنان و مردان به بررسی جایگاه مدرسه فمنیستی در جنبش زنان می پردازد و در پایان تاکید می کند : آنچه که فعالان جنبش زنان در پی آن هستند بالابردن سطح آگاهی ” اذهان عمومی ” و ارتفاء وضعیت حقوقی و اجتماعی زنان در جامعه است.” اذهان عمومی” که به باور قدرت مداران و حکومت گران ایدتولوژیک باید تحت کنترل و همسو با باورها و گرایشات و خواسته های ایدئولژیک آنها و در جهت تامین منافع آنها باشد و هر حرکتی که تلنگری در جهت رشد و آگاهی به جریان فکری مردم بزند از نظر آنان محکوم و مجرم است . او می گوید فعالان جنبش زنان تلاشگران آگاه و متعهدی هستند که هیج اتهامی سزاوار تلاشهایی شبانه روزی آنها نیست و اتهام تشویش اذهان عمومی تنها ریشه در ترس بدنه مردسالار حکومت از برابری دارد.


قصه ی ساسانیان را باز گفت .
تا به خاطر بسپرد آن قصه را
چون به پایان آمد، از آغاز گفت .
بر زبانش هم چو طوطی می گذشت
آن چه با او گفته بود استاد او :
داستان اردشیر بابکان
قصه ی نوشیروان و داد او
قصه ای از آن شکوه و فرّ او
کز فروغش چشم گردون خیره شد
زان جلال ایزدی کز جلوه اش
مهر و مه در چشم دشمن تیره شد
تا بدان جا کز گذشت روزگار
داستان خسروان از یاد رفت
تا بدان جا کز نهیب تند باد
خوشه های زرنشان بر باد رفت .
اشک گرمی در دو چشمش حلقه بست
بر کلامش لرزه ی اندوه ریخت
تا نبینم در نگاهش یأس را
دیده اش از دیده ی من می گریخت
گفت : دیدی با زبان پاک ما
کینه توزی های آن تازی چه کرد؟
گفتمش : فردوسی پاکیزه رای
دیدی اما در سخن سازی چه کرد؟
گفت : دیدی پتک شوم روزگار
بارگاه تاجداران را شکست ؟
گفتم اما اشک خاقانی چو لعل
تاج شد بر تارک « ایوان » نشست
گفت: از پرویز جز افسانه نیست
نیست باقی زان طلایی بوستان
گفتمش : با سعدی شیرین سخن
رو به سوی بوستان با دوستان
گفت : از چنگ نکیسا نغمه ای
از چه رو دیگر نمی آید به گوش ؟
گفتمش : با شعر حافظ نغمه ها
سر دهد در گوش پندارت سروش
گفت : در بنیان استغنای ما
آتشی فرهنگ سوز انگیختند
گفتم : اما سال ها بگذشت و باز
دست در دامان ما آویختند
لفظ تازی گوهری گر عرضه کرد
زادگاه گوهرش دریای ماست
در جهان ماهی اگر تابنده شد
آفتابش بوعلی سینای ماست
زیستن در خون ما آمیزه بود
نیستی را، روح ما هرگز ندید
ققنسی گر سوخت ، از خاکسترش
ققنسی پرشورتر ، آمد پدید
جسم ما کوه است ، کوهی استوار
کوه را اندیشه از کولاک نیست
روح ما دریاست ، دریایی عظیم
هیچ دریا را زتوفان باک نیست
آن همه سیلاب های خانه کن
سوی دریا آمد و آرام شد
هر که در سر پخت سودایی ز نام
پیش ما نام آوران گمنام شد
| Design By : Night Melody |












